#نویسندگی Instagram Photos & Videos

نویسندگی - 50.7k posts

Top Posts

  • .
اینکه تو منو خیلی دوست داری!
یا اینکه قرار نیست کسی دیگه مثل تو منو دوست داشته باشه رو نمی تونم انکار کنم.
باورکن منم خیلی دلم میخواست، توی گوش دنیا دوست داشتنت رو فریاد بزنم.
فریاد بزنم و با صدای بلند بگم عاشقتم!
بگم هستم تا آخرش،
هستی تا آخرش؟!
اگه میبینی دارم همهٔ طعنه و کنایه ها،
همه زخم زبونا،همهٔ خنده های کجی که کنج لبت جا خوش کرده 
رو تحمل میکنم، میبینم و میشنوم و دم نمیزنم.
فقط و فقط بخاطر خودته،
آره بخاطر تو.
من آدم نصف و نیمه بودن نیستم.
اینکه میدونم دوست داشتنامون قرار نیست پایان خوشی داشته باشه ،
بیشتر از هر چیزی آزارم میده.
تو راه به راه دوست داشتنت رو فریاد میزنی 
و من مجبورم تمام حسمو توی گلوم خفه کنم ،
که بشه یه بغض شبانه و هرروز بیشتر و بیشتر داغونم کنه.
من هیچوقت آدم بلاتکلیف گذاشتنت نبودم و نیستم،
 ولی وقتی میدونم قرار نیست برای همیشه کنارت بمونم پس بهتره با بی رحمی کنارت بزنم، 
تا اینکه فردا با بهانه های احمقانه کنار بکشم،
حتی اگه بهاش بدترین آدم دنیای تو شدن باشه.
آره من آدم نصف و نیمه بودن نیستم.
آدم بلاتکلیف گذاشتنتم نیستم.
پس درکم کن ...!
.
#سولماز_بختیاری

Photo by:@mahdierfanian1
.
.
سلام حالتون خوبه؟ روز جمعه اتون خوب گذشت؟😊
.
پ.ن۱: خب اول اینکه یه توضیحی در مورد متن بدم یادتونه چند شب پیش دوتا پست سوال و جواب با مضمون اینکه (با بی رحمی پس زدن ؟ یا بلاتکلیف گذاشتن ؟)بود و سوال بعدی اینکه( اگر خودتون پس زده بشید چه واکنشی نشون میدین ؟) رو استوری کردم خب تعدادی خیلی زیادی به سوالم جواب دادن کلیی ممنون بابت مهربونیتون و عذرمیخوام تک به تک جوابتونو نتونستم بدم در واقع این متن الهام گرفته از همون سوالا و جواب های شماست ،شاید الان یه عده از نویسنده ها خنده اشون بگیره از این حرف من اما من به شدت دنبال یه روزنه ام و وقتی برام کسی یا چیزی یا سوالی پیش میاد حتما بعد جواب گرفتن میتونم صدها خط در موردش بنویسم این متن تقدیم بهتون چون با همراهی شما به پایان رسید. هرچند که شاید زیاد هم دلخواهتون نشده باشه.
