#داستان Instagram Photos & Videos

داستان - 426k posts

Top Posts

  • #از_مجموعه_دستنوشته_هایم
.
بهش گفتم: نقابت رو بردار. داری چیزی رو پنهان می کنی.
نقاب رو از روی صورتش برداشت! پوزخند عجیبی به لب داشت. تو چشمام زل زد و گفت: "فکر کردی با برداشتن نقاب همه چیز فاش میشه؟ اشتباه می کنی! صورت ما آدمها خودش بزرگترین نقابه!"
.
ما آدمها پشت نقابهامون زنده ایم. پشت نقابهامون متولد میشیم. نفس می کشیم. ازدواج می کنیم. بچه دار میشیم و درنهایت می میریم. بدون اینکه کسی بفهمه چقدر فاصله ست بین اون منی که هستیم و اون منی که بقیه میشناسن!
.
سالها از اون ملاقات میگذره. این روزها به حرفش ایمان اوردم. به پوزخندش هم همینطور!
.
#داستان #قصه #نقاب #زندگی #مرگ #ازدواج #عکس #عکاسی
  • #از_مجموعه_دستنوشته_هایم
    .
    بهش گفتم: نقابت رو بردار. داری چیزی رو پنهان می کنی.
    نقاب رو از روی صورتش برداشت! پوزخند عجیبی به لب داشت. تو چشمام زل زد و گفت: "فکر کردی با برداشتن نقاب همه چیز فاش میشه؟ اشتباه می کنی! صورت ما آدمها خودش بزرگترین نقابه!"
    .
    ما آدمها پشت نقابهامون زنده ایم. پشت نقابهامون متولد میشیم. نفس می کشیم. ازدواج می کنیم. بچه دار میشیم و درنهایت می میریم. بدون اینکه کسی بفهمه چقدر فاصله ست بین اون منی که هستیم و اون منی که بقیه میشناسن!
    .
    سالها از اون ملاقات میگذره. این روزها به حرفش ایمان اوردم. به پوزخندش هم همینطور!
    .
    #داستان #قصه #نقاب #زندگی #مرگ #ازدواج #عکس #عکاسی
  • 531 28 20 August, 2019
  • •
زنی از خانه‌اش بیرون آمد و سه پیرمرد را دید که با ریش‌های بلند سفید در حیاط جلویی نشسته اند.
او آنها را نشناخت و گفت : «من فکر نمیکنم شما را بشناسم اما باید گرسنه باشید.لطفاً داخل شوید تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند: « آیا شوهرت خانه است؟»
او ‌پاسخ داد : «نه او‌ بیرون است»
آنها گفتند: «در این صورت نمی توانیم وارد شویم»
هنگام عصر وقتی شوهرش به خانه آمد او توضیح داد که چه اتفاقی افتاده است.
مرد گفت:« برو به آنها بگو که من خانه‌ام و‌ دعوتشان کن»
زن رفت و از مردان دعوت کرد که داخل شوند.آنها پاسخ دادند:«ما نمی‌توانیم با هم وارد شویم»
زن گفت:«چرا؟»
یکی از پیرمردان در حالی که به یکی دیگر از دوستانش اشاره می کرد گفت:«نام او‌ ثروت است» و سپس به دیگری اشاره کرد ‌و‌ گفت :« او‌ موفقیت است و من عشق هستم».سپس افزود :«حالا به خانه برو و با شوهرت مشورت کن که کدامیک از ما را می خواهید وارد خانه‌تان شویم؟»
زن به خانه رفت و شرح واقعه را داد.شوهرش بسیار خوشحال شد‌ و‌ گفت:«چه دلپسند،اجازه دهید ثروت را دعوت کنیم تا خانه‌مان پر از پول و‌دارایی شود.»
همسرش مخالفت کرد:«عزیزم،چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروسشان که در گوشه‌ی خانه به حرف‌هایش گوش می‌کرد با پیشنهادش به داخل پرید و گفت:«بهتر نیست عشق را دعوت کنین؟خانه‌مان سرشار از عشق خواهد شد.»
مرد به همسرش گفت:«بگذار نصیحت عروسمان را گوش کنیم.برو بیرون و عشق را به عنوان میهمان دعوت کن.»
زن بیرون رفت و از سه پیرمرد پرسید:«کدامیک از شما عشق هستید؟لطفاً بفرما داخل و میهمان ما باش»
عشق بلند شد و به طرف خانه آمد.دو‌نفر دیگر هم بلند شدند و در پی او آمدند.
خانم با تعجب از ثروت و موفقیت پرسید:«من‌ فقط عشق را دعوت کردم شما چرا می آیید؟»
آنها پاسخ‌دادند: «اگر شما ثروت و‌موفقیت دعوت کرده بودید دو‌نفر دیگر بیرون می ماندند اما چون از عشق دعوت کردید هرگاه که او می‌رود ما هم با او می‌رویم.زمانی که عشق‌باشد ثروت و‌ موفقیت نیز هست»

  • زنی از خانه‌اش بیرون آمد و سه پیرمرد را دید که با ریش‌های بلند سفید در حیاط جلویی نشسته اند.
    او آنها را نشناخت و گفت : «من فکر نمیکنم شما را بشناسم اما باید گرسنه باشید.لطفاً داخل شوید تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند: « آیا شوهرت خانه است؟»
    او ‌پاسخ داد : «نه او‌ بیرون است»
    آنها گفتند: «در این صورت نمی توانیم وارد شویم»
    هنگام عصر وقتی شوهرش به خانه آمد او توضیح داد که چه اتفاقی افتاده است.
    مرد گفت:« برو به آنها بگو که من خانه‌ام و‌ دعوتشان کن»
    زن رفت و از مردان دعوت کرد که داخل شوند.آنها پاسخ دادند:«ما نمی‌توانیم با هم وارد شویم»
    زن گفت:«چرا؟»
    یکی از پیرمردان در حالی که به یکی دیگر از دوستانش اشاره می کرد گفت:«نام او‌ ثروت است» و سپس به دیگری اشاره کرد ‌و‌ گفت :« او‌ موفقیت است و من عشق هستم».سپس افزود :«حالا به خانه برو و با شوهرت مشورت کن که کدامیک از ما را می خواهید وارد خانه‌تان شویم؟»
    زن به خانه رفت و شرح واقعه را داد.شوهرش بسیار خوشحال شد‌ و‌ گفت:«چه دلپسند،اجازه دهید ثروت را دعوت کنیم تا خانه‌مان پر از پول و‌دارایی شود.»
    همسرش مخالفت کرد:«عزیزم،چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
    عروسشان که در گوشه‌ی خانه به حرف‌هایش گوش می‌کرد با پیشنهادش به داخل پرید و گفت:«بهتر نیست عشق را دعوت کنین؟خانه‌مان سرشار از عشق خواهد شد.»
    مرد به همسرش گفت:«بگذار نصیحت عروسمان را گوش کنیم.برو بیرون و عشق را به عنوان میهمان دعوت کن.»
    زن بیرون رفت و از سه پیرمرد پرسید:«کدامیک از شما عشق هستید؟لطفاً بفرما داخل و میهمان ما باش»
    عشق بلند شد و به طرف خانه آمد.دو‌نفر دیگر هم بلند شدند و در پی او آمدند.
    خانم با تعجب از ثروت و موفقیت پرسید:«من‌ فقط عشق را دعوت کردم شما چرا می آیید؟»
    آنها پاسخ‌دادند: «اگر شما ثروت و‌موفقیت دعوت کرده بودید دو‌نفر دیگر بیرون می ماندند اما چون از عشق دعوت کردید هرگاه که او می‌رود ما هم با او می‌رویم.زمانی که عشق‌باشد ثروت و‌ موفقیت نیز هست»
  • 4,087 87 18 August, 2019
  • .
✳ نام کتاب: #شدن
✳ اثر:#میشل_اوباما
✳ تعداد صفحات : ۶۵۴ صفحه
✳دسته بندی👈 #زندگینامه
.
. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📎قسمتی از کتاب:
حالا پرتره‌هایی از من و باراک نیز در نگارخانه ملی پرتره واشنگتن وجود دارد و هر دو ما از این موضوع سپاسگزار و قدردان هستیم. شک دارم اگر قبل از همه این اتفاقات، کسی از دوران کودکی و شرایط ما خبردار می‌شد، باور می‌کرد که روزی پرتره ما در نگارخانه نصب شود. این نقاشی‌ها واقعا دوست‌داشتنی هستند؛ اما مهم‌تر از هر چیز این است که این پرتره‌ها به چشم جوانان بیایند؛ مهم این است که چهره ما این پیام را برساند که برای این که آدم بتواند توسط تاریخ ارج نهاده شود، باید به مسیر مشخصی نگاه کند. اگر ما بتوانیم جزوی از تاریخ شویم، پس حتما آدم‌های دیگر نیز می‌توانند."
.
📝خلاصه کتاب:
داستان زندگی میشل اوباما به قلم خود اوست. در این کتاب ، با سرگذشت میشل اوباما آشنا می‌شوید و درمی‌یابید که او چگونه کودکی‌اش را گذرانده، تمامی مراحل تحصیلی‌اش را با موفقیت پشت سر گذاشته، با باراک اوباما آشنا شده و در نهایت بانوی اول آمریکا شده است...
.
🎤نظر شخصی:
وقتی این کتاب رو خریدم همه از کلیشه ای بودنش حرف زدن... اینکه این فرد به خاطر جایگاهش تونسته کتاب چاپ کنه عین بقیه افراد معروف...
ولی وقتی شروع به خوندش کردم،هر لحظه بیشتر و بیشتر جذبش شدم... با غصه هاش غصه خوردم و با شادیاش خندیدم و فهمیدم یه نفر چقدررررر میتونه تو وجودش روحیه پیشرفت داشته باشه...
چقدر ماها پتانسیل های بالایی داریم ولی متاسفانه هیچ استفاده ای ازش نمیکنیم...
و هرکس اگر اراده کنه میتونه و مطمئنم که میتوته بانوی اول هرچیزی و هرجایی بشه!
پس اگر منتظر نشستی تا شاید یکی بیاد و زندگیت رو روبراه کنه،بدون سخت در اشتباهی و هیچکس جز خودت اینکارو برات نمیکنه....
.
👤 از دوست کتابخون👈
@panah_panahii
.
. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
💠دوستانی که این کتاب رو مطالعه کردید نظرتونو راجع به این کتاب برامون بنویسید
کامنتای شما برای ما خیلی باارزشه😊📚
.
#کتاب #عكس #داستان #رمان #معرفی_کتاب #رمان_خارجی #رمان_ایرانی #فلسفه #روانشناسی #ادبیات #کتابخانه #کتابخون #کتابخانه #ایران #خلاصه_کتاب #عشق #کتاب_خوب #تبلیغات #خرید_کتاب #کتاب_خواندن #مطالعه #پیشنهاد_کتاب #کتاب_بخوانیم
#ketab#ketab__bekhanim
  • .
    ✳ نام کتاب: #شدن
    ✳ اثر: #میشل_اوباما
    ✳ تعداد صفحات : ۶۵۴ صفحه
    ✳دسته بندی👈 #زندگینامه
    .
    . ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
    📎قسمتی از کتاب:
    حالا پرتره‌هایی از من و باراک نیز در نگارخانه ملی پرتره واشنگتن وجود دارد و هر دو ما از این موضوع سپاسگزار و قدردان هستیم. شک دارم اگر قبل از همه این اتفاقات، کسی از دوران کودکی و شرایط ما خبردار می‌شد، باور می‌کرد که روزی پرتره ما در نگارخانه نصب شود. این نقاشی‌ها واقعا دوست‌داشتنی هستند؛ اما مهم‌تر از هر چیز این است که این پرتره‌ها به چشم جوانان بیایند؛ مهم این است که چهره ما این پیام را برساند که برای این که آدم بتواند توسط تاریخ ارج نهاده شود، باید به مسیر مشخصی نگاه کند. اگر ما بتوانیم جزوی از تاریخ شویم، پس حتما آدم‌های دیگر نیز می‌توانند."
    .
    📝خلاصه کتاب:
    داستان زندگی میشل اوباما به قلم خود اوست. در این کتاب ، با سرگذشت میشل اوباما آشنا می‌شوید و درمی‌یابید که او چگونه کودکی‌اش را گذرانده، تمامی مراحل تحصیلی‌اش را با موفقیت پشت سر گذاشته، با باراک اوباما آشنا شده و در نهایت بانوی اول آمریکا شده است...
    .
    🎤نظر شخصی:
    وقتی این کتاب رو خریدم همه از کلیشه ای بودنش حرف زدن... اینکه این فرد به خاطر جایگاهش تونسته کتاب چاپ کنه عین بقیه افراد معروف...
    ولی وقتی شروع به خوندش کردم،هر لحظه بیشتر و بیشتر جذبش شدم... با غصه هاش غصه خوردم و با شادیاش خندیدم و فهمیدم یه نفر چقدررررر میتونه تو وجودش روحیه پیشرفت داشته باشه...
    چقدر ماها پتانسیل های بالایی داریم ولی متاسفانه هیچ استفاده ای ازش نمیکنیم...
    و هرکس اگر اراده کنه میتونه و مطمئنم که میتوته بانوی اول هرچیزی و هرجایی بشه!
    پس اگر منتظر نشستی تا شاید یکی بیاد و زندگیت رو روبراه کنه،بدون سخت در اشتباهی و هیچکس جز خودت اینکارو برات نمیکنه....
    .
    👤 از دوست کتابخون👈
    @panah_panahii
    .
    . ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
    💠دوستانی که این کتاب رو مطالعه کردید نظرتونو راجع به این کتاب برامون بنویسید
    کامنتای شما برای ما خیلی باارزشه😊📚
    .
    #کتاب #عكس #داستان #رمان #معرفی_کتاب #رمان_خارجی #رمان_ایرانی #فلسفه #روانشناسی #ادبیات #کتابخانه #کتابخون #کتابخانه #ایران #خلاصه_کتاب #عشق #کتاب_خوب #تبلیغات #خرید_کتاب #کتاب_خواندن #مطالعه #پیشنهاد_کتاب #کتاب_بخوانیم
    #ketab #ketab__bekhanim
  • 2,203 72 20 August, 2019
  • دخترک ِ چوپان🐐

ایوب بازهم رفت وماروتنهاگذاشت،همیشه وقتی باامیرحسین دکترمیرفتم ویاپارک یابازار،زن وشوهرهایی رومیدیدم که باهمن وکنارهم میگن ومیخندن ومن بازهم تنهابودم.میدونم که خیلی ازشماهاالانم تنهاهستین ،خیلیاعادت میکنن وخیلیاهم مثل من عادت نمیکنن
گذشت وگذشت تااینکه شش ماه ازرفتن ایوب به عسلویه میگذشت درسته پدرومادرم کنارم بودن ولی بزرگ کردن یه بچه به تنهایی سخت بود،یه روزکه دلم خیلی پربودگوشی روبرداشتم وبه ایوب زنگ زدم همینکه صداش روشنیدم زدم زیرگریه وهق هق کنان ناراحتیموازاون دوری ابراز کردم وبعداحساس سبکی میکردم ،نمیدونم ولی شایداونروز ایوب هم بعدازتلفن من گریه کرده باشه
تمام دوست وآشناوفامیل ازوضعیت ماخبرداشتن ومیدونستن دنبال یه شغل هستیم،چندروزبعدایوب تلفن زد وباخوشحالی گفت که دوستش تویه شرکت دیگه براش کارپیداکرده وبه عنوان نگهبان نیرو میخوان،اونم بعدازچندروزاومد وخداروشکراستخدام شد
به رفتار وکارهای بعضی ازجوونهاکه فکرمیکنم ومیبینم خیلی زیادمیشنوم که یه کاری که میخوان انجام بدن میگن به خودم مربوطه یاتوربطی نداره واینجوری باپدرومادرشون حرف میزنن،طول میکشه ومطمعنم اونروزمیرسه که بفهمن کارهاوتصمیماتی که مامیگیریم هرگز فقط به خودمامربوط نمیشه ،این خانوادست که همیشه درگیربچه هاشون وتصمیماتشون هستن،باخوشیت خوشحالن وباناراحتیت ناراحت،ومن خانوادم مثل همه کنارم بودن که تونستم روزهای سختی روکه تاالان گفتم روپشت سربگذارم
_______________________________________

دوستهای گلم خیلی بهم پیام دادید که کجام وچیکارمیکنم
راستش خیلی میشنویم که اینجامجازیه وحواسمون باشه وآدمهابدجنس ترن وازاین حرفها،میخوام بگم که میشه مجازی روبه واقعی نزدیک کرداونقدرنزدیک که باهم ادغام بشن،ماازدیشب توخونه یکی ازاین دوستان مجازی ساکنیم،لطف کردن وخونه شون رودراختیارماگذاشتن،بعضیهاخوب بودن توذاتشونه،خیلی معرفت میخوادکه خونتوباتمام وسایل دراختیاردیگران بگذاری،مهمان نوازبودن رشتیهاثابت شده است✋ 😘
خدایاتوپشت وپناه بی پناهانی🙏
ممنونم بخاطرکامنتهای قشنگتون،خوشحال میشم وذوق میکنم وقتی نظراتتون رومیخونم😘
#روستا#گربه#زندگی#خواستگار#خدا#آبادی#گربه_کوچولو#انگور#آشپزی#داستان#رشت#ماسوله#کدبانو#روزمرپی#زندگینامه#هنر#حیوانات#شمال#جنوب#تفریح#نهار#غذا#
  • دخترک ِ چوپان🐐