.
پ.ن۲: روزام روی یه خط صاف میگذره کلا یه استراحت روحی برام لازم بود و خداروشکر اینروزا برام مهیا شده امیدوارم اینروزا برای شما هم بدون دغدغه باشه.
.
پ.ن۳: پایان حرفام مرسی بابت نظرای خوبتون در مورد پیج در مورد متن و استوری هام ممنونم که هستین کلی مراقب خودتون باشید زندگی کوتاهتر از اون چیزیه که ما فکرشو میکنیم .
.
 #متن#متن_کوتاه #متنهای_ناب #متنعاشقانه 
#دلتنگی #تنهایی #تنها #تنهایی_بی_تو 
#زندگی #عاشقانه #عاشقانه_خاص
#نویسندگی#دلتنگ #عشق#عاشق
  • .
    اینکه تو منو خیلی دوست داری!
    یا اینکه قرار نیست کسی دیگه مثل تو منو دوست داشته باشه رو نمی تونم انکار کنم.
    باورکن منم خیلی دلم میخواست، توی گوش دنیا دوست داشتنت رو فریاد بزنم.
    فریاد بزنم و با صدای بلند بگم عاشقتم!
    بگم هستم تا آخرش،
    هستی تا آخرش؟!
    اگه میبینی دارم همهٔ طعنه و کنایه ها،
    همه زخم زبونا،همهٔ خنده های کجی که کنج لبت جا خوش کرده
    رو تحمل میکنم، میبینم و میشنوم و دم نمیزنم.
    فقط و فقط بخاطر خودته،
    آره بخاطر تو.
    من آدم نصف و نیمه بودن نیستم.
    اینکه میدونم دوست داشتنامون قرار نیست پایان خوشی داشته باشه ،
    بیشتر از هر چیزی آزارم میده.
    تو راه به راه دوست داشتنت رو فریاد میزنی
    و من مجبورم تمام حسمو توی گلوم خفه کنم ،
    که بشه یه بغض شبانه و هرروز بیشتر و بیشتر داغونم کنه.
    من هیچوقت آدم بلاتکلیف گذاشتنت نبودم و نیستم،
    ولی وقتی میدونم قرار نیست برای همیشه کنارت بمونم پس بهتره با بی رحمی کنارت بزنم،
    تا اینکه فردا با بهانه های احمقانه کنار بکشم،
    حتی اگه بهاش بدترین آدم دنیای تو شدن باشه.
    آره من آدم نصف و نیمه بودن نیستم.
    آدم بلاتکلیف گذاشتنتم نیستم.
    پس درکم کن ...!
    .
    #سولماز_بختیاری

    Photo by:@mahdierfanian1
    .
    .
    سلام حالتون خوبه؟ روز جمعه اتون خوب گذشت؟😊
    .
    پ.ن۱: خب اول اینکه یه توضیحی در مورد متن بدم یادتونه چند شب پیش دوتا پست سوال و جواب با مضمون اینکه (با بی رحمی پس زدن ؟ یا بلاتکلیف گذاشتن ؟)بود و سوال بعدی اینکه( اگر خودتون پس زده بشید چه واکنشی نشون میدین ؟) رو استوری کردم خب تعدادی خیلی زیادی به سوالم جواب دادن کلیی ممنون بابت مهربونیتون و عذرمیخوام تک به تک جوابتونو نتونستم بدم در واقع این متن الهام گرفته از همون سوالا و جواب های شماست ،شاید الان یه عده از نویسنده ها خنده اشون بگیره از این حرف من اما من به شدت دنبال یه روزنه ام و وقتی برام کسی یا چیزی یا سوالی پیش میاد حتما بعد جواب گرفتن میتونم صدها خط در موردش بنویسم این متن تقدیم بهتون چون با همراهی شما به پایان رسید. هرچند که شاید زیاد هم دلخواهتون نشده باشه.
    .
    پ.ن۲: روزام روی یه خط صاف میگذره کلا یه استراحت روحی برام لازم بود و خداروشکر اینروزا برام مهیا شده امیدوارم اینروزا برای شما هم بدون دغدغه باشه.
    .
    پ.ن۳: پایان حرفام مرسی بابت نظرای خوبتون در مورد پیج در مورد متن و استوری هام ممنونم که هستین کلی مراقب خودتون باشید زندگی کوتاهتر از اون چیزیه که ما فکرشو میکنیم .
    .
    #متن #متن_کوتاه #متنهای_ناب #متنعاشقانه
    #دلتنگی #تنهایی #تنها #تنهایی_بی_تو
    #زندگی #عاشقانه #عاشقانه_خاص
    #نویسندگی #دلتنگ #عشق #عاشق
  • 661 57 16 August, 2019
  • شما هم بنویسید: ‌می‌نویسیم چون...
  • شما هم بنویسید: ‌می‌نویسیم چون...
  • 674 56 12 August, 2019
  • وقتی تا تهِ یه چیزیو میری و برمیگردی ترست ازش میریزه.مثلا تا تهِ تنهایی رفتن و به سلامت برگشتن تورو از هرکسی بی نیاز میکنه،یاد میگیری خودت دستِ خودتو بگیری و بلندش کنی،یا وقتی تمام زخمای دلت میشه یه بغض بزرگ و تو اونو با تمام دردی که داری برای همیشه قورت میدی بهت این قدرتو میده که بتونی همه چیزو تحمل کنی.اونوقت دیگه نه چیزی خیلی ناراحتت میکنه نه از چیزی بیش از اندازه خوشحال میشی.چون میدونی هیچ احساسی و هیچکسی موندگار نیست جز چیزی که تو از خودت ساختی.
مدتیه حجم عظیمی از ناامیدیم تبدیل به لبخند و امید شده.نمیدونم من تغییر کردم یا معنیِ زندگی عوض شده؟! هرچی که هست از چیزی که هستم خیلی خوشحالم 👱🏻‍♀️⚘
✍🏻مینا 
#دلنوشته#دلنویس#عکاسی
#ژست_عکاسی#روزمرگی#متن_خاص#متن#عکس#نویسندگی#تکست
  • وقتی تا تهِ یه چیزیو میری و برمیگردی ترست ازش میریزه.مثلا تا تهِ تنهایی رفتن و به سلامت برگشتن تورو از هرکسی بی نیاز میکنه،یاد میگیری خودت دستِ خودتو بگیری و بلندش کنی،یا وقتی تمام زخمای دلت میشه یه بغض بزرگ و تو اونو با تمام دردی که داری برای همیشه قورت میدی بهت این قدرتو میده که بتونی همه چیزو تحمل کنی.اونوقت دیگه نه چیزی خیلی ناراحتت میکنه نه از چیزی بیش از اندازه خوشحال میشی.چون میدونی هیچ احساسی و هیچکسی موندگار نیست جز چیزی که تو از خودت ساختی.
    مدتیه حجم عظیمی از ناامیدیم تبدیل به لبخند و امید شده.نمیدونم من تغییر کردم یا معنیِ زندگی عوض شده؟! هرچی که هست از چیزی که هستم خیلی خوشحالم 👱🏻‍♀️⚘
    ✍🏻مینا
    #دلنوشته #دلنویس #عکاسی
    #ژست_عکاسی #روزمرگی #متن_خاص #متن #عکس #نویسندگی #تکست
  • 623 37 11 August, 2019
  • نوشتن، فرصتی برای تحمل‌پذیر کردن رنج و کشف معنایی عمیق‌تر از دل آن است.