    ایوب بازهم رفت وماروتنهاگذاشت،همیشه وقتی باامیرحسین دکترمیرفتم ویاپارک یابازار،زن وشوهرهایی رومیدیدم که باهمن وکنارهم میگن ومیخندن ومن بازهم تنهابودم.میدونم که خیلی ازشماهاالانم تنهاهستین ،خیلیاعادت میکنن وخیلیاهم مثل من عادت نمیکنن
    گذشت وگذشت تااینکه شش ماه ازرفتن ایوب به عسلویه میگذشت درسته پدرومادرم کنارم بودن ولی بزرگ کردن یه بچه به تنهایی سخت بود،یه روزکه دلم خیلی پربودگوشی روبرداشتم وبه ایوب زنگ زدم همینکه صداش روشنیدم زدم زیرگریه وهق هق کنان ناراحتیموازاون دوری ابراز کردم وبعداحساس سبکی میکردم ،نمیدونم ولی شایداونروز ایوب هم بعدازتلفن من گریه کرده باشه
    تمام دوست وآشناوفامیل ازوضعیت ماخبرداشتن ومیدونستن دنبال یه شغل هستیم،چندروزبعدایوب تلفن زد وباخوشحالی گفت که دوستش تویه شرکت دیگه براش کارپیداکرده وبه عنوان نگهبان نیرو میخوان،اونم بعدازچندروزاومد وخداروشکراستخدام شد
    به رفتار وکارهای بعضی ازجوونهاکه فکرمیکنم ومیبینم خیلی زیادمیشنوم که یه کاری که میخوان انجام بدن میگن به خودم مربوطه یاتوربطی نداره واینجوری باپدرومادرشون حرف میزنن،طول میکشه ومطمعنم اونروزمیرسه که بفهمن کارهاوتصمیماتی که مامیگیریم هرگز فقط به خودمامربوط نمیشه ،این خانوادست که همیشه درگیربچه هاشون وتصمیماتشون هستن،باخوشیت خوشحالن وباناراحتیت ناراحت،ومن خانوادم مثل همه کنارم بودن که تونستم روزهای سختی روکه تاالان گفتم روپشت سربگذارم
    _______________________________________

    دوستهای گلم خیلی بهم پیام دادید که کجام وچیکارمیکنم
    راستش خیلی میشنویم که اینجامجازیه وحواسمون باشه وآدمهابدجنس ترن وازاین حرفها،میخوام بگم که میشه مجازی روبه واقعی نزدیک کرداونقدرنزدیک که باهم ادغام بشن،ماازدیشب توخونه یکی ازاین دوستان مجازی ساکنیم،لطف کردن وخونه شون رودراختیارماگذاشتن،بعضیهاخوب بودن توذاتشونه،خیلی معرفت میخوادکه خونتوباتمام وسایل دراختیاردیگران بگذاری،مهمان نوازبودن رشتیهاثابت شده است✋ 😘
    خدایاتوپشت وپناه بی پناهانی🙏
    ممنونم بخاطرکامنتهای قشنگتون،خوشحال میشم وذوق میکنم وقتی نظراتتون رومیخونم😘
    #روستا #گربه #زندگی #خواستگار #خدا #آبادی #گربه_کوچولو #انگور #آشپزی #داستان #رشت #ماسوله #کدبانو #روزمرپی #زندگینامه #هنر #حیوانات #شمال #جنوب #تفریح #نهار #غذا #
  • 1,715 81 7 hours ago
  • قسمت سوم
عید بود مهمونامون رفته بودند تو عید زیاد باهم تلفنی صحبت نمیکردیم بیشتر اس ام اس میدادیم....
خسته شده بودم بعدازرفتن مهمونا گفتم یکم بخوابم ،همینجوری تو خواب ناز بودم که مامانم با یه هولی اومد صدام زد....
مریم پاشو مامان امیر با عمه امیر اومدند خونمون😧
منو میگی قیافه خوابالو داغووووون هول شده بودم اولین کاری که کردم به امیر اس ام اس زدم که چرا به من نگفتی و کلی توپیدم بهش🤪
اونم قسم و آیه که من خبرنداشتم من بیرونم به من نگفتن و این حرفا....
نگو اینقدرررر امیر تو خونه گفته بود که بریم خواستگاری که مامانش اینا اومده بودن راه آشنایی با خانواده هارو باز کنند😍
با قیافه چپرچولاق رفتم پیششون زبونم لال شده بود گفتم سلام خوش اومدین....
برعکس تعریف‌های امیر از مامانش ،مامانش شروع کرد به حرف زدن مهربونی از حرفهاش میریخت،استرسم کمتر شد.
پس چرا امیر تو ذهن من مامانشو اینقدر ترسناک ساخته بود😂😂😂
مامانش گفت شنیدم دخترتون مدرک آرایشگری داره یه روز بیاین خونه ما موهای منو مش کنه😥منو میگی برخورد اول با مادرشوهر آینده اگه موهاش خراب می‌شد چی😫
با مِن مِن کردن قبول کردم.
فرداش با مامانم رفتیم بهترین پودر و وسایل مش رو خریدم اما استرس ول نمیکرد منو .
خلاصه که اون روز رفتم و با اعتمادبه نفس مش گذاشتم و خداروشکر عالی شد یعنی نگم براتون که اون روز من مُردم😥
قرار خواستگاری رو گذاشتیم
امیر میگفت من نمیام این خواستگاری ،خواستگاری اصلی نیست 
کلافه شده بودم مگه می‌شد خواستگاری بدون داماد🥴
همش میگفتم امیر این چه وضعیه کوتاه نمیومد که من نمیام بابامینا بیان اگر بابات اوکی داد سری بعدی من میام😐
اون روز ،روز خواستگاری من بود اما اصلا خوشحال نبودم خواستگاری بدون داماد....
با مامانم رفتیم یه بلوز آبی و یه دامن بلند سفید با یه صندل خوشگل خریدیم همه چی آماده بود برای شب خواستگاری...
ساعت۸قرار خواستگاری بود ساعت شد نزدیک ۱۰دیدم نیومدن😨
دیگه کلافه شده بودم امیر جواب اس نمیداد یعنی چی شده بود😨
الان که دارم مینویسم کل استرس اون روز رو مرور کردم😐
بالاخره زنگ در رو زدند اما امیر بود باهاشون یانه؟؟؟؟
چقدر روز پراسترسی روگذروندم🥴🤒
با لایک و کامنتهاتون انرژی بدین
ادامه درپست بعدی....
#عشق #عاشقی #عاشقانه #عاشقان #داستان
  • قسمت سوم
    عید بود مهمونامون رفته بودند تو عید زیاد باهم تلفنی صحبت نمیکردیم بیشتر اس ام اس میدادیم....
    خسته شده بودم بعدازرفتن مهمونا گفتم یکم بخوابم ،همینجوری تو خواب ناز بودم که مامانم با یه هولی اومد صدام زد....
    مریم پاشو مامان امیر با عمه امیر اومدند خونمون😧
    منو میگی قیافه خوابالو داغووووون هول شده بودم اولین کاری که کردم به امیر اس ام اس زدم که چرا به من نگفتی و کلی توپیدم بهش🤪
    اونم قسم و آیه که من خبرنداشتم من بیرونم به من نگفتن و این حرفا....
    نگو اینقدرررر امیر تو خونه گفته بود که بریم خواستگاری که مامانش اینا اومده بودن راه آشنایی با خانواده هارو باز کنند😍
    با قیافه چپرچولاق رفتم پیششون زبونم لال شده بود گفتم سلام خوش اومدین....
    برعکس تعریف‌های امیر از مامانش ،مامانش شروع کرد به حرف زدن مهربونی از حرفهاش میریخت،استرسم کمتر شد.
    پس چرا امیر تو ذهن من مامانشو اینقدر ترسناک ساخته بود😂😂😂
    مامانش گفت شنیدم دخترتون مدرک آرایشگری داره یه روز بیاین خونه ما موهای منو مش کنه😥منو میگی برخورد اول با مادرشوهر آینده اگه موهاش خراب می‌شد چی😫
    با مِن مِن کردن قبول کردم.
    فرداش با مامانم رفتیم بهترین پودر و وسایل مش رو خریدم اما استرس ول نمیکرد منو .
    خلاصه که اون روز رفتم و با اعتمادبه نفس مش گذاشتم و خداروشکر عالی شد یعنی نگم براتون که اون روز من مُردم😥
    قرار خواستگاری رو گذاشتیم
    امیر میگفت من نمیام این خواستگاری ،خواستگاری اصلی نیست
    کلافه شده بودم مگه می‌شد خواستگاری بدون داماد🥴
    همش میگفتم امیر این چه وضعیه کوتاه نمیومد که من نمیام بابامینا بیان اگر بابات اوکی داد سری بعدی من میام😐
    اون روز ،روز خواستگاری من بود اما اصلا خوشحال نبودم خواستگاری بدون داماد....
    با مامانم رفتیم یه بلوز آبی و یه دامن بلند سفید با یه صندل خوشگل خریدیم همه چی آماده بود برای شب خواستگاری...
    ساعت۸قرار خواستگاری بود ساعت شد نزدیک ۱۰دیدم نیومدن😨
    دیگه کلافه شده بودم امیر جواب اس نمیداد یعنی چی شده بود😨
    الان که دارم مینویسم کل استرس اون روز رو مرور کردم😐
    بالاخره زنگ در رو زدند اما امیر بود باهاشون یانه؟؟؟؟
    چقدر روز پراسترسی روگذروندم🥴🤒
    با لایک و کامنتهاتون انرژی بدین
    ادامه درپست بعدی....
    #عشق #عاشقی #عاشقانه #عاشقان #داستان
  • 1,930 120 18 August, 2019

Latest Instagram Posts

  • اين دوست داشتن تمامى ندارد... هربار كه تو را كم مى آورم از لابه لای خاطراتم نگاهت،دستانت،لبخندت و صداى لعنتى ات را در آغوش ميگيرم...
مهم نیست کجای این شهر باشم ! خلوت باشد یا شلوغ ،من فقط تو را میجویم...
شايد كه نه بى شك تكرار خنده هايت برايم زيباترين انتظار دنيا شده است!
تو فقط بيا...! من مدت هاست كه جوانيم را به شوق پيرترين قرار عاشقانه ى تاريخ فروخته ام💙
پ.ن:بارها گفتم من یه آدم دلی ام یهویی فیلم میگیرم یهویی میخونم یهویی مینویسم
البته که من شاعر و نویسنده نیستم فقط در حد دلنوشته مینویسم حس کردم حال و هوای این فیلمایی که با گوشی گرفته شد یه متن دلی میخواد که به دلم بشینه
امیدوارم که دوسش داشته باشید 
دوست دارم حستون رو  از شنیدن کار و خوندن این متن بدونم رفقا
خیلی مخلیصیم و پر ارادت
یا حق 🌝🙌🏼
گوينده و نويسنده : @sheidabateni 
موزیک فوق العاده : @nimamasihamusicofficial 
#دلنوشته#صدا#گوینده#موزیک#موسیقی#اصفهان#تهران#نویسنده#شعر#داستان#بازیگر#شیدا_باطنی#نیمامسیحا#💙
  • اين دوست داشتن تمامى ندارد... هربار كه تو را كم مى آورم از لابه لای خاطراتم نگاهت،دستانت،لبخندت و صداى لعنتى ات را در آغوش ميگيرم...
    مهم نیست کجای این شهر باشم ! خلوت باشد یا شلوغ ،من فقط تو را میجویم...
    شايد كه نه بى شك تكرار خنده هايت برايم زيباترين انتظار دنيا شده است!
    تو فقط بيا...! من مدت هاست كه جوانيم را به شوق پيرترين قرار عاشقانه ى تاريخ فروخته ام💙
    پ.ن:بارها گفتم من یه آدم دلی ام یهویی فیلم میگیرم یهویی میخونم یهویی مینویسم
    البته که من شاعر و نویسنده نیستم فقط در حد دلنوشته مینویسم حس کردم حال و هوای این فیلمایی که با گوشی گرفته شد یه متن دلی میخواد که به دلم بشینه
    امیدوارم که دوسش داشته باشید
    دوست دارم حستون رو از شنیدن کار و خوندن این متن بدونم رفقا
    خیلی مخلیصیم و پر ارادت
    یا حق 🌝🙌🏼
    گوينده و نويسنده : @sheidabateni
    موزیک فوق العاده : @nimamasihamusicofficial
    #دلنوشته #صدا #گوینده #موزیک #موسیقی #اصفهان #تهران #نویسنده #شعر #داستان #بازیگر #شیدا_باطنی #نیمامسیحا #💙
  • 38 3 6 minutes ago
  • وقتی نیچه گریست آمیزه‌ای است از واقعیت و خیال، جلوه‌ای از عشق، تقدیر و اراده در وین خردگرای سده‌ی نوزدهم و در آستانه‌ی تولد دانش روانکاوی. فردریش نیچه بزرگ‌ترین فیلسوف اروپا، یوزف برویر از پایه‌گذاران روان‌کاوی و دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده می‌شوند تا حماسه‌ی فراموش نشدنی رابطه‌ی خیالی میان بیماری خارق‌العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند.
پ.ن. فیلم مرتبط با داستان رمان 
#فیلم #ادبیات_عرفانی #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #ادبیات #رمان #وقتی_نیچه_گریست #داستان #کتاب #کتاب_خوانی
  • وقتی نیچه گریست آمیزه‌ای است از واقعیت و خیال، جلوه‌ای از عشق، تقدیر و اراده در وین خردگرای سده‌ی نوزدهم و در آستانه‌ی تولد دانش روانکاوی. فردریش نیچه بزرگ‌ترین فیلسوف اروپا، یوزف برویر از پایه‌گذاران روان‌کاوی و دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده می‌شوند تا حماسه‌ی فراموش نشدنی رابطه‌ی خیالی میان بیماری خارق‌العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند.
    پ.ن. فیلم مرتبط با داستان رمان
    #فیلم #ادبیات_عرفانی #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #ادبیات #رمان #وقتی_نیچه_گریست #داستان #کتاب #کتاب_خوانی
  • 0 0 9 minutes ago
  • ...
(دوستانی که معرفی کتاب انجام میدن لطفا نظرشون رو بنویسند برای همه دوستان) ...
#چرا_کتاب_می_خونید؟
...
از وقتی که یادم میاد کتاب خوندن برام یه فعالیت جذاب بود و دوست داشتنی. اما چرا؟ خب نمی خوام راجع به این صحبت کنم که چی شد کتاب خوان شدم می خوام راجع به این صحبت کنم که چرا دارم کتاب خواندن رو ادامه میدم.
✳
من کتاب می خوانم چون:
✳
1.دوست دارم از ذهنم بیشتر استفاده کنم و به چالش بکشمش.
✳
2.می تونیم مهارت های مختلف رو کسب کنم از این طریق چون می تونم از هر موضوعی که دلم می خواد کتاب مطالعه کنم.
✳
3.ساعاتی که صرف کتاب خواندن می کنم از دغدغه های روزمره جدا میشم و جسم و روحم به آرامش می رسد.
✳
4.با این کار اجازه نمی دم وقت ام تلف بشه چون سعی میکنم همیشه یه کتاب همراهم باشه. همیشه!
✳
5.می تونم از این طریق با افزایش اطلاعاتم با افرادی معاشرت کنم که سطحی نیستن و اندر خم یه کوچه نموندن...
✳
6.این مورد برای اون دسته ای هست که همیشه در حال غر زدن به جون ماها هستند که چرا ژست کتاب خوندن میگیری,چرا ادا در میاری,چرا...بله من کتاب می خونم چون پرستیژ داره! برای حمایت از گفته ام می تونم بگم من ترجیح میدم به جای شخصی که درگیر ظواهر هست و هزاران کار روی خودش انجام میده تا پرستیژ داشته باشه و مقبول باشه منم می خوام از این طریق با ذهنم با حرف ام با معلوماتم واسه خودم پرستیژ داشته باشم. شما فکر کن فقط دارم ادا در میارم.
✳
امیدوارم که شعار نداده باشم و عمل کننده باشم و باقی بمانم.
________
✳شما چطور؟ چرا کتاب می خونید؟
✳چقدر با حرف هام موافق بودید؟
✳اگر نقد و نظری هست دوست دارم برام بنویسید و تبادل نظر کنیم.
  • ...
    (دوستانی که معرفی کتاب انجام میدن لطفا نظرشون رو بنویسند برای همه دوستان) ...
    #چرا_کتاب_می_خونید ؟
    ...
    از وقتی که یادم میاد کتاب خوندن برام یه فعالیت جذاب بود و دوست داشتنی. اما چرا؟ خب نمی خوام راجع به این صحبت کنم که چی شد کتاب خوان شدم می خوام راجع به این صحبت کنم که چرا دارم کتاب خواندن رو ادامه میدم.

    من کتاب می خوانم چون:

    1.دوست دارم از ذهنم بیشتر استفاده کنم و به چالش بکشمش.

    2.می تونیم مهارت های مختلف رو کسب کنم از این طریق چون می تونم از هر موضوعی که دلم می خواد کتاب مطالعه کنم.

    3.ساعاتی که صرف کتاب خواندن می کنم از دغدغه های روزمره جدا میشم و جسم و روحم به آرامش می رسد.

    4.با این کار اجازه نمی دم وقت ام تلف بشه چون سعی میکنم همیشه یه کتاب همراهم باشه. همیشه!

    5.می تونم از این طریق با افزایش اطلاعاتم با افرادی معاشرت کنم که سطحی نیستن و اندر خم یه کوچه نموندن...

    6.این مورد برای اون دسته ای هست که همیشه در حال غر زدن به جون ماها هستند که چرا ژست کتاب خوندن میگیری,چرا ادا در میاری,چرا...بله من کتاب می خونم چون پرستیژ داره! برای حمایت از گفته ام می تونم بگم من ترجیح میدم به جای شخصی که درگیر ظواهر هست و هزاران کار روی خودش انجام میده تا پرستیژ داشته باشه و مقبول باشه منم می خوام از این طریق با ذهنم با حرف ام با معلوماتم واسه خودم پرستیژ داشته باشم. شما فکر کن فقط دارم ادا در میارم.

    امیدوارم که شعار نداده باشم و عمل کننده باشم و باقی بمانم.
    ________
    ✳شما چطور؟ چرا کتاب می خونید؟
    ✳چقدر با حرف هام موافق بودید؟
    ✳اگر نقد و نظری هست دوست دارم برام بنویسید و تبادل نظر کنیم.
  • 13 5 16 minutes ago
  • #پیشنهاد_کتاب
#سه_دختر_حوا
نقد من:این کتاب واقعا کتاب خوبی بود و میتونم بگم کاملا ارزش خوندن رو داره،اما به حساب اینکه نویسنده ی کتاب نویسنده ملت عشقه این کتاب رو نخونید چونکه فضای ۳دختر حوا کاملا متفاوته،بیشتر پیشنهاد میکنم این کتابو 
خوشگل خانومیای پیجم بخونن😂چون براتون ملموس تره.
پ.ن۱:تصمیم گرفتم دیگه متن کتاب براتون نزارم چون خودمم باشم نمیخونم😂🤦🏻‍♀️تنبلیم دیگه،بجاش یک نقد کوچیک در حد سواد خودم میزارم واستون که اطلاع بیشتر از اون کتاب داشته باشید🤗
 و یک خبررررررر خوووووووووب😁
توجه!توجه!
فروشگاه خوب30بوک به فالوور جونیای من تخفیف دادن😁😁😁😁😁😁
برید تو سایتشون و هر کتابی که دوست دارید با تخفیف بخرید☺واقعا کتابی نبود که نداشته باشن تنوع سایتشون خیلی خوبه🤩
اینم کد تخفیف:HADDAD
https://www.30book.com/
https://www.30book.com/
@30book 
@30book 
@30book 
#کتاب#کتاب_باز#داستان#رمان#باغ_کتاب#دختر#ایران#تهران
  • #پیشنهاد_کتاب
    #سه_دختر_حوا
    نقد من:این کتاب واقعا کتاب خوبی بود و میتونم بگم کاملا ارزش خوندن رو داره،اما به حساب اینکه نویسنده ی کتاب نویسنده ملت عشقه این کتاب رو نخونید چونکه فضای ۳دختر حوا کاملا متفاوته،بیشتر پیشنهاد میکنم این کتابو
    خوشگل خانومیای پیجم بخونن😂چون براتون ملموس تره.
    پ.ن۱:تصمیم گرفتم دیگه متن کتاب براتون نزارم چون خودمم باشم نمیخونم😂🤦🏻‍♀️تنبلیم دیگه،بجاش یک نقد کوچیک در حد سواد خودم میزارم واستون که اطلاع بیشتر از اون کتاب داشته باشید🤗
     و یک خبررررررر خوووووووووب😁
    توجه!توجه!
    فروشگاه خوب30بوک به فالوور جونیای من تخفیف دادن😁😁😁😁😁😁
    برید تو سایتشون و هر کتابی که دوست دارید با تخفیف بخرید☺واقعا کتابی نبود که نداشته باشن تنوع سایتشون خیلی خوبه🤩
    اینم کد تخفیف:HADDAD
    https://www.30book.com/
    https://www.30book.com/
    @30book
    @30book
    @30book
    #کتاب #کتاب_باز #داستان #رمان #باغ_کتاب #دختر #ایران #تهران
  • 315 6 18 minutes ago
  • #داستان_مینا_قسمت_یک
به نام خدا
من مینا الان ۴۵ سالمه و این داستان از اوایل ۲۰ سالگی شروع میشه، یه دختر پر شور و شوق برای زندگی که ۴ تا خواهر داره و برادری نداره. دوتا خواهر بزرگتر ازدواج کردن و بچه دارن.
(۲۰سالگی)
امشب ی خواستگار قراره بیاد... ۱۵ سالی از من بزرگتره، ندیدمش ولی میگن وضع مالیش خوبه. نظر پدر و مادرمو نمیدونم اما خب خودم خیلی استرس دارم. من نمیتونم ببینمش چون پدرم این اجازرو بهم نمیده. 
اون موقع‌ها خیلی کم تو شهرستانا اجازه میدادن پسر و دختر همو ببینن شاید اگه میزاشتن شاید اگه دو نفر باهم حرف میزدن خیلی از این مشکلاتی که الان داشتیمو نداشتم. .
خاستگاری که اومد و رفت به خاطر اختلاف سنی زیاد شاید پدرم گفت نه.
.
روزا ب سرعت میگذشتن تا علی اومد خاستگاری؛ علی از آشناهای دور و همشهری ی پسر سر به زیر و ساکت و لاغر که توی روستاهای اطراف معلم بود. یادمه اونشب منو فرستادن خونه خواهرم تا خودشون حرف بزنن...
#داستان #قصه #داستان_خانواده #خانوادگی #جدایی #عشق #زندگی
  • #داستان_مینا_قسمت_یک
    به نام خدا
    من مینا الان ۴۵ سالمه و این داستان از اوایل ۲۰ سالگی شروع میشه، یه دختر پر شور و شوق برای زندگی که ۴ تا خواهر داره و برادری نداره. دوتا خواهر بزرگتر ازدواج کردن و بچه دارن.
    (۲۰سالگی)
    امشب ی خواستگار قراره بیاد... ۱۵ سالی از من بزرگتره، ندیدمش ولی میگن وضع مالیش خوبه. نظر پدر و مادرمو نمیدونم اما خب خودم خیلی استرس دارم. من نمیتونم ببینمش چون پدرم این اجازرو بهم نمیده.
    اون موقع‌ها خیلی کم تو شهرستانا اجازه میدادن پسر و دختر همو ببینن شاید اگه میزاشتن شاید اگه دو نفر باهم حرف میزدن خیلی از این مشکلاتی که الان داشتیمو نداشتم. .
    خاستگاری که اومد و رفت به خاطر اختلاف سنی زیاد شاید پدرم گفت نه.
    .
    روزا ب سرعت میگذشتن تا علی اومد خاستگاری؛ علی از آشناهای دور و همشهری ی پسر سر به زیر و ساکت و لاغر که توی روستاهای اطراف معلم بود. یادمه اونشب منو فرستادن خونه خواهرم تا خودشون حرف بزنن...
    #داستان #قصه #داستان_خانواده #خانوادگی #جدایی #عشق #زندگی
  • 3 0 19 minutes ago
  • وقتی نیچه گریست (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) یکی از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختیِ اروین د. یالوم است که در سال ۱۹۹۲ به زبان انگلیسی نوشته شد. اروین د. یالوم روان‌پزشکِ هستی‌گرا (اگزیستانسیالیست)، استاد بازنشستهٔ روان‌پزشکی در دانشگاه استنفورد و نویسندهٔ شماری از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختی است. این رمان دیدار خیالیِ فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، و یوزف برویر، پزشکِ وینی، را روایت می‌کند. رویدادهای رمان در سال ۱۸۸۲ در شهر وینِ اتریش رخ می‌دهند و این رمان در واقع روایتی است از تاریخِ برهم‌کنشِ فلسفه و روانکاوی و رویارویی خیالی برخی از مهم‌ترین چهره‌های دهه‌های پایانی قرن نوزدهم همچون فریدریش نیچه، یوزف برویر و زیگموند فروید. در سال ۲۰۰۷ فیلمی با همین نام (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) به کارگردانی Pinchas Perry با اقتباس از این رمان ساخته شده‌است. از این رمان تاکنون ۴ ترجمه به زبان فارسی منتشر شده‌است.
#ادبیات_عرفانی #ادبیات #رمان #داستان #کتاب_خوانی #کتاب #شعر #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #وقتی_نیچه_گریست
  • وقتی نیچه گریست (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) یکی از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختیِ اروین د. یالوم است که در سال ۱۹۹۲ به زبان انگلیسی نوشته شد. اروین د. یالوم روان‌پزشکِ هستی‌گرا (اگزیستانسیالیست)، استاد بازنشستهٔ روان‌پزشکی در دانشگاه استنفورد و نویسندهٔ شماری از نام‌دارترین رمان‌های روان‌شناختی است. این رمان دیدار خیالیِ فریدریش نیچه، فیلسوف آلمانی، و یوزف برویر، پزشکِ وینی، را روایت می‌کند. رویدادهای رمان در سال ۱۸۸۲ در شهر وینِ اتریش رخ می‌دهند و این رمان در واقع روایتی است از تاریخِ برهم‌کنشِ فلسفه و روانکاوی و رویارویی خیالی برخی از مهم‌ترین چهره‌های دهه‌های پایانی قرن نوزدهم همچون فریدریش نیچه، یوزف برویر و زیگموند فروید. در سال ۲۰۰۷ فیلمی با همین نام (به انگلیسی: When Nietzsche Wept) به کارگردانی Pinchas Perry با اقتباس از این رمان ساخته شده‌است. از این رمان تاکنون ۴ ترجمه به زبان فارسی منتشر شده‌است.
    #ادبیات_عرفانی #ادبیات #رمان #داستان #کتاب_خوانی #کتاب #شعر #ادبیات_کلاسیک #ادبیات_جهان #وقتی_نیچه_گریست
  • 0 0 20 minutes ago
  • #مدیر عامل من
#پارت دوم
#داستان واقعی
 رفتم توی مغازه و به آقا اکبر (صاحب مغازه) سلام کردم داشت صبحونه میخورد و گفت خانم رحیمی بفرمایید صبحانه تشکر کردم و گفتم ممنون صرف شده بعد از اینکه صبحانشو خورد منو حسینو صدا کرد و به حسین گفت که خانم رحیمی همکار جدید ما هستن سعی کنید به کار هم کاری نداشته باشید رو کرد به من گفت اگر به حسین کاری داشتی ایشونو اقا حسین و اگرم حسین با شما کاری داشت شمارو خانم رحیمی صدا میکنه  منم سرمو به نشونه تایید تکون دادم بعدش از جاش بلند شد و گفت خانم رحیمی اتیکت زنو ور دار بیار کناره میزه منم رفتم سمت میز و اتیکت زنو پیدا کردم و رفتم پیش اقا اکبر  بهم گفت کار باهاشو بلدی منم گفتم نه اول کار با اونو بهم یاد داد و بعد دونه دونه قیمت اجناسو گفت و زدم تا قیمتارو بزنم ساعت شد حدود ۱ بهم گفت خب خانم رحیمی شما دیگ برید استراحت ساعت ۴ تشریف بیارید منم خدافظی کردمو اومدم سمت خونه تو راه بازم کلی خوشحال بودم رفتم خونه مامانم با کار من مخالف بود و باهام قهر بود من سلام کردم ولی جوابمو نداد رفتم رو مبل دراز کشیدم خابم برد با استرس از خواب بیدار شدم گفتم وای چرا منو بیدار نکردین به ساعت نگاه کردم سه و نیم بود سری پاشدم یه آب به دستو صورتم زدمو سری لباس پوشیدمو رفتم به سمت مغازه رسیدم دم مغازه وارد شدم دیدم حسین پشت دخله و یه پسر دیگ هم اونجا نشسته از حسین پرسیدم اقا اکبر کجاست گفت رفته خونه بکپه یکم از طرز حرف زدنش تعجب کردم گفتم اوکی و رفتم اون سر مغازه نشستم حسینو اون پسره اومدن سمتم حسین گفت این فرشاده شیفتای عصر میاد وای میسته اینجا یکم نگاهش کردم یه قیافه ی رو مخی داشت یه جوری بود اصن بعد دوباره حسین گف خب اسمت چیه چن سالته گفتم سارا ۱۸ ام که یهو حسینه گف ااا پس شمارتو بده 
منم نمیدونم چرا اون لحظه بش دادم شمارمو
بعد اومد کنارم وایستاد گف ببین سارا این اقا اکبره ادم زیاد درستی نیس عوضیه دختر بازه حواستو جمع کن یه ذره مکث کرد کرد و دوباره ادامه داد گفت بهتره تو این مغازه یه نفر حواسش بت باشه ک کارای سنگینو نزاره انجام بدی نذاره اقا اکبر بیاد سمتت ببینم دوس پسر که نداری منم گفتم نه (البته به دروغ) اونم سری گف  خب بهتره با هم باشیم ......
  • #مدیر عامل من
    #پارت دوم
    #داستان واقعی
    رفتم توی مغازه و به آقا اکبر (صاحب مغازه) سلام کردم داشت صبحونه میخورد و گفت خانم رحیمی بفرمایید صبحانه تشکر کردم و گفتم ممنون صرف شده بعد از اینکه صبحانشو خورد منو حسینو صدا کرد و به حسین گفت که خانم رحیمی همکار جدید ما هستن سعی کنید به کار هم کاری نداشته باشید رو کرد به من گفت اگر به حسین کاری داشتی ایشونو اقا حسین و اگرم حسین با شما کاری داشت شمارو خانم رحیمی صدا میکنه منم سرمو به نشونه تایید تکون دادم بعدش از جاش بلند شد و گفت خانم رحیمی اتیکت زنو ور دار بیار کناره میزه منم رفتم سمت میز و اتیکت زنو پیدا کردم و رفتم پیش اقا اکبر بهم گفت کار باهاشو بلدی منم گفتم نه اول کار با اونو بهم یاد داد و بعد دونه دونه قیمت اجناسو گفت و زدم تا قیمتارو بزنم ساعت شد حدود ۱ بهم گفت خب خانم رحیمی شما دیگ برید استراحت ساعت ۴ تشریف بیارید منم خدافظی کردمو اومدم سمت خونه تو راه بازم کلی خوشحال بودم رفتم خونه مامانم با کار من مخالف بود و باهام قهر بود من سلام کردم ولی جوابمو نداد رفتم رو مبل دراز کشیدم خابم برد با استرس از خواب بیدار شدم گفتم وای چرا منو بیدار نکردین به ساعت نگاه کردم سه و نیم بود سری پاشدم یه آب به دستو صورتم زدمو سری لباس پوشیدمو رفتم به سمت مغازه رسیدم دم مغازه وارد شدم دیدم حسین پشت دخله و یه پسر دیگ هم اونجا نشسته از حسین پرسیدم اقا اکبر کجاست گفت رفته خونه بکپه یکم از طرز حرف زدنش تعجب کردم گفتم اوکی و رفتم اون سر مغازه نشستم حسینو اون پسره اومدن سمتم حسین گفت این فرشاده شیفتای عصر میاد وای میسته اینجا یکم نگاهش کردم یه قیافه ی رو مخی داشت یه جوری بود اصن بعد دوباره حسین گف خب اسمت چیه چن سالته گفتم سارا ۱۸ ام که یهو حسینه گف ااا پس شمارتو بده
    منم نمیدونم چرا اون لحظه بش دادم شمارمو
    بعد اومد کنارم وایستاد گف ببین سارا این اقا اکبره ادم زیاد درستی نیس عوضیه دختر بازه حواستو جمع کن یه ذره مکث کرد کرد و دوباره ادامه داد گفت بهتره تو این مغازه یه نفر حواسش بت باشه ک کارای سنگینو نزاره انجام بدی نذاره اقا اکبر بیاد سمتت ببینم دوس پسر که نداری منم گفتم نه (البته به دروغ) اونم سری گف خب بهتره با هم باشیم ......
  • 4 0 35 minutes ago
  • .
.
.
باید بپذیریم که به قلاب گیر کرده ایم»

فناوری ها و محصولاتی که از اون ها استفاده می کنیم اگر ما را دچار اعتیاد نکرده باشند، حداقل جزیی مهم و جداناپذیر از زندگی ما شدند. ما بی اختیار شبکه های اجتماعی خودمون را مثل اینستاگرام، تلگرام و توییر رو چک می کنیم. ما ساعت های زیادی را در طول روز صرف چک کردن و وقت گذرانی در این شبکه ها می کنیم. ما مجبور هستیم این کار را انجام دهیم و جالب اینجاست که متوجه این اجبار نمی شیم.
. .😉😉😉😉
. 
در روانشناسی شناختی، عادت به رفتارهایی گفته میشه که به صورت کاملا ناخودآگاه و یا با خودآگاهی کمی اتفاق می افته.

این محصولات و خدماتی که ما به آنها عادت کرده ایم به مرور زمان در رفتارهای ما تغییر بوجود می آورند و این دقیقا همان چیزی است که طراحان این محصولات و خدمات  می خواهند.
.

خیلی از شرکت های بزرگ با ایجاد عادت برای مشتری هاشون نیاز کمتری به تبلیغات دارند چون بصورت ناخودآگاه مشتری اولین و آخرین انتخابش اون هاست و محصول با احساسات درونی مشتری پیوند خورده.
.

کتاب قلاب شده یکی از پر فروش ترین های آمازون در سال های اخیر بوده. این کتاب مجموعه ای از تجربیاتی که می تونند رفتار مشتری رو تغییر بدند و به شکل گیری عادات جدید تشویق کنند رو ارائه میده و در نهایت محصولمون رو بر مبنای عادات مشتری میسازیم.
. 
برای مثال ما سال هاست از موتور گوگل برای جستجوی مطالبمون استفاده می کنیم و بهش قلاب شدیم. موتور بینگ هم همون کارایی رو داره ولی برامون سخته که ازش استفاده کنیم.
.