نوشتن اگر از سرگرمی فراتر برود و به مهم‌ترین مسئلۀ زندگی ما تبدیل شود، به‌تدریج قدرت شگفت‌انگیز معنایابی و معناسازی را در ما تقویت می‌کند؛ قدرتی که می‌تواند زیستن را به فرصتی ارزشمند و باشکوه‌ تبدیل کند.

نام فونت: اردیبهشت
  • نوشتن، فرصتی برای تحمل‌پذیر کردن رنج و کشف معنایی عمیق‌تر از دل آن است.

    نوشتن اگر از سرگرمی فراتر برود و به مهم‌ترین مسئلۀ زندگی ما تبدیل شود، به‌تدریج قدرت شگفت‌انگیز معنایابی و معناسازی را در ما تقویت می‌کند؛ قدرتی که می‌تواند زیستن را به فرصتی ارزشمند و باشکوه‌ تبدیل کند.

    نام فونت: اردیبهشت
  • 211 8 11 hours ago
  • سوپر ميوه سر كوچه ما يه دوره آووكادو آورد🥑
قبل از اون يكي دو سه ماهي بود كه مشتري هاي هميشگي ارزان سراي داوود و برادران پاشون رو كرده بودن تو يه لنگه كفش و صبح به صبح وقت خريد سيب زميني طارم و پياز شيرين و خيار بوته اي و بادمجون خورشتي مكرراً درخواست آووكادو داشتن
انگار كه نون شب و دون روزشون باشه و بدون آووكادو روزشون شب نشه مي رفتن و مي اومدن و "آووكادو نياوردين؟" از دهنشون نمي افتاد
.
آقا داوود خودش هيچوقت آووكادو نخورده بود،اصولاً توي زندگيش نياز به خوردن آووكادو رو هم حس نكرده بود،درك هم نمي كرد كه چرا يه چيز ميوه مانند خميري سبز ترش بي مزه رو كه نه جلو مهمون مي ذارن و نه اونقدري ارزونه كه واسه خالي نبودن يخچال بگيرن اينقدري طرفدار داره
.
اما خب عشق مي كرد كارش رو ارتقا بده،روياي هايپر ميوه زنجيره اي "ملون مال" دست از سرش ور نمي داشت و حالا به خيالش هفت تا دونه آووكادو مي تونست درهاي پيشرفت رو براش چهارطاق باز كنه
.
بعد اون جريانات بود كه مشتري هاي جديد و قديم ارزان سراي آقا داوود ميوه فروش تابلوي نئوني "آووكادو موجود است" رو ديدن و هر بار كه براي خريد يه بسته ريحون هم كه رفتن با جمله آووكادو نميخواين آقا داوود روبرو شدن
.
جالبيش اينجا بود كه هيچكس آووكادو نمي خواست
لاكژري ها معتقد بودن به معدشون نمي سازه و ساده تر ها مي ترسيدن يه وقت به معدشون نسازه،يكي دو نفر هم ادعا كرده بودن سرطان زاست و بعد هم همه بدون استثنا از گروني اين گلابي مانند بي خاصيت ميناليدن و تند تند گوجه و خيارشون رو ميزدن زير بغلشون و مي رفتن
.
خلاصه آووكادو هاي سبز و سفت اينقدري دم ترازو و جنب دخل موندن و موندن تا پلاسيدن و چروك شدن و شدن يادگاري از لوكس ترين روزهاي ارزان سرا
بعد هم كه هر كي ميومد و جنازه جمع شدشون رو ميديد مي گفت اينا كه پلاسيدن،بهترش رو ندارين؟!
.
اون هفت تا دونه آووكادو واسه آقا داوود ميوه فروش ضرر شد و سودي نداد،ولي گذاشت لاشه لاجونشون همونجا بر ترازو و جنب دخل بمونه توي چشم و يادش نره كه ديگه با طناب اين جماعت تو چاه نره
يادش نره كه مردم اين محل اهل برو هواتو داريم و پشتت رو خالي كردنن
يادش نره مردم اين محل آدم هاي تو بيفت جلو و ما هم ميايم و نيومدنن