کیا برای رونق کسب و کارشون از متدهای بازاریابی آکادمی یا متدهای تجربی استفاده می کنند؟
.

#نشر_مهربان

@mehrabanpub
  • .
    .
    .
    باید بپذیریم که به قلاب گیر کرده ایم»

    فناوری ها و محصولاتی که از اون ها استفاده می کنیم اگر ما را دچار اعتیاد نکرده باشند، حداقل جزیی مهم و جداناپذیر از زندگی ما شدند. ما بی اختیار شبکه های اجتماعی خودمون را مثل اینستاگرام، تلگرام و توییر رو چک می کنیم. ما ساعت های زیادی را در طول روز صرف چک کردن و وقت گذرانی در این شبکه ها می کنیم. ما مجبور هستیم این کار را انجام دهیم و جالب اینجاست که متوجه این اجبار نمی شیم.
    . .😉😉😉😉
    .
    در روانشناسی شناختی، عادت به رفتارهایی گفته میشه که به صورت کاملا ناخودآگاه و یا با خودآگاهی کمی اتفاق می افته.

    این محصولات و خدماتی که ما به آنها عادت کرده ایم به مرور زمان در رفتارهای ما تغییر بوجود می آورند و این دقیقا همان چیزی است که طراحان این محصولات و خدمات  می خواهند.
    .

    خیلی از شرکت های بزرگ با ایجاد عادت برای مشتری هاشون نیاز کمتری به تبلیغات دارند چون بصورت ناخودآگاه مشتری اولین و آخرین انتخابش اون هاست و محصول با احساسات درونی مشتری پیوند خورده.
    .

    کتاب قلاب شده یکی از پر فروش ترین های آمازون در سال های اخیر بوده. این کتاب مجموعه ای از تجربیاتی که می تونند رفتار مشتری رو تغییر بدند و به شکل گیری عادات جدید تشویق کنند رو ارائه میده و در نهایت محصولمون رو بر مبنای عادات مشتری میسازیم.
    .
    برای مثال ما سال هاست از موتور گوگل برای جستجوی مطالبمون استفاده می کنیم و بهش قلاب شدیم. موتور بینگ هم همون کارایی رو داره ولی برامون سخته که ازش استفاده کنیم.
    .

    کیا برای رونق کسب و کارشون از متدهای بازاریابی آکادمی یا متدهای تجربی استفاده می کنند؟
    .

    #نشر_مهربان

    @mehrabanpub
  • 153 5 38 minutes ago
  • نان و بنزین/اثر: سیدهادی حیدری
قسمت78
سیاوش گوشی را به آن یکی دستِ خود داد و گفت: راستش خودم می خواستم زودتر از این ها بِهت زنگ بزنم و بگم، اما چون عزادار بودی، گفتم بهتره بعد از مراسمِ چهلمِ پدرت بگم... .
_ ممنون که مراعاتَمو کردی، خدا سایه ی پدرِتو از سرت کم نکنه!
_ ممنونم... و اما خبرِ مهم! می خواستم زنگ بزنم دعوتت کنم...
_ دعوت؟! نکنه داری... .
_ بله جهانبخش جان!... دارم قاطی مُرغا می شم، سه روز دیگه جشنِ ازدواجمه، حتماً بیای... بچه ها رو هم با خودت بیار.
_ نمی دونی چِقدر از شنیدنِ این خبر خوشحال شدم!... خیلی خیلی مبارک باشه، اِن شاءالله هر دوتون خوشبخت بشید!
_ ممنونم... پس اولِ شهریور یادت نره؟
_ چشم، حتماً!... .
****
نزدیکِ دو سال، از زمانی که وارتان، دامادِ بهنام، به عنوانِ مترجم، همراهِ یکی از تورهای گردشگری، به شهرهای جنوب و جنوبِ شرقیِ کشور سفر کرده بود، می گذشت. او بعد از آن سفر، به شدت شیفته ی آن مناطق شد و تصمیم گرفت در هتل جهانگردیِ یکی از آن شهرها، به عنوانِ مترجم، کار کند.
_ چی شد آقا وارتان تصمیم گرفتی پایتخت رو با این همه امکانات ول کنی و بیای به شهرِ ما؟
_ چون اینجا هم محیط کوچیک تره دِلوَش جان... هم اینکه من با توجه به مشکلِ ریَوی، باید جایی می اومدم که هواش مرطوب باشه...
_ اینجا با توجه به اینکه به آب های آزادِ دنیا راه داره، فکر کنم گزینه ی خوبی برای شما بوده، درسته؟
_ بله... من تویِ چند تا سفری که به این مناطق داشتم، هم دیدم اینجا این امتیازات رو داره، هم اینکه دیدم چِقدر مردم اینجا با هم صمیمی و همدل هستند، یک روز توی شهر داشتم سراغِ یه آقا رو می گرفتم، از اولین شخصی که پرسیدم، اونو شناخت و آدرِسِشو به من داد! 
_ اینجا بیشترِ مردم، همدیگه رو می شناسَن... .
_ بله... اما اگر توی شهرِ ما، یا حتّا توی محله یا کوچه ای که ما زندگی می کنیم، بود، متأسفانه اظهارِ بی اطلاعی می کردن!
_ یعنی حتّا اگر شخصِ موردِ نظر، همسایه ی دیوار به دیوارِتون باشه؟
_ بله آقا دِلوَش، شاید از صد تایی، ده نفر، همسایه هاشون رو بشناسند!
_ باورش برای من و اهالیِ اینجا سخته، آقا وارتان؟
_ البته ما یکشنبه ها رو که می ریم کلیسا، بعد از دعا و نیایش، برخی از همسایه ها و اقوامِ دور و نزدیک رو می بینیم و خوش و بِشی می کنیم!
_ مردمِ اینجا، چه توی مسجد، چه توی محلِ کار، یا حتّا اونایی که روی دریا کار می کنند و مشغول ماهیگیری هستند، با هم خیلی نزدیک و صمیمی اند!(ادامه دارد)سیدهادی حیدری/30مرداد98
#نان_و_بنزین#داستان#قسمت78
#سید_هادی_حیدری#ازدواج#شهریور
#مترجم#همدلی#کلیسا#مسجد
  • نان و بنزین/اثر: سیدهادی حیدری
    قسمت78
    سیاوش گوشی را به آن یکی دستِ خود داد و گفت: راستش خودم می خواستم زودتر از این ها بِهت زنگ بزنم و بگم، اما چون عزادار بودی، گفتم بهتره بعد از مراسمِ چهلمِ پدرت بگم... .
    _ ممنون که مراعاتَمو کردی، خدا سایه ی پدرِتو از سرت کم نکنه!
    _ ممنونم... و اما خبرِ مهم! می خواستم زنگ بزنم دعوتت کنم...
    _ دعوت؟! نکنه داری... .
    _ بله جهانبخش جان!... دارم قاطی مُرغا می شم، سه روز دیگه جشنِ ازدواجمه، حتماً بیای... بچه ها رو هم با خودت بیار.
    _ نمی دونی چِقدر از شنیدنِ این خبر خوشحال شدم!... خیلی خیلی مبارک باشه، اِن شاءالله هر دوتون خوشبخت بشید!
    _ ممنونم... پس اولِ شهریور یادت نره؟
    _ چشم، حتماً!... .
    ****
    نزدیکِ دو سال، از زمانی که وارتان، دامادِ بهنام، به عنوانِ مترجم، همراهِ یکی از تورهای گردشگری، به شهرهای جنوب و جنوبِ شرقیِ کشور سفر کرده بود، می گذشت. او بعد از آن سفر، به شدت شیفته ی آن مناطق شد و تصمیم گرفت در هتل جهانگردیِ یکی از آن شهرها، به عنوانِ مترجم، کار کند.
    _ چی شد آقا وارتان تصمیم گرفتی پایتخت رو با این همه امکانات ول کنی و بیای به شهرِ ما؟
    _ چون اینجا هم محیط کوچیک تره دِلوَش جان... هم اینکه من با توجه به مشکلِ ریَوی، باید جایی می اومدم که هواش مرطوب باشه...
    _ اینجا با توجه به اینکه به آب های آزادِ دنیا راه داره، فکر کنم گزینه ی خوبی برای شما بوده، درسته؟
    _ بله... من تویِ چند تا سفری که به این مناطق داشتم، هم دیدم اینجا این امتیازات رو داره، هم اینکه دیدم چِقدر مردم اینجا با هم صمیمی و همدل هستند، یک روز توی شهر داشتم سراغِ یه آقا رو می گرفتم، از اولین شخصی که پرسیدم، اونو شناخت و آدرِسِشو به من داد!
    _ اینجا بیشترِ مردم، همدیگه رو می شناسَن... .
    _ بله... اما اگر توی شهرِ ما، یا حتّا توی محله یا کوچه ای که ما زندگی می کنیم، بود، متأسفانه اظهارِ بی اطلاعی می کردن!
    _ یعنی حتّا اگر شخصِ موردِ نظر، همسایه ی دیوار به دیوارِتون باشه؟
    _ بله آقا دِلوَش، شاید از صد تایی، ده نفر، همسایه هاشون رو بشناسند!
    _ باورش برای من و اهالیِ اینجا سخته، آقا وارتان؟
    _ البته ما یکشنبه ها رو که می ریم کلیسا، بعد از دعا و نیایش، برخی از همسایه ها و اقوامِ دور و نزدیک رو می بینیم و خوش و بِشی می کنیم!
    _ مردمِ اینجا، چه توی مسجد، چه توی محلِ کار، یا حتّا اونایی که روی دریا کار می کنند و مشغول ماهیگیری هستند، با هم خیلی نزدیک و صمیمی اند!(ادامه دارد)سیدهادی حیدری/30مرداد98
    #نان_و_بنزین #داستان #قسمت78
    #سید_هادی_حیدری #ازدواج #شهریور
    #مترجم #همدلی #کلیسا #مسجد
  • 12 1 39 minutes ago
  • 17 1 52 minutes ago
  • .
📚نام کتاب: سی و ده
✒به قلم : سیداحمد بطحایی
.
.
🔼معرفی کتاب:
#سی_و_ده چهل روایت #داستانی از یک #روحانی در محیط تبلیغی خود است.
.
📍سی روایت در شهر #انار استان کرمان و ده روایت از روستایی ییلاقی در #ورامین؛ یکی در جنوب و دیگری در بالای کشور؛ اولی در ماه #رمضان و آن دیگر ده روز اول #محرم...
.
📍#سید_احمد_بطحایی به عنوان نویسنده؛ راوی تمام داستان هاست و به عبارتی داستان حول محور چالش های ذهنی و عینی او با خود، مردم و محیط پیرامونش می باشد.
.
📍روایت هایی واقعی و مستند از زندگی یک #طلبه و حضور او در فرهنگی متفاوت؛ یکی فرهنگ گرم و کویری جنوب کشور، با ساختاری نرم و ساکت و دیگری در روستایی نزدیک به پایتخت و بالطبع با فرهنگی متمدن تر و ساختارمند. لیک هر کدام در انتهای تفاوت با یکدیگر هستند.
.
📍روحانیِ #سی_و_ده، شخصیتی ویژه و خاص که بیش از هرچیزی از مردم و همدل مردم است. با آن‌ها می‌خندد و گریه می‌کند.
.
.
💳 قیمت پشت جلد:  ۱۲.۰۰۰ تومان
💥با #تخفیف  ۱۰.۸۰۰ تومان
.
.
📌جهت سفارش کتاب: #دایرکت 📩
@baraya.bookshop
.
.
(⚠یادآوری: خرید چند کتاب در یک نوبت، هزینه ارسال را بشدت کاهش میدهد)
.
.
.
#کتابفروشی_برایا #کتابفروشی_اینترنتی #کتاب_فروشی #کتاب_خوب #داستان #کتابخوانی
  • .
    📚نام کتاب: سی و ده
    ✒به قلم : سیداحمد بطحایی
    .
    .
    🔼معرفی کتاب:
    #سی_و_ده چهل روایت #داستانی از یک #روحانی در محیط تبلیغی خود است.
    .
    📍سی روایت در شهر #انار استان کرمان و ده روایت از روستایی ییلاقی در #ورامین ؛ یکی در جنوب و دیگری در بالای کشور؛ اولی در ماه #رمضان و آن دیگر ده روز اول #محرم ...
    .
    📍 #سید_احمد_بطحایی به عنوان نویسنده؛ راوی تمام داستان هاست و به عبارتی داستان حول محور چالش های ذهنی و عینی او با خود، مردم و محیط پیرامونش می باشد.
    .
    📍روایت هایی واقعی و مستند از زندگی یک #طلبه و حضور او در فرهنگی متفاوت؛ یکی فرهنگ گرم و کویری جنوب کشور، با ساختاری نرم و ساکت و دیگری در روستایی نزدیک به پایتخت و بالطبع با فرهنگی متمدن تر و ساختارمند. لیک هر کدام در انتهای تفاوت با یکدیگر هستند.
    .
    📍روحانیِ #سی_و_ده ، شخصیتی ویژه و خاص که بیش از هرچیزی از مردم و همدل مردم است. با آن‌ها می‌خندد و گریه می‌کند.
    .
    .
    💳 قیمت پشت جلد: ۱۲.۰۰۰ تومان
    💥با #تخفیف ۱۰.۸۰۰ تومان
    .
    .
    📌جهت سفارش کتاب: #دایرکت 📩
    @baraya.bookshop
    .
    .
    (⚠یادآوری: خرید چند کتاب در یک نوبت، هزینه ارسال را بشدت کاهش میدهد)
    .
    .
    .
    #کتابفروشی_برایا #کتابفروشی_اینترنتی #کتاب_فروشی #کتاب_خوب #داستان #کتابخوانی
  • 63 1 1 hour ago
  • 42سکهءزندگى
باروحيهءعالى به نزدهمسرم رفتم وبااجازه ازخانم نجاتى که واقعاآخر
بزرگى وشخصيت بودبه داخل بخش رفتم وضمن پخش شيرينى جواب آزما
يش رابه اودادم تادرپرونده بگذارد؛همسرم روى تخت به من نگاه ميکردبه نزدش رفتم و
گفتم بخاطرزحمات پرستاران وهمچنين جواب خوب آزمايش شيرينى پخش ميکنم؛اودربرگى نوشت جواب بدش چى بوده که حالابخاطرخوبى جواب خوشحالى؛گغتم که ازبابت ريه مى ترسيدم ولى شکرخداخيالم راحت
شد؛شب که شدبعداز
چندروزدرخواب راحتى فرورفتم؛صبح ازخواب بيدارشدم وطبق معمول هرروزبه ميعادگاه رفتم وبعدازساعتى
صحبت ازمن  واشاره ازهمسرم؛به جلوى درب بخشهاجهت ديداربا
پزشکان رفتم آنهايکى بعدازديگرى اومدن و ورفتن وبجزپزشک غددکه
بازهم ازچسبندگى بالاى تيروييدگفت حرفى نشنيدم؛ودرجواب پرسش
من که منظورشماازچسبندگى بالاچيه خانم دکترگفت که ازآقاى
احمدى نژادبپرسى بهت ميگه؛درحال قدم زدن درراهروى جلوى بخش مراقبتهابودم وبه حرف خانم دکترفکرميکردم که دکتراحمدى نژادآمدوباجواب به سلام من وارد
بخش شد؛حدودنيم ساعت بعدبيرون اومدوبااودربارهءجواب آزمايش
صحبت کردم ونظراوراجوياشدم امااوبازهم بردرستى تشخيص خودپا
فشارى کردوگفت نمونه  روبه آمايشگاه دکترعاليه پورببروسلام مرابرسون من هم تلفنى صحبت ميکنم خودش ميداندکه چه کند؛من بازهم غصه بجانم افتاده بودوحال خوشم بازهم خراب؛
بعدازجداشدن ازاوسريع به آزمايشگاه رفتم ونمونه اى راکه داده بودم
پس گرفته وطبق معمول باتاکسى سرويس به جستجوى آزمايشگاه پرداختم وبعدازپيداکرن آن نمونه رابه منشى آنجاتحويل دادم وبااجازهءمنشى پيش دکتررفتم وازاول ماجراى بيمارى
همسرم رابراى اوتعريف کردم؛اوکه بسيارانسان شريف ومحترمى بودبا
کمال ادب وبردبارى به
حرفهاى من گوش داد وبا
ديدن حال زارمن گفت که من باتمام توان به توکمک ميکنم ؛اصلا
وظيفم اينه ولى قول ميدهم که بيشترازوظيفه دنبال کارت رابگيرم؛
ازدکترتشکرکردم وبه بيمارستان برگشتم اما به خواهرخانومم وفاميل در مورد ردجواب آزمايش ازطرف پزشک احمدى نژادحرفى نزدم؛سه روزبعد
جواب آزمايش راکه منفى بودبه نزددکتراحمدى نژادبردم امااوبازهم بر
حرف وتشخيصش اصرارداشت...ادامه دارد ناصر.. ى#ناصريار #دورود#دورود_لرستان#دورود_پايتخت_طبيعت_ايران#لرستان_را_دريابيد#دورود_راباید_دید  #دورود_را_باید_با_هم_بسازیم #دورود_پایتخت_گردشگری_ایران #دوروديها #لرستان_را_دریابید #لرستان_بزرگ #دوروديها#خاطره#خاطرات#داستان_کوتاه#داستان#داستان_زندگى
  • 42سکهءزندگى
    باروحيهءعالى به نزدهمسرم رفتم وبااجازه ازخانم نجاتى که واقعاآخر
    بزرگى وشخصيت بودبه داخل بخش رفتم وضمن پخش شيرينى جواب آزما
    يش رابه اودادم تادرپرونده بگذارد؛همسرم روى تخت به من نگاه ميکردبه نزدش رفتم و
    گفتم بخاطرزحمات پرستاران وهمچنين جواب خوب آزمايش شيرينى پخش ميکنم؛اودربرگى نوشت جواب بدش چى بوده که حالابخاطرخوبى جواب خوشحالى؛گغتم که ازبابت ريه مى ترسيدم ولى شکرخداخيالم راحت
    شد؛شب که شدبعداز
    چندروزدرخواب راحتى فرورفتم؛صبح ازخواب بيدارشدم وطبق معمول هرروزبه ميعادگاه رفتم وبعدازساعتى
    صحبت ازمن واشاره ازهمسرم؛به جلوى درب بخشهاجهت ديداربا
    پزشکان رفتم آنهايکى بعدازديگرى اومدن و ورفتن وبجزپزشک غددکه
    بازهم ازچسبندگى بالاى تيروييدگفت حرفى نشنيدم؛ودرجواب پرسش
    من که منظورشماازچسبندگى بالاچيه خانم دکترگفت که ازآقاى
    احمدى نژادبپرسى بهت ميگه؛درحال قدم زدن درراهروى جلوى بخش مراقبتهابودم وبه حرف خانم دکترفکرميکردم که دکتراحمدى نژادآمدوباجواب به سلام من وارد
    بخش شد؛حدودنيم ساعت بعدبيرون اومدوبااودربارهءجواب آزمايش
    صحبت کردم ونظراوراجوياشدم امااوبازهم بردرستى تشخيص خودپا
    فشارى کردوگفت نمونه روبه آمايشگاه دکترعاليه پورببروسلام مرابرسون من هم تلفنى صحبت ميکنم خودش ميداندکه چه کند؛من بازهم غصه بجانم افتاده بودوحال خوشم بازهم خراب؛
    بعدازجداشدن ازاوسريع به آزمايشگاه رفتم ونمونه اى راکه داده بودم
    پس گرفته وطبق معمول باتاکسى سرويس به جستجوى آزمايشگاه پرداختم وبعدازپيداکرن آن نمونه رابه منشى آنجاتحويل دادم وبااجازهءمنشى پيش دکتررفتم وازاول ماجراى بيمارى
    همسرم رابراى اوتعريف کردم؛اوکه بسيارانسان شريف ومحترمى بودبا
    کمال ادب وبردبارى به
    حرفهاى من گوش داد وبا
    ديدن حال زارمن گفت که من باتمام توان به توکمک ميکنم ؛اصلا
    وظيفم اينه ولى قول ميدهم که بيشترازوظيفه دنبال کارت رابگيرم؛
    ازدکترتشکرکردم وبه بيمارستان برگشتم اما به خواهرخانومم وفاميل در مورد ردجواب آزمايش ازطرف پزشک احمدى نژادحرفى نزدم؛سه روزبعد
    جواب آزمايش راکه منفى بودبه نزددکتراحمدى نژادبردم امااوبازهم بر
    حرف وتشخيصش اصرارداشت...ادامه دارد ناصر.. ى #ناصريار #دورود #دورود_لرستان #دورود_پايتخت_طبيعت_ايران #لرستان_را_دريابيد #دورود_راباید_دید #دورود_را_باید_با_هم_بسازیم #دورود_پایتخت_گردشگری_ایران #دوروديها #لرستان_را_دریابید #لرستان_بزرگ #دوروديها #خاطره #خاطرات #داستان_کوتاه #داستان #داستان_زندگى
  • 14 0 1 hour ago
  • اول لایک کنید🙏🏻💙
‌
+گیتا، گیتا جان، دخترم بلند شو دیگ
_هوم
_هوم و درد، پاشو دیگه نَره‌خر
بازم اعتنایی نکردم
یه دفه درد شدید تو پام احساس کردم
_آخخخخخخخخ
وحشت زده بلند شدم نشستم
دیدم مامان با خنده بالا سرم وایساده
_مامان مریضی دورت بگردم
+حقته، وقتی مث آدم میگم پاشو، پاشو دیگه
با عصبانیت نگاهی بهش انداختم و چیزی گفتم
گفت:
+نخدابیا پاشو ببینم، مثل میخوای شوهر کنیا، تا لنگ ظهر هنوز خوابی، دختره گنده
و با غرغر رفت بیرون
پوف، سرم درد میکرد، عادتم بود، هروقت با سر و صدا بلند میشدم سردرد میگرفتم
بلند شدم و با بی‌حوصلگی دست و صورتمو شستم، و رفتم پایین
گندم رو دیدم که نشسته بود رو مبل و با تبلتش بازی میکرد
رفتم پشت سرش و ی دفع دستمو گذاشتم رو صورتش
ترسید و جیغ بنفشی کشید گف کی هستی، هیچی نگفتم دستشو گذاشت رو دستم و گف ابجی
بغلش کردم و گفتم جون ابجی وروجکم
با ذوق بغلم کرد و بوسیدم
یه نیم ساعتی باهاش بازی کردن و سر به سرش گذاشتم
به ساعت نگاه کردم ساعت 12 بود
ناهار خوردم و رفتم بالا
گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم
فحریه:بله
_سلام فخریه خانم
+سلام دخترم
تنها کسی بود که باهام خوب رفتار میکرد
_خوبید فخریه خانم
+ممنون دخترم
_زنگ زدم جوابمو بگم
+خب؟؟
_جوابم مثبته
+خب خداراشکر دخترم، پس عروسی رو پس‌فردا میگیرم، یه جشن عروسی بزرگ میگیریم
_نه فحریه خانم، همین فردا باید یه جشن کوچیک که فقط هم آشناها دعوت باشن و هیچ غریبه‌ای نباشه
+اما دخترم...
_فحریه خانم ،شما که هرچی گفتید من قبول کردم، لطفا اینو قبول کنید
+باش دخترم، پس دیگه فردا آماده باش
+باش، کاری ندارید
+نه دخترم خدافظ
گو‌شیو قطع کردم
♡
♡♡
♡♡♡
♡♡♡♡
♡♡♡♡♡
#رمان#رمانخون#رمان_ایرانی
#رمان_غمگین#رمان_انلاین
#عشق#زندگی#عاشق#عاشقانه
#رمان_لحظهای_عاشقی
#لحظه ها#سرنوشت#راوی
#داستان#رمان_عاشقانه
#نویسنده#زن#لیلی#مجنون
#شیرین#فرهاد
  • اول لایک کنید🙏🏻💙

    +گیتا، گیتا جان، دخترم بلند شو دیگ
    _هوم
    _هوم و درد، پاشو دیگه نَره‌خر
    بازم اعتنایی نکردم
    یه دفه درد شدید تو پام احساس کردم
    _آخخخخخخخخ
    وحشت زده بلند شدم نشستم
    دیدم مامان با خنده بالا سرم وایساده
    _مامان مریضی دورت بگردم
    +حقته، وقتی مث آدم میگم پاشو، پاشو دیگه
    با عصبانیت نگاهی بهش انداختم و چیزی گفتم
    گفت:
    +نخدابیا پاشو ببینم، مثل میخوای شوهر کنیا، تا لنگ ظهر هنوز خوابی، دختره گنده
    و با غرغر رفت بیرون
    پوف، سرم درد میکرد، عادتم بود، هروقت با سر و صدا بلند میشدم سردرد میگرفتم
    بلند شدم و با بی‌حوصلگی دست و صورتمو شستم، و رفتم پایین
    گندم رو دیدم که نشسته بود رو مبل و با تبلتش بازی میکرد
    رفتم پشت سرش و ی دفع دستمو گذاشتم رو صورتش
    ترسید و جیغ بنفشی کشید گف کی هستی، هیچی نگفتم دستشو گذاشت رو دستم و گف ابجی
    بغلش کردم و گفتم جون ابجی وروجکم
    با ذوق بغلم کرد و بوسیدم
    یه نیم ساعتی باهاش بازی کردن و سر به سرش گذاشتم
    به ساعت نگاه کردم ساعت 12 بود
    ناهار خوردم و رفتم بالا
    گوشیو برداشتم و شمارشو گرفتم
    فحریه:بله
    _سلام فخریه خانم
    +سلام دخترم
    تنها کسی بود که باهام خوب رفتار میکرد
    _خوبید فخریه خانم
    +ممنون دخترم
    _زنگ زدم جوابمو بگم
    +خب؟؟
    _جوابم مثبته
    +خب خداراشکر دخترم، پس عروسی رو پس‌فردا میگیرم، یه جشن عروسی بزرگ میگیریم
    _نه فحریه خانم، همین فردا باید یه جشن کوچیک که فقط هم آشناها دعوت باشن و هیچ غریبه‌ای نباشه
    +اما دخترم...
    _فحریه خانم ،شما که هرچی گفتید من قبول کردم، لطفا اینو قبول کنید
    +باش دخترم، پس دیگه فردا آماده باش
    +باش، کاری ندارید
    +نه دخترم خدافظ
    گو‌شیو قطع کردم

    ♡♡
    ♡♡♡
    ♡♡♡♡
    ♡♡♡♡♡
    #رمان #رمانخون #رمان_ایرانی
    #رمان_غمگین #رمان_انلاین
    #عشق #زندگی #عاشق #عاشقانه
    #رمان_لحظهای_عاشقی
    #لحظه ها #سرنوشت #راوی
    #داستان #رمان_عاشقانه
    #نویسنده #زن #لیلی #مجنون
    #شیرین #فرهاد
  • 28 12 1 hour ago
  • #داستان مازمانی خوش بود که پایان نداشت#
  • #داستان مازمانی خوش بود که پایان نداشت#
  • 5 0 1 hour ago
  • ❌♥️صیغه ی خان.♥️❌
#part_234
چهره‌ش تغییر کرد و از حالتِ نگرانی بیرون اومد. رنگِ بیخیالی به خودش گرفت.
شونه‌هاش رو بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
-خب الان من باید چیکار کنم؟
دستش رو سفت کشیدم:
-باید از اینجا بری، فهمیدی؟ اگر نری می کشنت.
نگاهش رو کش دار از اسماء گرفت و به من دوخت.
نگاهی پر از دلخوری، بدونِ ذره‌ای ترس و دلهره!
-خب، بهت که گفته بودم برام مهم نیست. این همه راه رو تا اینجا دوییدی که اینو بگی؟ جوابتو قبلاً داده بودم شاناز خانم.
دستش رو از میونِ دست‌هام بیرو کشید و رو به اسماء ادامه داد:
-دستِ تو هم درد نکنه. ولی فکر می کنم بهت گفته بودم خیلی وقته دیگه از چیزی نمی ترسم. مرگ که کوچک ترینشه. بزار تمامِ مردم روستاها بفهمن من کیم. من، ماکان پسر ارشد ناصرخان باعث مرگ خیلیا شدم. الان وقتشه که تاوان پس بدم. تاوان هوسم، تاوان عشقی که هیچ وقت نتونستم ازش دفاع کنم. تاوان انتقامی که از یه دختر بی گناه گرفتم.
من از مرگ و بی آبرویی هیچ باکی ندارم.
بغض بهم این اجازه رو نمی داد تا حرف بزنم.
تا جیغ بکشم و بگم این میون، فقط قضیه تو نیستی!
حس می کردم چشم‌هام دارن از درد و فشارِ بغضم، از حدقه بیرون می زنن.
به سختی، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد نالیدم:
-این وسط تکلیفِ من چی میشه؟
پلک زد؛ به آرومی.
نفسِ عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
-تکلیفت مشخصه شاناز. بعد از من دیگه کسی نیست بیاد گند بزنه به مراسم خاستگاریت. به راحتی میتونی ازدواج کنی، بچه دار بشی؛ همون جوری که دلت میخواد.
این بار تُنِ صدام بالا رفت.
با عصبانیت داد کشیدم:
-من اینارو بدونِ تو نمیخوام. تمومش کن این لجبازی مسخره‌ت رو.
نگاهِ تند و تیزش به سمتم اومد.
به نفس نفس افتاده بود؛ صدای نگرانِ اسماء اومد:
-توروخدا تمومش کنید. رحمان‌خان بعد از این همه سال هنوز داغش تازه‌ست؛ دخترش که هیچ، پسرشم از دست داده. خبر به دستش برسه به دقیقه نکشیده این روستا رو با خاک یکسان میکنه.
#رمان #رمان_غمگین #غمگین #عاشقانه #رمان_عاشقانه #داستان
  • ❌♥️صیغه ی خان.♥️❌
    #part_234
    چهره‌ش تغییر کرد و از حالتِ نگرانی بیرون اومد. رنگِ بیخیالی به خودش گرفت.
    شونه‌هاش رو بالا انداخت و بی تفاوت گفت:
    -خب الان من باید چیکار کنم؟
    دستش رو سفت کشیدم:
    -باید از اینجا بری، فهمیدی؟ اگر نری می کشنت.
    نگاهش رو کش دار از اسماء گرفت و به من دوخت.
    نگاهی پر از دلخوری، بدونِ ذره‌ای ترس و دلهره!
    -خب، بهت که گفته بودم برام مهم نیست. این همه راه رو تا اینجا دوییدی که اینو بگی؟ جوابتو قبلاً داده بودم شاناز خانم.
    دستش رو از میونِ دست‌هام بیرو کشید و رو به اسماء ادامه داد:
    -دستِ تو هم درد نکنه. ولی فکر می کنم بهت گفته بودم خیلی وقته دیگه از چیزی نمی ترسم. مرگ که کوچک ترینشه. بزار تمامِ مردم روستاها بفهمن من کیم. من، ماکان پسر ارشد ناصرخان باعث مرگ خیلیا شدم. الان وقتشه که تاوان پس بدم. تاوان هوسم، تاوان عشقی که هیچ وقت نتونستم ازش دفاع کنم. تاوان انتقامی که از یه دختر بی گناه گرفتم.
    من از مرگ و بی آبرویی هیچ باکی ندارم.
    بغض بهم این اجازه رو نمی داد تا حرف بزنم.
    تا جیغ بکشم و بگم این میون، فقط قضیه تو نیستی!
    حس می کردم چشم‌هام دارن از درد و فشارِ بغضم، از حدقه بیرون می زنن.
    به سختی، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد نالیدم:
    -این وسط تکلیفِ من چی میشه؟
    پلک زد؛ به آرومی.
    نفسِ عمیقی کشید و سرش رو پایین انداخت.
    -تکلیفت مشخصه شاناز. بعد از من دیگه کسی نیست بیاد گند بزنه به مراسم خاستگاریت. به راحتی میتونی ازدواج کنی، بچه دار بشی؛ همون جوری که دلت میخواد.
    این بار تُنِ صدام بالا رفت.
    با عصبانیت داد کشیدم:
    -من اینارو بدونِ تو نمیخوام. تمومش کن این لجبازی مسخره‌ت رو.
    نگاهِ تند و تیزش به سمتم اومد.
    به نفس نفس افتاده بود؛ صدای نگرانِ اسماء اومد:
    -توروخدا تمومش کنید. رحمان‌خان بعد از این همه سال هنوز داغش تازه‌ست؛ دخترش که هیچ، پسرشم از دست داده. خبر به دستش برسه به دقیقه نکشیده این روستا رو با خاک یکسان میکنه.
    #رمان #رمان_غمگین #غمگین #عاشقانه #رمان_عاشقانه #داستان
  • 2,135 48 1 hour ago
  • ‌
‌
‌«بغض‌های نارس» نام مجموعه شعرهای سپید «فرنگیس شنتیا» است از انتشارات فصل پنجم باشعرهایی رسیده!

اکثر هنردوستان، لذت انس با شعر را چشیده‌اند و می‌دانند،
شعر روح آدمی را به خودش وصله می‌زند و در این مجموعه، شاعر خواننده را با همین وصله‌ها تسلی می‌دهد، غافل‌گیرش می‌کند، و روح خواننده را با روح خودش همراه می‌کند. ...‌
‌
‌

Www.kumehonar.com

ادامه مطلب را در سایت کومه‌هنر بخوانید

سایت کومه‌هنر از آثار شما در زمینه‌های
داستان، شعر، نقاشی، موسیقی
معرفی کتاب، فیلم و نمایش، مقاله
استقبال می‌کند.
راه‌های ارتباطی با ما در مشخصات صفحه

از عزیزانی که تهران هستند برای شرکت در نشست‌های حضوری کومه‌هنر دعوت به عمل می‌آید. برای دریافت اطلاعات بیشتر ادمین‌ها پاسخگو شما عزیزان هستند.

#کومه_هنر#kumehonar #نقد#ادبیات#داستان#شعر#هنر#آموزش#فیلم#نمایش#نقاشی#موسیقی#مقاله#فلسفه#کتاب#نرگس_شنیتا#شاعر


  • ‌«بغض‌های نارس» نام مجموعه شعرهای سپید «فرنگیس شنتیا» است از انتشارات فصل پنجم باشعرهایی رسیده!

    اکثر هنردوستان، لذت انس با شعر را چشیده‌اند و می‌دانند،
    شعر روح آدمی را به خودش وصله می‌زند و در این مجموعه، شاعر خواننده را با همین وصله‌ها تسلی می‌دهد، غافل‌گیرش می‌کند، و روح خواننده را با روح خودش همراه می‌کند. ...‌



    Www.kumehonar.com

    ادامه مطلب را در سایت کومه‌هنر بخوانید

    سایت کومه‌هنر از آثار شما در زمینه‌های
    داستان، شعر، نقاشی، موسیقی
    معرفی کتاب، فیلم و نمایش، مقاله
    استقبال می‌کند.
    راه‌های ارتباطی با ما در مشخصات صفحه

    از عزیزانی که تهران هستند برای شرکت در نشست‌های حضوری کومه‌هنر دعوت به عمل می‌آید. برای دریافت اطلاعات بیشتر ادمین‌ها پاسخگو شما عزیزان هستند.