مردم اين محل هر كاري كني يه حرفي توش در ميارن و يه ايرادي مي گيرن
و يادش بمونه كه مردم اين محل فراموش كارن و بي معرفت
به مردم اين محل اعتباري نيست آقا داوود،ميوه ت رو بفروش
.
#بي_معرفت
  • سوپر ميوه سر كوچه ما يه دوره آووكادو آورد🥑
    قبل از اون يكي دو سه ماهي بود كه مشتري هاي هميشگي ارزان سراي داوود و برادران پاشون رو كرده بودن تو يه لنگه كفش و صبح به صبح وقت خريد سيب زميني طارم و پياز شيرين و خيار بوته اي و بادمجون خورشتي مكرراً درخواست آووكادو داشتن
    انگار كه نون شب و دون روزشون باشه و بدون آووكادو روزشون شب نشه مي رفتن و مي اومدن و "آووكادو نياوردين؟" از دهنشون نمي افتاد
    .
    آقا داوود خودش هيچوقت آووكادو نخورده بود،اصولاً توي زندگيش نياز به خوردن آووكادو رو هم حس نكرده بود،درك هم نمي كرد كه چرا يه چيز ميوه مانند خميري سبز ترش بي مزه رو كه نه جلو مهمون مي ذارن و نه اونقدري ارزونه كه واسه خالي نبودن يخچال بگيرن اينقدري طرفدار داره
    .
    اما خب عشق مي كرد كارش رو ارتقا بده،روياي هايپر ميوه زنجيره اي "ملون مال" دست از سرش ور نمي داشت و حالا به خيالش هفت تا دونه آووكادو مي تونست درهاي پيشرفت رو براش چهارطاق باز كنه
    .
    بعد اون جريانات بود كه مشتري هاي جديد و قديم ارزان سراي آقا داوود ميوه فروش تابلوي نئوني "آووكادو موجود است" رو ديدن و هر بار كه براي خريد يه بسته ريحون هم كه رفتن با جمله آووكادو نميخواين آقا داوود روبرو شدن
    .
    جالبيش اينجا بود كه هيچكس آووكادو نمي خواست
    لاكژري ها معتقد بودن به معدشون نمي سازه و ساده تر ها مي ترسيدن يه وقت به معدشون نسازه،يكي دو نفر هم ادعا كرده بودن سرطان زاست و بعد هم همه بدون استثنا از گروني اين گلابي مانند بي خاصيت ميناليدن و تند تند گوجه و خيارشون رو ميزدن زير بغلشون و مي رفتن
    .
    خلاصه آووكادو هاي سبز و سفت اينقدري دم ترازو و جنب دخل موندن و موندن تا پلاسيدن و چروك شدن و شدن يادگاري از لوكس ترين روزهاي ارزان سرا
    بعد هم كه هر كي ميومد و جنازه جمع شدشون رو ميديد مي گفت اينا كه پلاسيدن،بهترش رو ندارين؟!
    .
    اون هفت تا دونه آووكادو واسه آقا داوود ميوه فروش ضرر شد و سودي نداد،ولي گذاشت لاشه لاجونشون همونجا بر ترازو و جنب دخل بمونه توي چشم و يادش نره كه ديگه با طناب اين جماعت تو چاه نره
    يادش نره كه مردم اين محل اهل برو هواتو داريم و پشتت رو خالي كردنن
    يادش نره مردم اين محل آدم هاي تو بيفت جلو و ما هم ميايم و نيومدنن
    مردم اين محل هر كاري كني يه حرفي توش در ميارن و يه ايرادي مي گيرن
    و يادش بمونه كه مردم اين محل فراموش كارن و بي معرفت
    به مردم اين محل اعتباري نيست آقا داوود،ميوه ت رو بفروش
    .
    #بي_معرفت
  • 1,820 139 13 August, 2019