    #کومه_هنر #kumehonar #نقد #ادبیات #داستان #شعر #هنر #آموزش #فیلم #نمایش #نقاشی #موسیقی #مقاله #فلسفه #کتاب #نرگس_شنیتا #شاعر
  • 10 0 1 hour ago
  • که آن دختر از میان درختان پیدایش شد.  روی دوشش پر از شاخه های درختان بود. مرا که دید ایستاد و چند لحظه نگاهم کرد. تنها پلک هایم توان حرکت داشتند. شاخه ها را روی زمین گذاشت و آرام به سمتم آمد. همچنان که می آمد دست راستش را به سمتم دراز کرده بود. من اما ناتوانتر از آن بودم که حرکتی کنم. نزدیکتر شد و دستش را روی سرم کشید. برف و خاک و خون روی پوزه ام را پاک کرد و به زخمم نگاهی انداخت. بلند شد و رفت و برای مدتی ناپدید شد. وقتی برگشت در دستش مقداری گیاه بود آنها را با سنگی کوبید و روی زخمم گذاشت. سوز زخمم بیشتر شد اما آرام آرام دردم کم تر شد. کمی نوازشم کرد و بعد بلند شد که برود. پای شاخه ها ایستاد. بالاپوشش را درآورد و روی من انداخت و رفت. بالاپوش پر بود از آن بوی خوشی که  در خواب دنبالش بودم.... *سگ های سیلک نام داستانی است که این روزها ذهنم را مشغول کرده و هرازگاهی می نویسمش. شروع داستان شرحی بود که گذشت. ** عکس نمایشگاه از استاد عباس کیارستمی *** تمام موجودات حق حیات دارند

#داستان
#سیلک
#سگ
#آهیمسا
#نه به خشونت
  • که آن دختر از میان درختان پیدایش شد.  روی دوشش پر از شاخه های درختان بود. مرا که دید ایستاد و چند لحظه نگاهم کرد. تنها پلک هایم توان حرکت داشتند. شاخه ها را روی زمین گذاشت و آرام به سمتم آمد. همچنان که می آمد دست راستش را به سمتم دراز کرده بود. من اما ناتوانتر از آن بودم که حرکتی کنم. نزدیکتر شد و دستش را روی سرم کشید. برف و خاک و خون روی پوزه ام را پاک کرد و به زخمم نگاهی انداخت. بلند شد و رفت و برای مدتی ناپدید شد. وقتی برگشت در دستش مقداری گیاه بود آنها را با سنگی کوبید و روی زخمم گذاشت. سوز زخمم بیشتر شد اما آرام آرام دردم کم تر شد. کمی نوازشم کرد و بعد بلند شد که برود. پای شاخه ها ایستاد. بالاپوشش را درآورد و روی من انداخت و رفت. بالاپوش پر بود از آن بوی خوشی که  در خواب دنبالش بودم.... *سگ های سیلک نام داستانی است که این روزها ذهنم را مشغول کرده و هرازگاهی می نویسمش. شروع داستان شرحی بود که گذشت. ** عکس نمایشگاه از استاد عباس کیارستمی *** تمام موجودات حق حیات دارند

    #داستان
    #سیلک
    #سگ
    #آهیمسا
    #نه به خشونت
  • 21 2 1 hour ago
  • .
مردها 
گریه
میکنند!
بیش از آن که
فکرش را بکنی!
قطعا در ذهن تو
آخرش با «نمیکنند» تمام میشد...
و تو دوستم نداشتی!
بیش از آن که فکرش را میکردم...!
کنار آمدن با واقعیت
همیشه سخت است!
باور نمیکنی مردها گریه میکنند
و من باور نمیکردم
دیگر 
دوستم «نه» داشته باشی....!!
#نگین_بلوکی
💛❤💙💚💜
#شعر#متن#نوشته
#شاعر#ترانه#ترانه_سرا
#عشق#عاشق#داستان
  • .
    مردها
    گریه
    میکنند!
    بیش از آن که
    فکرش را بکنی!
    قطعا در ذهن تو
    آخرش با «نمیکنند» تمام میشد...
    و تو دوستم نداشتی!
    بیش از آن که فکرش را میکردم...!
    کنار آمدن با واقعیت
    همیشه سخت است!
    باور نمیکنی مردها گریه میکنند
    و من باور نمیکردم
    دیگر
    دوستم «نه» داشته باشی....!!
    #نگین_بلوکی
    💛❤💙💚💜
    #شعر #متن #نوشته
    #شاعر #ترانه #ترانه_سرا
    #عشق #عاشق #داستان
  • 66 4 1 hour ago
  • من دوست داشتنت را نگه ميدارم در جيبِ 
دلم،كه هر جا كم آوردم،خسته شدم،تاب نياوردم،كمي از دوست داشتنت را سر بكشم كه جان بگيرم!

هر جا تلاشم به سرانجامش نرسيد و اميدم ويران شد دوست داشتنت را محكم در آغوش ميكشم!

دوست داشتنت مثل نوش داروست كه در بستر مرگ هم جاني نو ميدمد در كالبدِ سردِ من!

من چناني دوستت دارم كه حد و اندازه اش از دستِ دلم در رفته!
نميتوانم جمع و جورش كنم،هر جا كه ميروم دوست داشنت هست،در ابرهايي كه روي زمين پهن شده اند،در آسمانِ شهرهاي مرزي كه خودشان هم نميدانند طللوع كنند يا غروب!
در دشتهايِ وسيع پشت كوهها و شنهايِ آرامش بخش دريا كه صدف ها بوسه بارانش كرده اند!
هر جا كه رفته ام كمي از دوست داشتنت جا مانده در شبهايِ مهتابيِ ايوانش!
همه جا دارمت!
هر جا كم مي آورم،گيج و منگم،يا كه مي افتم در چاهِ بغضهايم،دوست داشتنت نجاتم ميدهد،بالا ميكشد مرا!

غروب امروز باز كمي بيشتر از ديروز دوستت دارم!
من قبلِ بودنم دوستت داشته ام!
بعد مرگم باز تو را نفس ميكشم!

#سميرا_موسويون
.
.
.
#شعر#داستان#دلنوشته#دوست_داشتنت#تو#فيلبند_مازندران#سفر#بر_فراز_ابرها
  • من دوست داشتنت را نگه ميدارم در جيبِ
    دلم،كه هر جا كم آوردم،خسته شدم،تاب نياوردم،كمي از دوست داشتنت را سر بكشم كه جان بگيرم!

    هر جا تلاشم به سرانجامش نرسيد و اميدم ويران شد دوست داشتنت را محكم در آغوش ميكشم!

    دوست داشتنت مثل نوش داروست كه در بستر مرگ هم جاني نو ميدمد در كالبدِ سردِ من!

    من چناني دوستت دارم كه حد و اندازه اش از دستِ دلم در رفته!
    نميتوانم جمع و جورش كنم،هر جا كه ميروم دوست داشنت هست،در ابرهايي كه روي زمين پهن شده اند،در آسمانِ شهرهاي مرزي كه خودشان هم نميدانند طللوع كنند يا غروب!
    در دشتهايِ وسيع پشت كوهها و شنهايِ آرامش بخش دريا كه صدف ها بوسه بارانش كرده اند!
    هر جا كه رفته ام كمي از دوست داشتنت جا مانده در شبهايِ مهتابيِ ايوانش!
    همه جا دارمت!
    هر جا كم مي آورم،گيج و منگم،يا كه مي افتم در چاهِ بغضهايم،دوست داشتنت نجاتم ميدهد،بالا ميكشد مرا!

    غروب امروز باز كمي بيشتر از ديروز دوستت دارم!
    من قبلِ بودنم دوستت داشته ام!
    بعد مرگم باز تو را نفس ميكشم!

    #سميرا_موسويون
    .
    .
    .
    #شعر #داستان #دلنوشته #دوست_داشتنت #تو #فيلبند_مازندران #سفر #بر_فراز_ابرها
  • 168 4 1 hour ago
  • به خیالم پیدایت کردم.
مثل کودکی که نور سوسوزن شبتابی را دنبال میکند،
یا یک بعد از ظهر تابستانی را به دنبال کردن یک پروانه سفید میگذراند.
به خیالم تو همان رویای من بودی...
شعر میدانستی و خیال میبافتی و حقیقت را پشت تیک تاک ظریف ساعت مچیت پنهان میکردی.
خیال کردم تو همان رویای شیرین شبانگاهی و تصویری از چیزی که من واقعیت مینامیدم.
فکر میکردم تو همانی بودی که مهتاب را میبیند حتی در شب هایی که باریکه نازک سفیدی بود که دیر به دنیا میآمد و زود بر مرگ بوسه میزد...
و داستان هایت...
فکر کردم تو همان راوی هستی که مرا روایت خواهد کرد.
همان قصه گوی قهار...
یا نقاش ماهر، یا عکاس زبردست...
اما شاید تمام اینها من بودم...
شاید نه آنقدر ماهر یا قهار یا زبردست اما کمی از هر کدام.
قطره قطره جوهر ها را لابه لای کلمات ریختم و قصر کاغذی سیاه سفیدی در خیال نازکم بنا کردم.
و تو را به شمایلی که میخواستم تصویر کردم و عاشقش شدم شیفته شدم و جان باختم... مثل پلنگی که به ماهش چنگ میاندازد.
جانش را میدهد و جانانش را میابد...
  • به خیالم پیدایت کردم.
    مثل کودکی که نور سوسوزن شبتابی را دنبال میکند،
    یا یک بعد از ظهر تابستانی را به دنبال کردن یک پروانه سفید میگذراند.
    به خیالم تو همان رویای من بودی...
    شعر میدانستی و خیال میبافتی و حقیقت را پشت تیک تاک ظریف ساعت مچیت پنهان میکردی.
    خیال کردم تو همان رویای شیرین شبانگاهی و تصویری از چیزی که من واقعیت مینامیدم.
    فکر میکردم تو همانی بودی که مهتاب را میبیند حتی در شب هایی که باریکه نازک سفیدی بود که دیر به دنیا میآمد و زود بر مرگ بوسه میزد...
    و داستان هایت...
    فکر کردم تو همان راوی هستی که مرا روایت خواهد کرد.
    همان قصه گوی قهار...
    یا نقاش ماهر، یا عکاس زبردست...
    اما شاید تمام اینها من بودم...
    شاید نه آنقدر ماهر یا قهار یا زبردست اما کمی از هر کدام.
    قطره قطره جوهر ها را لابه لای کلمات ریختم و قصر کاغذی سیاه سفیدی در خیال نازکم بنا کردم.
    و تو را به شمایلی که میخواستم تصویر کردم و عاشقش شدم شیفته شدم و جان باختم... مثل پلنگی که به ماهش چنگ میاندازد.
    جانش را میدهد و جانانش را میابد...
  • 148 13 1 hour ago
  • تا خواستم میز را بچینم برخاست و گفت:
-این کار را برعهده من بگذار
با جدیت نگاهم کرد ومن نشستم. هردو بشقاب را کنار هم گذاشت وگفت:
-روبه روی هم گذاشتن از صمیمیت آدم ها کم می کند.
خندیدم وگفتم:
-صمیمیت آدم ها به کنارهم بودن نیست
آه عمیقی کشید و با حسرت پاسخ داد:
-متاسفانه همین طور است
در حین خوردن مشغول تماشای تلوزیون هم بودیم که صدای گوشی همراهش بلند شد.
بعد از اتمام صحبتش گفت:
-دوست داشتم این فیلم را باهم نگاه می کردیم اما باید بعداز ناهار بروم
از اینکه باز هم تنها می شدم ترسیدم. سربلند کرد و بعد از اتمام غذایش گفت:
-دستپختت عالی بود .ممنونم.
برخاست وعزم رفتن کرد. در ظاهر لبخند بر لب داشتم اما در دل به او اصرار می کردم که مرا تنها نگذارد.
دستش را دراز کرد. دستم را گرفت وگفت:
-امیدوارم ..
نمی دانست چه بگوید. کمی فکرکرد. دستم را فشرد و ادامه داد:
-بازهم ممنونم. اگر موردی پیش آمد حتما به من بگو. همیشه روی من حساب کن
دستم را رها نمی کرد. اوهم دلش به رفتن نبود. شاید هردو منتظر بودیم. ولی هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم. دستم را رها کرد که گفتم:
-از همه چیز ممنونم. اذیتت کردم
-اصلا اذیت نمی شوم. 
در آسانسور را باز کرد وگفت:
-باز هم می گویم اگر کمکی ازمن برمی آید حتما روی من حساب کن وخبر بده.
لبخند زد و رفت. به خانه و تنهایی نگاهی انداختم. پشت پنجره ایستادم و او را دیدم که رفت.
میز را تمیز کردم و به اتاقم رفتم. به تختم نگاه کردم. دراز کشیدم و بوی اورا حس کردم. حس امنیت برایم کافی بود. 
برخاستم و کتاب هایم را روی تخت گذاشتم. هراز چند گاهی فکرم مشغولش می شد وبه سرعت به کتاب هایم متمرکز می شدم. 
چندساعتی گذشت. ساعت دوازده نیمه شب را نشان می داد. خسته شده بودم. به سمت پنجره رفتم وخیابان را که در تاریکی وسکوت فرو رفته بود نگاه کردم. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. به سمت اتاقم رفتم و لباس راحتی بر تن کردم. روی تخت دراز کشیدم که ناگهان چیزی به پنجره برخورد کرد. از ترس روی تخت نشستم. نیم نگاهی به خیابان انداختم اما چیزی دیده نمی شد. ساعتی گذشت از ترس اینکه سردرد به سراغم نیاید قرص خواب خوردم تا اینکه به خواب رفتم.
صبح به آموزشگاه رفتم. مدام به گوشی ام نگاه می کردم. منتظر تماسی از او بودم تا اینکه دکتر متوجه شد وپرسید:
-از اول صبح تابه حال  چندین بار شما را دیدم که به گوشی تان نگاه انداختید. چیزی شده؟
تا خواستم پاسخ بدهم با دلخوری ادامه داد:
-باز هم خسته هستی چرا؟
...
#عشق #کتاب #رمان #داستان #علاقه ونفرت#نویسنده 
#نوشتن #رویا 
#saba_arghavani
#اهل کتاب #کاغذوقلم 
#نگاه #صبا ارغوانی
  • تا خواستم میز را بچینم برخاست و گفت:
    -این کار را برعهده من بگذار
    با جدیت نگاهم کرد ومن نشستم. هردو بشقاب را کنار هم گذاشت وگفت:
    -روبه روی هم گذاشتن از صمیمیت آدم ها کم می کند.
    خندیدم وگفتم:
    -صمیمیت آدم ها به کنارهم بودن نیست
    آه عمیقی کشید و با حسرت پاسخ داد:
    -متاسفانه همین طور است
    در حین خوردن مشغول تماشای تلوزیون هم بودیم که صدای گوشی همراهش بلند شد.
    بعد از اتمام صحبتش گفت:
    -دوست داشتم این فیلم را باهم نگاه می کردیم اما باید بعداز ناهار بروم
    از اینکه باز هم تنها می شدم ترسیدم. سربلند کرد و بعد از اتمام غذایش گفت:
    -دستپختت عالی بود .ممنونم.
    برخاست وعزم رفتن کرد. در ظاهر لبخند بر لب داشتم اما در دل به او اصرار می کردم که مرا تنها نگذارد.
    دستش را دراز کرد. دستم را گرفت وگفت:
    -امیدوارم ..
    نمی دانست چه بگوید. کمی فکرکرد. دستم را فشرد و ادامه داد:
    -بازهم ممنونم. اگر موردی پیش آمد حتما به من بگو. همیشه روی من حساب کن
    دستم را رها نمی کرد. اوهم دلش به رفتن نبود. شاید هردو منتظر بودیم. ولی هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتیم. دستم را رها کرد که گفتم:
    -از همه چیز ممنونم. اذیتت کردم
    -اصلا اذیت نمی شوم.
    در آسانسور را باز کرد وگفت:
    -باز هم می گویم اگر کمکی ازمن برمی آید حتما روی من حساب کن وخبر بده.
    لبخند زد و رفت. به خانه و تنهایی نگاهی انداختم. پشت پنجره ایستادم و او را دیدم که رفت.
    میز را تمیز کردم و به اتاقم رفتم. به تختم نگاه کردم. دراز کشیدم و بوی اورا حس کردم. حس امنیت برایم کافی بود.
    برخاستم و کتاب هایم را روی تخت گذاشتم. هراز چند گاهی فکرم مشغولش می شد وبه سرعت به کتاب هایم متمرکز می شدم.
    چندساعتی گذشت. ساعت دوازده نیمه شب را نشان می داد. خسته شده بودم. به سمت پنجره رفتم وخیابان را که در تاریکی وسکوت فرو رفته بود نگاه کردم. هیچ صدایی به گوش نمی رسید. به سمت اتاقم رفتم و لباس راحتی بر تن کردم. روی تخت دراز کشیدم که ناگهان چیزی به پنجره برخورد کرد. از ترس روی تخت نشستم. نیم نگاهی به خیابان انداختم اما چیزی دیده نمی شد. ساعتی گذشت از ترس اینکه سردرد به سراغم نیاید قرص خواب خوردم تا اینکه به خواب رفتم.
    صبح به آموزشگاه رفتم. مدام به گوشی ام نگاه می کردم. منتظر تماسی از او بودم تا اینکه دکتر متوجه شد وپرسید:
    -از اول صبح تابه حال چندین بار شما را دیدم که به گوشی تان نگاه انداختید. چیزی شده؟
    تا خواستم پاسخ بدهم با دلخوری ادامه داد:
    -باز هم خسته هستی چرا؟
    ...
    #عشق #کتاب #رمان #داستان #علاقه ونفرت #نویسنده
    #نوشتن #رویا
    #saba_arghavani
    #اهل کتاب #کاغذوقلم
    #نگاه #صبا ارغوانی
  • 14 0 2 hours ago
  • 🌺🌺🌺‌
‌

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد!
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.‌
‌
پیج دوم :
@talebini_shakhsiyat
@talebini_shakhsiyat
@talebini_shakhsiyat ‌
‌
#داستان_شب #داستان #قصه #رمان #روایت #حکمت #حکایات #کارما #نوبل#سرگرمی
  • 🌺🌺🌺‌


    آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند.
    زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.
    آلفرد وقتی صبح روزنامه‌ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ‌آورترین سلاح بشری مرد!
    آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
    سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.
    پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
    امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم.
    او امروز، هویت دیگری دارد.یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است.‌

    پیج دوم :
    @talebini_shakhsiyat
    @talebini_shakhsiyat
    @talebini_shakhsiyat

    #داستان_شب #داستان #قصه #رمان #روایت #حکمت #حکایات #کارما #نوبل #سرگرمی
  • 96 0 2 hours ago
  • 82
در خونه رو باز کردم و رفتم داخل که دیدم اریا دم در ایستاده
-وااا اری چرا نمیای؟
-میرم بیرون کار دارم
-باشه -چیزی نمیخوای؟
-نه -بای
-بای 
درو بستم....
گلوم انقد جیغ کشیده بودم سوز میداد رفتم تو اشپزخونه و یک لیوان اب یخ خوردم سردیش گلومو سر کرد و رفتم بالا و حولمو برداشتمو رفتم تو حموم
باید دوباره مثل قبل میشدم نباید شکست بخورم ماهک همیشه برنده ست و میتونه هیچوقت به هیچ پسری نمیبازه دوباره همون ماهک مغرور و از خودراضی میشم
بعد از اینکه یک دوش اب یخ گرفتم اومدم بیرون و حولمو با یک تیشرت و شلوارک زرد عوض کردم و پهن شدم رو تخت گوشیمو برداشتم کلی پیام از لیلی و کرم داشتم شماره لیلی رو گرفتم به دوتا بوق نرسیده جواب داد و صدای لرزون و پر از استرسش رو گوشی پیچید
-ماهک ماهک اجی حالت خوبه توروخدا بگو که خوبی 
من باید مثل سابق باشم نباید بذارم کسی دلش به حالم بسوزه
-بروبابا لیلی چته تو من عالیم
با تعجب گفت
-ماهک خودتی
-نه میدونی الان اون بابای عوضیم داره باهات حرف میزنه
-دختر نکنه زده به سرت چرا چیزیت نیست
-لیلی من اصلا چیزی برام مهم نیست پس الکی خودتو اذیت نکن
خندید وگفت
-واااای ماهک یعنی حالت بد نیست نه؟
-شاید از دیشب تاحالا یکم اذیت شده باشم ولی الان حالم خوبه خوبه
-حالا اگه من بودم...ولش کن نمیتونی تصورم کنی
خندیدم و گفتم
-کرم چرا انقد زنگ زد؟میخواد گه کاری های دوستش رو جمع کنه؟
-راستش ماهک منم اولش این فکرو کردم و بعد از اینکه تو از حال رفتی و اریا بردت باهاش دعوام شد و تاالان باهاش حرف نزدم اما اون هی پیام میده قسم میخوره که من خبر نداشتم و از این حرفا
-عجب تا مطمئن نشدی الکی تصمیم نگیر
-باشه ولی من مطمئنم کرم هیچ تقصیری نداره اما چون دوست کارن....
پریدم وسط حرفش و گفتم
-میشه دیگه اسم اونو پیش من نیاری
-اها اوکی باشه -خب لیلی قطع کن حسابی خوابم میاد
-باشه خرس خانوم میشناسمت اگه ۲۴ساعت هم بخوابی باز کمته
-اره دقیقا
-کار نداری؟
-نه بای
-بای
گوشی رو قطع کردم و گذاشتم رو عسلیه کنار تختم و پهن شدم رو تخت و  سریع خوابم برد.....
نظر بدین😬😬😬
#رمان#داستان#قصه#ماهک#عشق#عاشقانه
#مدرسه
  • 82
    در خونه رو باز کردم و رفتم داخل که دیدم اریا دم در ایستاده
    -وااا اری چرا نمیای؟
    -میرم بیرون کار دارم
    -باشه -چیزی نمیخوای؟
    -نه -بای
    -بای
    درو بستم....
    گلوم انقد جیغ کشیده بودم سوز میداد رفتم تو اشپزخونه و یک لیوان اب یخ خوردم سردیش گلومو سر کرد و رفتم بالا و حولمو برداشتمو رفتم تو حموم
    باید دوباره مثل قبل میشدم نباید شکست بخورم ماهک همیشه برنده ست و میتونه هیچوقت به هیچ پسری نمیبازه دوباره همون ماهک مغرور و از خودراضی میشم
    بعد از اینکه یک دوش اب یخ گرفتم اومدم بیرون و حولمو با یک تیشرت و شلوارک زرد عوض کردم و پهن شدم رو تخت گوشیمو برداشتم کلی پیام از لیلی و کرم داشتم شماره لیلی رو گرفتم به دوتا بوق نرسیده جواب داد و صدای لرزون و پر از استرسش رو گوشی پیچید
    -ماهک ماهک اجی حالت خوبه توروخدا بگو که خوبی
    من باید مثل سابق باشم نباید بذارم کسی دلش به حالم بسوزه
    -بروبابا لیلی چته تو من عالیم
    با تعجب گفت
    -ماهک خودتی
    -نه میدونی الان اون بابای عوضیم داره باهات حرف میزنه
    -دختر نکنه زده به سرت چرا چیزیت نیست
    -لیلی من اصلا چیزی برام مهم نیست پس الکی خودتو اذیت نکن
    خندید وگفت
    -واااای ماهک یعنی حالت بد نیست نه؟
    -شاید از دیشب تاحالا یکم اذیت شده باشم ولی الان حالم خوبه خوبه
    -حالا اگه من بودم...ولش کن نمیتونی تصورم کنی
    خندیدم و گفتم
    -کرم چرا انقد زنگ زد؟میخواد گه کاری های دوستش رو جمع کنه؟
    -راستش ماهک منم اولش این فکرو کردم و بعد از اینکه تو از حال رفتی و اریا بردت باهاش دعوام شد و تاالان باهاش حرف نزدم اما اون هی پیام میده قسم میخوره که من خبر نداشتم و از این حرفا
    -عجب تا مطمئن نشدی الکی تصمیم نگیر
    -باشه ولی من مطمئنم کرم هیچ تقصیری نداره اما چون دوست کارن....
    پریدم وسط حرفش و گفتم
    -میشه دیگه اسم اونو پیش من نیاری
    -اها اوکی باشه -خب لیلی قطع کن حسابی خوابم میاد
    -باشه خرس خانوم میشناسمت اگه ۲۴ساعت هم بخوابی باز کمته
    -اره دقیقا
    -کار نداری؟
    -نه بای
    -بای
    گوشی رو قطع کردم و گذاشتم رو عسلیه کنار تختم و پهن شدم رو تخت و سریع خوابم برد.....
    نظر بدین😬😬😬
    #رمان #داستان #قصه #ماهک #عشق #عاشقانه
    #مدرسه
  • 27 17 2 hours ago
  • لطفا لایک کنید
فردا انگشتر رو با پیک موتوری به محل کار بهزاد فرستادم، اصلا حوصله مادرش رو نداشتم! 
چند ساعتی گذشته بود و تازه رسیده بودم به خونه که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم مادر بهزاد بود، سایلنت کردم و جواب ندادم...وقتی دید جواب نمیدم به مادرم زنگ زد! مادر نگاه گوشیش کرد و تلفن خونه رو از پریز کشید و موبایلش سایلنت کرد گفت توان بحث با آدم منطقی ندارم!
من و مادر بی حوصله بودیم و خونه توی تاریک روشن بدی بود، خونه دلگیر شده بود!
با صدای آیفون از جام پریدم، منتظر کسی نبودیم، مادرم در رو باز کرد و بهزاد و مادرش وارد خونه شدن! مادرم تعارفشون کرد داخل و بدون سلام نشستن، مادر بهزاد با اخم نگاهم کرد و گفت این چکاری که کردی؟ آبروی ما رو بردی، پسرم سه ماه داره هزینه میکنه و تو مادرت رو میبرد به گردش که بعد از اینکه تلکه شد انگشتر پس بفرستی؟ کور خوندی! من و مادرم با تعجب نگاهی به هم کردیم و رو به مادرش گفتم گوش بده خانم پسر شما برای من خرجی نکرده و صیغه محرمیت خونده شد که با هم بیشتر آشنا بشیم، من با مردی که اختیار زندگیش دست خودش نیست نمیتونم زندگی کنم، در اصل همه کار آقا بهزاد شمایی، از مرد بچه ننه خوشم نمیاد! اگر حرفتون تموم شده بفرمایید... ما خسته هستیم میخوایم استراحت کنیم...
با اخم نگاهم کرد و رو به بهزاد گفت پاشو بزن توی دهن زنت که بفهمه با مادرت باید درست صحبت کنه!
مادرم صداش کرد و گفت یک ساعت میشه که صیغه محرمیت تمام شده و بهزاد و سحر با هم نسبتی نداره، شما هم خیلی خوش اومدید!
#ازدواج #طلاق #داستان #رمان#اعتماد#اعتیاد
  • لطفا لایک کنید
    فردا انگشتر رو با پیک موتوری به محل کار بهزاد فرستادم، اصلا حوصله مادرش رو نداشتم!
    چند ساعتی گذشته بود و تازه رسیده بودم به خونه که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم مادر بهزاد بود، سایلنت کردم و جواب ندادم...وقتی دید جواب نمیدم به مادرم زنگ زد! مادر نگاه گوشیش کرد و تلفن خونه رو از پریز کشید و موبایلش سایلنت کرد گفت توان بحث با آدم منطقی ندارم!
    من و مادر بی حوصله بودیم و خونه توی تاریک روشن بدی بود، خونه دلگیر شده بود!
    با صدای آیفون از جام پریدم، منتظر کسی نبودیم، مادرم در رو باز کرد و بهزاد و مادرش وارد خونه شدن! مادرم تعارفشون کرد داخل و بدون سلام نشستن، مادر بهزاد با اخم نگاهم کرد و گفت این چکاری که کردی؟ آبروی ما رو بردی، پسرم سه ماه داره هزینه میکنه و تو مادرت رو میبرد به گردش که بعد از اینکه تلکه شد انگشتر پس بفرستی؟ کور خوندی! من و مادرم با تعجب نگاهی به هم کردیم و رو به مادرش گفتم گوش بده خانم پسر شما برای من خرجی نکرده و صیغه محرمیت خونده شد که با هم بیشتر آشنا بشیم، من با مردی که اختیار زندگیش دست خودش نیست نمیتونم زندگی کنم، در اصل همه کار آقا بهزاد شمایی، از مرد بچه ننه خوشم نمیاد! اگر حرفتون تموم شده بفرمایید... ما خسته هستیم میخوایم استراحت کنیم...
    با اخم نگاهم کرد و رو به بهزاد گفت پاشو بزن توی دهن زنت که بفهمه با مادرت باید درست صحبت کنه!
    مادرم صداش کرد و گفت یک ساعت میشه که صیغه محرمیت تمام شده و بهزاد و سحر با هم نسبتی نداره، شما هم خیلی خوش اومدید!
    #ازدواج #طلاق #داستان #رمان #اعتماد #اعتیاد
  • 18 1 2 hours ago
  • لطفا لایک کنید
از مادرم خواستم پشتوانم باشه، محرم رازم باشه، نگاهم کرد لبخند تلخی زد * دخترجان تو نیاز به پشتوانه نداری! روی پای خودت ایستادی و تصمیم گیرنده تویی، حرف از دیگران نخور نمیگم جنگ و دعوا راه بنداز ولی منطقی و محترمانه جواب بده* حرفهای زیادی برای گفتن داشتم... میخواستم حرف بزنم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم.. ساعت قرص مادر رسیده بود و بلند شد، مادر رو صدا کردم "مامان خیلی حال بهتری دارم که توی بغلت بودم و باهات حرف زدم" لبخند ملیحی زد و با نگاه زیباش حالم رو بهتر کرد، برگشت کنارم نشست" واسه اتفاقهای گذشته منم مقصرم، نمیخوام اوقاتت رو تلخ کنم اما بدون که وقتی میبینمت اینطور اذیتی و از گذشته فراری منم عذاب میکشم" .... رابطه من و مادرم از اون روز بهتر شده بود ولی دیگه فرصت پیش نیومد که برم بغلش کنم و چرا برای در آغوش کشیدن مادرم به دنبال بهانه بودم! به شرکت برگشته بودم و جو بهتر از قبل بود، از شرکت اومدم بیرون و توی هوای بهاری به سمت مترو قدم میزدم، حس کردم کسی پشت سرم و داره تعقیبم میکنه! چندبار پشت سرم رو نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم با خودم گفتم حتما توهم زدم! 
سه روز به پایان صیغه محرمیت مونده بود، بهزاد تماس گرفت و نظرم رو برای ازدواج خواست! چه گستاخ وقیح بودن این مادر و پسر....
" جوابم منفی آقا بهزاد، انگشتر نشان رو با پیک میفرستم براتون"سکوت کرد و بعد از چند ثانیه گفت من رو سه ماه سر کار گزاشتی که بگی نه! اینطور که نمیشه با آبروی من بازی کنی! امروز بگی آره فردا بگی نه... با برادرهات حرف میزنم و آخر هفته میام عقدت میکنم!!با صدای بلند خندیدم! " نظر من و خانواده ام منفی، مردی که هنوز وابستگی به مادرش داره و مادرش براش تصمیم گیرندس نمیتونه مرد ایده آلی برای زندگی کردن باشه، خودتون رو خسته نکنید بهترین کار این که محترمانه بزاریم این سه روز هم تمام بشه" فرصت میخواست و قبول نکردم، توان شکست دوباره و زندگی با آدمهای اشتباهی رو نداشتم!
#ازدواج_موقت #زندگی #داستان #رمان #اعتماد #اعتیاد
  • لطفا لایک کنید
    از مادرم خواستم پشتوانم باشه، محرم رازم باشه، نگاهم کرد لبخند تلخی زد * دخترجان تو نیاز به پشتوانه نداری! روی پای خودت ایستادی و تصمیم گیرنده تویی، حرف از دیگران نخور نمیگم جنگ و دعوا راه بنداز ولی منطقی و محترمانه جواب بده* حرفهای زیادی برای گفتن داشتم... میخواستم حرف بزنم ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم.. ساعت قرص مادر رسیده بود و بلند شد، مادر رو صدا کردم "مامان خیلی حال بهتری دارم که توی بغلت بودم و باهات حرف زدم" لبخند ملیحی زد و با نگاه زیباش حالم رو بهتر کرد، برگشت کنارم نشست" واسه اتفاقهای گذشته منم مقصرم، نمیخوام اوقاتت رو تلخ کنم اما بدون که وقتی میبینمت اینطور اذیتی و از گذشته فراری منم عذاب میکشم" .... رابطه من و مادرم از اون روز بهتر شده بود ولی دیگه فرصت پیش نیومد که برم بغلش کنم و چرا برای در آغوش کشیدن مادرم به دنبال بهانه بودم! به شرکت برگشته بودم و جو بهتر از قبل بود، از شرکت اومدم بیرون و توی هوای بهاری به سمت مترو قدم میزدم، حس کردم کسی پشت سرم و داره تعقیبم میکنه! چندبار پشت سرم رو نگاه کردم ولی کسی رو ندیدم با خودم گفتم حتما توهم زدم!
    سه روز به پایان صیغه محرمیت مونده بود، بهزاد تماس گرفت و نظرم رو برای ازدواج خواست! چه گستاخ وقیح بودن این مادر و پسر....
    " جوابم منفی آقا بهزاد، انگشتر نشان رو با پیک میفرستم براتون"سکوت کرد و بعد از چند ثانیه گفت من رو سه ماه سر کار گزاشتی که بگی نه! اینطور که نمیشه با آبروی من بازی کنی! امروز بگی آره فردا بگی نه... با برادرهات حرف میزنم و آخر هفته میام عقدت میکنم!!با صدای بلند خندیدم! " نظر من و خانواده ام منفی، مردی که هنوز وابستگی به مادرش داره و مادرش براش تصمیم گیرندس نمیتونه مرد ایده آلی برای زندگی کردن باشه، خودتون رو خسته نکنید بهترین کار این که محترمانه بزاریم این سه روز هم تمام بشه" فرصت میخواست و قبول نکردم، توان شکست دوباره و زندگی با آدمهای اشتباهی رو نداشتم!
    #ازدواج_موقت #زندگی #داستان #رمان #اعتماد #اعتیاد
  • 15 0 2 hours ago
  • ارباب زمان

۱. مردی تنها در غار نشسته است.
موهایش بلند است. ریشش به زانوانش می‌رسد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشته است.
چشم‌هایش را می‌بندد.
دارد به چیزی گوش می‌دهد، به صداها، صداهای پایان‌ناپذیر. صداهایی که از حوضی در گوشهٔ غار برمی‌خیزند.
این صداها صدای مردم روی زمین‌اند.
که فقط خواهان یک چیز هستند.
زمان.
سارا لِمون یکی از این صداهاست.
او جوانی است در روزگار ما که روی تختی دراز کشیده و در حال تماشای عکسی در تلفن همراهش است: عکس یک پسر خوش‌تیپ با موهای قهوه‌ای.
امشب او را خواهد دید. امشب ساعت هشت و نیم. او این ساعت را با هیجان برای خود تکرار می‌کند ـ هشت و نیم، هشت و نیم! ـ در این فکر است که چه بپوشد. شلوار جین مشکی؟ لباس آستین حلقه‌ای؟ نه. از بازوهایش متنفر است. لباس آستین حلقه‌ای نه.