Latest Instagram Posts

  • 🎀
عزیز،سونا و زیبا رو صدا کرد و اونهام پشت سر عزیز رفتن، داشتم به رفتن اونا نگاه میکردم که مارال دستمو گرفت:« اونا رفتن کمک عزیز برای کارای اشپزخونه و شام بیا بریم بالا اتاقمو ببین»
جمله ش تموم شد دست منو کشید و برد بالا!بدم نمی اومد این خونه زیبا رو ببینم؛ سرگرم تماشا بودم که مارال پرتم کرد توی یه اتاق
-« اینم اتاق من!»
نگاهم دور اتاق چرخید هرجایش یه چیزی اویزون بود از کاری دستی تا دار قالی و تابلو نقاشی و پوستر بازیگرا و سینما و اینجور چیزا:« چقدر اتاقت شلوغه!»
مارال روی تخت نشست با افسوس به پوستر ها نگاه کرد :« واسه خاطر همین چیزا نمیان تو اتاقم!»
متعجب گفتم:« بخاطر شلوغیش!»
چپ چپ نگاهم کرد:« نه بابا بخاطر عکس بازیگر و این چیزا دیگه، میگن گناهه عکس مرد و زن غریبه میچسبونی به دیوار!»
چشمهام گرد شد و خندیدم:« چه گناهی!»
مارال کلافه گفت:« چه بدونم، از دانشگاه بگو، چطوریه! خیلی خوش میگذره؟»
دلم براش سوخت با یه حسرتی میپرسید.
دستشو گرفتم:« چرا باهاشون حرف نمیزنی؟»
-«گوش نمیکنن! ارزش قائل نیستن واسه حرف آدم! میگن دانشگاه محیطش خرابه؛ بازیگری همش فساده! به هرچیزی بد نگاه میکنن! فقط منتظرن شوهرم بدن و خلاص! انقدر حرف زدم خسته شدم! نمیدونی چقدر عاشق دانشگام که، شده برام عقده! حتی نزاشتن کنکور بدم! »
دستشو نوازش کردم:« پس ارات چطور رفت دانشگاه؟»
مارال پوزخند زد:« اون پسره! تو این خونه فرق پسر و‌دختر ، فرق بنده و خداست! پسرا تو خانواده ما خدایی میکنن! تا هم اعتراض کنی میگن اون پسره! تو دختری! جامعه ال بل! »
اصلا درکی از حرفهای مارال نداشتم تو خونه و خانواده ما این حرفها معنی نداشت گیج بودم:« خب دختر بودن جرمه مگه؟ دخترا آدم نیستن؟ حق ندارن سراغ علایقشون برم؟ حق درس خوندن و کار کردن ندارن؟»
-«از نظر خانواده من حق دختر یه چیزه شوهر کنه، بچه دار شه! این چیزای که میگی از نظرشون کفره!»
مارال بلند شد سمت کمدش رفت:« درسته دانشگاه نرفتم ولی فکر نکنی هیچی نمیدونما»در کمد باز کرد لباساشو کنار زد:« ببین همه فیلمای خوب ایران و خارجی دیدم، کلیم کتاب میخونم!»
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم:« یعنی تو کتاباتم قایم میکنی؟»
مارال سر تکون داد:«از نظر حانواده من هرچیزی ممکنه موجب فساد بشه حتی اهنگ گوش کردن!»
خندیدم:« خدایی راست میگی؟ یا سرکارم گذاشتی؟»
-«الهه بخدا جدی میگم، خانواده تو معلومه خیلی خوب بودن که اصلا این چیزا رو نمیفهمی!»
خندمو قورت دادم:«اره بخدا مارال,باورم نمیشه!»
مارال جلو اومد:« به ارات قضیه فیلم و کتابارو نگیا!»
زدم تو سرش:«دیونه ی؟ معلوم که نمیگم اصلا به ارات ربطی نداره!»
  • 🎀
    عزیز،سونا و زیبا رو صدا کرد و اونهام پشت سر عزیز رفتن، داشتم به رفتن اونا نگاه میکردم که مارال دستمو گرفت:« اونا رفتن کمک عزیز برای کارای اشپزخونه و شام بیا بریم بالا اتاقمو ببین»
    جمله ش تموم شد دست منو کشید و برد بالا!بدم نمی اومد این خونه زیبا رو ببینم؛ سرگرم تماشا بودم که مارال پرتم کرد توی یه اتاق
    -« اینم اتاق من!»