کتاب#ارباب زمان 
نویسنده# میچ آلبو
مترجم#ندا نامورکهن 
ناشر#قطره

کتاب#کتاب_شاملو#داستان #داستان _کوتاه# هنر#شعر# سبکهای _هنری#رمان# ترانه# تاریخچه_هنر# عمومی
#کتاب#دوست#تاریخ#یار#ناب#کتابخوانی#قدرت#ذهن# ناشر#نویسنده# رمان#همراه #خواندن#دوست_کتاب#مهر# قدرت#اينترنت #کتابداري #چاپ#موضوع#کبتاب#عنوان # جلد#فهرست#آرامش# فکر# خوب#مهر#کتاب#لذت
  • ارباب زمان

    ۱. مردی تنها در غار نشسته است.
    موهایش بلند است. ریشش به زانوانش می‌رسد. دستش را زیر چانه‌اش گذاشته است.
    چشم‌هایش را می‌بندد.
    دارد به چیزی گوش می‌دهد، به صداها، صداهای پایان‌ناپذیر. صداهایی که از حوضی در گوشهٔ غار برمی‌خیزند.
    این صداها صدای مردم روی زمین‌اند.
    که فقط خواهان یک چیز هستند.
    زمان.
    سارا لِمون یکی از این صداهاست.
    او جوانی است در روزگار ما که روی تختی دراز کشیده و در حال تماشای عکسی در تلفن همراهش است: عکس یک پسر خوش‌تیپ با موهای قهوه‌ای.
    امشب او را خواهد دید. امشب ساعت هشت و نیم. او این ساعت را با هیجان برای خود تکرار می‌کند ـ هشت و نیم، هشت و نیم! ـ در این فکر است که چه بپوشد. شلوار جین مشکی؟ لباس آستین حلقه‌ای؟ نه. از بازوهایش متنفر است. لباس آستین حلقه‌ای نه.

    کتاب #ارباب زمان
    نویسنده# میچ آلبو
    مترجم #ندا نامورکهن
    ناشر #قطره

    کتاب #کتاب_شاملو #داستان #داستان _کوتاه# هنر #شعر # سبکهای _هنری #رمان # ترانه# تاریخچه_هنر# عمومی
    #کتاب #دوست #تاریخ #یار #ناب #کتابخوانی #قدرت #ذهن # ناشر #نویسنده # رمان #همراه #خواندن #دوست_کتاب #مهر # قدرت #اينترنت #کتابداري #چاپ #موضوع #کبتاب #عنوان # جلد #فهرست #آرامش # فکر# خوب #مهر #کتاب #لذت
  • 8 0 2 hours ago
  • ✒نویسنده کسی است که می نویسد.

شما وقتی به فکر نوشتن می‌افتید که طرحی در سر داشته باشید.
نوشتن فکر کردن است چون چیدن و آرایش کلام است و کلام تنها رسانه‌ی فکر است. هر رمان با طرح موضوعی شروع می شود، در واقع طرح گام نخستی است که برای نوشتن داستان برداشته می شود.
هر کس ممکن است طرحی برای نوشتن رمان داشته باشد اما برای خلق رمان باید عناصر سازنده آن را شناخت. بدون این شناخت طرح فقط ماده خامی است و اگر روی کاغذ بیاید از ارزشی برخوردار نیست.
از این رو با ارائه طرح، داستانی به وجود نمی آید. طرح در حکم جرقه یی است که موجب زایش داستان می شود وگرنه به خودی خود نشانه یی از داستان ندارد.
ممکن است دیگران هم چنین طرحی در ذهن داشته باشند.
آنچه به این طرح شناسنامه می دهد و از طرح های دیگر متمایز می کند بهره گیری نویسنده از عناصر داستان طبق ذوق و سلیقه خود و بینش و مهارت او در ارائه آن است.
#راهنمای_رمان_نویسی #جمال_میرصادقی #نشر_سخن 
#داستان #داستان_نویسی #نویسنده #نویسندگی #رمان #کتاب #کتاب_آموزشی #معرفی_کتاب #کتاب_تکبرگ #تکبرگ #شهریار #شهریاریها
  • ✒نویسنده کسی است که می نویسد.

    شما وقتی به فکر نوشتن می‌افتید که طرحی در سر داشته باشید.
    نوشتن فکر کردن است چون چیدن و آرایش کلام است و کلام تنها رسانه‌ی فکر است. هر رمان با طرح موضوعی شروع می شود، در واقع طرح گام نخستی است که برای نوشتن داستان برداشته می شود.
    هر کس ممکن است طرحی برای نوشتن رمان داشته باشد اما برای خلق رمان باید عناصر سازنده آن را شناخت. بدون این شناخت طرح فقط ماده خامی است و اگر روی کاغذ بیاید از ارزشی برخوردار نیست.
    از این رو با ارائه طرح، داستانی به وجود نمی آید. طرح در حکم جرقه یی است که موجب زایش داستان می شود وگرنه به خودی خود نشانه یی از داستان ندارد.
    ممکن است دیگران هم چنین طرحی در ذهن داشته باشند.
    آنچه به این طرح شناسنامه می دهد و از طرح های دیگر متمایز می کند بهره گیری نویسنده از عناصر داستان طبق ذوق و سلیقه خود و بینش و مهارت او در ارائه آن است.
    #راهنمای_رمان_نویسی #جمال_میرصادقی #نشر_سخن
    #داستان #داستان_نویسی #نویسنده #نویسندگی #رمان #کتاب #کتاب_آموزشی #معرفی_کتاب #کتاب_تکبرگ #تکبرگ #شهریار #شهریاریها
  • 39 0 2 hours ago
  • ×××××
داستان تهران‌بازی از این قراره:
من وحید هستم 37 سالمه. کسی رو تو دنیا به جز پدربزرگم نداشتم که اونم چندوقت پیش عمرشو داد به شما. پدربزرگم آدم شر و شیطونی بود. جوونیش از دیوار راست میرفت بالا. عاشق حل کردن معما و این داستانا بود، چند بارم واسه حل معما تو این مجله‌ها برنده شده بود و همه رو بریده بود زده بود به دیوار اتاقش. این آخرا بهش بازی معرفی می‌کردم و شبا بعد کارم میشستیم با هم بازی میکردیم. می‌گفت میدونی بابا جان بازی مغز آدمو راه میندازه وگرنه که تا الآن باید هزار بار آلزایمر می‌گرفتم. یاد لبخند به پهنای صورتش میفتم وقتی که می‌گفت همه‌چی بازیه وحید. حتی مرگ. خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم وقتی رفت آخرین بازیشو واسم راه انداخت. من تنها وارث پدربزرگم. هردومون می‌دونستیم که همه داراییش تو یه کارت عابر بانکه و برنامه‌ش اینه قبل مرگش اونو از بین ببره. حالا تنها چیزی که باقی مونده یه نقشه‌ست که پشتش یه شماره کارته و زیرش نوشته: "هم‌بازی محبوبم، رمز دوم کارتو دربیار و پولو برای خودت کارت به کارت کن."
•••
@myjibit
@aroundtehran
@tehraniiaa
@gardeshtehran
•••
#بازی_محیطی
#سیتی_اسکن
#تهرانبازی
#بازی_سازی 
#داستان
#مسابقه
#جایزه
#تیزر
#storytelling
#experiencedesign
#pervasive_game
#ARG
#playtehran
  • ×××××
    داستان تهران‌بازی از این قراره:
    من وحید هستم 37 سالمه. کسی رو تو دنیا به جز پدربزرگم نداشتم که اونم چندوقت پیش عمرشو داد به شما. پدربزرگم آدم شر و شیطونی بود. جوونیش از دیوار راست میرفت بالا. عاشق حل کردن معما و این داستانا بود، چند بارم واسه حل معما تو این مجله‌ها برنده شده بود و همه رو بریده بود زده بود به دیوار اتاقش. این آخرا بهش بازی معرفی می‌کردم و شبا بعد کارم میشستیم با هم بازی میکردیم. می‌گفت میدونی بابا جان بازی مغز آدمو راه میندازه وگرنه که تا الآن باید هزار بار آلزایمر می‌گرفتم. یاد لبخند به پهنای صورتش میفتم وقتی که می‌گفت همه‌چی بازیه وحید. حتی مرگ. خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم وقتی رفت آخرین بازیشو واسم راه انداخت. من تنها وارث پدربزرگم. هردومون می‌دونستیم که همه داراییش تو یه کارت عابر بانکه و برنامه‌ش اینه قبل مرگش اونو از بین ببره. حالا تنها چیزی که باقی مونده یه نقشه‌ست که پشتش یه شماره کارته و زیرش نوشته: "هم‌بازی محبوبم، رمز دوم کارتو دربیار و پولو برای خودت کارت به کارت کن."
    •••
    @myjibit
    @aroundtehran
    @tehraniiaa
    @gardeshtehran
    •••
    #بازی_محیطی
    #سیتی_اسکن
    #تهرانبازی
    #بازی_سازی
    #داستان
    #مسابقه
    #جایزه
    #تیزر
    #storytelling
    #experiencedesign
    #pervasive_game
    #ARG
    #playtehran
  • 30 3 3 hours ago
  • ‌ ‌ ‌

کتاب:#روزگار_مه_آلود_جابر
نویسنده:#عبد_المجید_نجفی ‌ ‌
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @forouzeshpublications

هیچ چیز وسوسه کننده تر از تنهایی نیست... #کتاب را آرام بست. هجوم اندوه مثل نسیم شبانه بر او وزید و بغض در گلویش آماسید. تکه هایی از جملات زن که به آخرین گلایه های نومیدانه می مانست، در ذهنش بریده بریده پژواک یافت: ازدواج نکردم... مشغول به کار... مادر بیمارم... سال ها و... جابر يقين کرد دیگر هیچ گاه آن زن را نخواهد دید. صدای آژیر از دوردست شب به گوش می رسید و نسیم، برگها را آرام و باحوصله به صدا در می آورد. - ژاپن!؟ این کلمه با طنینی غریب هرازگاه در ذهنش تکرار می شد و فرو رفتن نیش دشنه ای را در قلبش حس می کرد.
روزگار مه آلود جابر داستان سرگردانی آدمی است در سویه ها و لایه های مختلف هستی؛ روایت زیستنی آشفته است میانه واقعیت و خیال؛ واقعیت هایی خیال گونه و خیالاتی واقع نما. #داستان همچون خوابی پریشان و درهم آغاز می شود و پیوستگی منطقی روایت همچون کابوس های آشفته ناپیداست. اما تنها باید اندکی صبر کرد و با جابر در روایت مه آلودش همراه شد. چیزی در مه پنهان است...... شاید بخشی از خود ما.
‌‌ @forouzeshpublications

#کتاب #کتاب_تبریز #انتشارات #انتشارات_تبریز #انتشارات_فروزش #فروزش #کتابخوانی #کتاب_خوب #تبریز#معرفی_کتاب#نشر
  • ‌ ‌ ‌

    کتاب: #روزگار_مه_آلود_جابر
    نویسنده: #عبد_المجید_نجفی ‌ ‌
    ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ @forouzeshpublications

    هیچ چیز وسوسه کننده تر از تنهایی نیست... #کتاب را آرام بست. هجوم اندوه مثل نسیم شبانه بر او وزید و بغض در گلویش آماسید. تکه هایی از جملات زن که به آخرین گلایه های نومیدانه می مانست، در ذهنش بریده بریده پژواک یافت: ازدواج نکردم... مشغول به کار... مادر بیمارم... سال ها و... جابر يقين کرد دیگر هیچ گاه آن زن را نخواهد دید. صدای آژیر از دوردست شب به گوش می رسید و نسیم، برگها را آرام و باحوصله به صدا در می آورد. - ژاپن!؟ این کلمه با طنینی غریب هرازگاه در ذهنش تکرار می شد و فرو رفتن نیش دشنه ای را در قلبش حس می کرد.
    روزگار مه آلود جابر داستان سرگردانی آدمی است در سویه ها و لایه های مختلف هستی؛ روایت زیستنی آشفته است میانه واقعیت و خیال؛ واقعیت هایی خیال گونه و خیالاتی واقع نما. #داستان همچون خوابی پریشان و درهم آغاز می شود و پیوستگی منطقی روایت همچون کابوس های آشفته ناپیداست. اما تنها باید اندکی صبر کرد و با جابر در روایت مه آلودش همراه شد. چیزی در مه پنهان است...... شاید بخشی از خود ما.
    ‌‌ @forouzeshpublications

    #کتاب #کتاب_تبریز #انتشارات #انتشارات_تبریز #انتشارات_فروزش #فروزش #کتابخوانی #کتاب_خوب #تبریز #معرفی_کتاب #نشر
  • 114 0 7 hours ago
  • 📚❤📚
قسمتی از متن کتاب :
یا اینکه وقتی بچه هستی چطور مردم تورا از پیروی کردن از بقیه منع میکنند و بهت توهین میکنند  و مدام توی گوشت میگویند اگر همه خودشان را توی چاه بیندازند توهم پشت سرشان توی چاه میپری ؟ولی وقتی بزرگ میشوی متفاوت بودنت میشود جرم 
پی نوشت ها :
۱-بالاخره تمومش کردم بعد مدتها کتابی که ارزش چند بار خوندن داره 
۲-ریپورت شده بودم ولی با لطف خداوند متعال آزاد شدم خوشحالم ننه 😂✌ایشالا ازادی قسمت همه
۳-تصمیم گرفتم از این به بعد هرکتابی میخونم چه خوب چه بد بگم نظرمو دربارش 
۴-این پست برای یه مسابقه کتاب خوانی دوست داشته باشین شماهم میتونین شرکت کنین شرایطش تو پیجی که تگش کردم هست جایزشم کتابه 😊😊
حالا نظرم درباره این کتاب قابل توجه که این فقط نظر منه و سلیقه منه قطعا با مال شما متفاوت پس احترام بذارین 😎داستان روایت کننده زندگی سه نفر که از نظر من هر سه نفر دیوونگی متخص و منحصر به فرد خودشو داره . یه جاهایی داستان افت میکنه ولی خیلی خیلی کمه افتش و بیشترش شمارو غافلگیر میکنه و قطعا با خوندن این کتاب شما به این نتیجه میرسین که تنهایی واقعا دیوانه کننده و مرض آور در کل کتابشو دوست داشتم متنای زیبایی داشت فک کنم ترجمه ای که من خوندم زیاد روون نبود ولی در کل بخوای حساب کنی خوب بود امتیاز من به این کتاب از ۱۰۰ میشه ۹۵ 😊😊 اگه این کتابو خوندین نظرتونو دربارش بهم بگین تا کتابی دیگر بدرود و صد درود ✋✋
#جزازکل
#کتاب_خوب_بخوانیم 
#معرفی_کتاب 
#کتابدوست_تابستون 
#کتاب #رمان #داستان
@ketabdoost
  • 📚❤📚
    قسمتی از متن کتاب :
    یا اینکه وقتی بچه هستی چطور مردم تورا از پیروی کردن از بقیه منع میکنند و بهت توهین میکنند و مدام توی گوشت میگویند اگر همه خودشان را توی چاه بیندازند توهم پشت سرشان توی چاه میپری ؟ولی وقتی بزرگ میشوی متفاوت بودنت میشود جرم
    پی نوشت ها :
    ۱-بالاخره تمومش کردم بعد مدتها کتابی که ارزش چند بار خوندن داره
    ۲-ریپورت شده بودم ولی با لطف خداوند متعال آزاد شدم خوشحالم ننه 😂✌ایشالا ازادی قسمت همه
    ۳-تصمیم گرفتم از این به بعد هرکتابی میخونم چه خوب چه بد بگم نظرمو دربارش
    ۴-این پست برای یه مسابقه کتاب خوانی دوست داشته باشین شماهم میتونین شرکت کنین شرایطش تو پیجی که تگش کردم هست جایزشم کتابه 😊😊
    حالا نظرم درباره این کتاب قابل توجه که این فقط نظر منه و سلیقه منه قطعا با مال شما متفاوت پس احترام بذارین 😎داستان روایت کننده زندگی سه نفر که از نظر من هر سه نفر دیوونگی متخص و منحصر به فرد خودشو داره . یه جاهایی داستان افت میکنه ولی خیلی خیلی کمه افتش و بیشترش شمارو غافلگیر میکنه و قطعا با خوندن این کتاب شما به این نتیجه میرسین که تنهایی واقعا دیوانه کننده و مرض آور در کل کتابشو دوست داشتم متنای زیبایی داشت فک کنم ترجمه ای که من خوندم زیاد روون نبود ولی در کل بخوای حساب کنی خوب بود امتیاز من به این کتاب از ۱۰۰ میشه ۹۵ 😊😊 اگه این کتابو خوندین نظرتونو دربارش بهم بگین تا کتابی دیگر بدرود و صد درود ✋✋
    #جزازکل
    #کتاب_خوب_بخوانیم
    #معرفی_کتاب
    #کتابدوست_تابستون
    #کتاب #رمان #داستان
    @ketabdoost
  • 70 7 28 July, 2019