    نگاهم دور اتاق چرخید هرجایش یه چیزی اویزون بود از کاری دستی تا دار قالی و تابلو نقاشی و پوستر بازیگرا و سینما و اینجور چیزا:« چقدر اتاقت شلوغه!»
    مارال روی تخت نشست با افسوس به پوستر ها نگاه کرد :« واسه خاطر همین چیزا نمیان تو اتاقم!»
    متعجب گفتم:« بخاطر شلوغیش!»
    چپ چپ نگاهم کرد:« نه بابا بخاطر عکس بازیگر و این چیزا دیگه، میگن گناهه عکس مرد و زن غریبه میچسبونی به دیوار!»
    چشمهام گرد شد و خندیدم:« چه گناهی!»
    مارال کلافه گفت:« چه بدونم، از دانشگاه بگو، چطوریه! خیلی خوش میگذره؟»
    دلم براش سوخت با یه حسرتی میپرسید.
    دستشو گرفتم:« چرا باهاشون حرف نمیزنی؟»
    -«گوش نمیکنن! ارزش قائل نیستن واسه حرف آدم! میگن دانشگاه محیطش خرابه؛ بازیگری همش فساده! به هرچیزی بد نگاه میکنن! فقط منتظرن شوهرم بدن و خلاص! انقدر حرف زدم خسته شدم! نمیدونی چقدر عاشق دانشگام که، شده برام عقده! حتی نزاشتن کنکور بدم! »
    دستشو نوازش کردم:« پس ارات چطور رفت دانشگاه؟»
    مارال پوزخند زد:« اون پسره! تو این خونه فرق پسر و‌دختر ، فرق بنده و خداست! پسرا تو خانواده ما خدایی میکنن! تا هم اعتراض کنی میگن اون پسره! تو دختری! جامعه ال بل! »
    اصلا درکی از حرفهای مارال نداشتم تو خونه و خانواده ما این حرفها معنی نداشت گیج بودم:« خب دختر بودن جرمه مگه؟ دخترا آدم نیستن؟ حق ندارن سراغ علایقشون برم؟ حق درس خوندن و کار کردن ندارن؟»
    -«از نظر خانواده من حق دختر یه چیزه شوهر کنه، بچه دار شه! این چیزای که میگی از نظرشون کفره!»
    مارال بلند شد سمت کمدش رفت:« درسته دانشگاه نرفتم ولی فکر نکنی هیچی نمیدونما»در کمد باز کرد لباساشو کنار زد:« ببین همه فیلمای خوب ایران و خارجی دیدم، کلیم کتاب میخونم!»
    نمیدونستم بخندم یا گریه کنم:« یعنی تو کتاباتم قایم میکنی؟»
    مارال سر تکون داد:«از نظر حانواده من هرچیزی ممکنه موجب فساد بشه حتی اهنگ گوش کردن!»
    خندیدم:« خدایی راست میگی؟ یا سرکارم گذاشتی؟»
    -«الهه بخدا جدی میگم، خانواده تو معلومه خیلی خوب بودن که اصلا این چیزا رو نمیفهمی!»
    خندمو قورت دادم:«اره بخدا مارال,باورم نمیشه!»
    مارال جلو اومد:« به ارات قضیه فیلم و کتابارو نگیا!»
    زدم تو سرش:«دیونه ی؟ معلوم که نمیگم اصلا به ارات ربطی نداره!»
  • 59 6 10 hours ago
  • بن: بچه ها،فکر کنم تا قبل از این هفته خفن ترین کاری که کردیم..دزدکی رفتن به فیلم اسنو داگز بدون پول دادن بود.

کوئینتین: اسنو داگز؟

بن: عاشق اون فیلمم

کوئینتین: یادت میاد اون سری که سیگارهای بابات دزدیدیم بعد همه رو پشت خونه کشیدیم؟
سرفه ات بند نمیومد.
ریدار: آره،حال بهم زن بود!
بن: فکر نمیکردم باید به داخل بکشی!
کوئینتین: دوره خوبی بود...
ریدار: یادت میاد یه زمانی قطعا همه داشتیم میمردیم که یهو بن فرمون گرفت و نمردیم؟
کوئینتین: کارت عالی بود بن.
بن:ممنون،ممنون. آره باورم نمیشه که تقریبا داره تموم میشه...
کوئینتین:سفر جاده ایمون؟
بن:دبیرستان
کوئینتین:ما از دبیرستان متنفریم!

ریدار: با این وجود راست میگه,اخیرا خیلی توو فکرشم،تموم شدن دبیرستان و این چیزا...آخرین باری که توو یه خونه متروکه با هم هستیم.
بن با خنده: آره...آره.
ریدار: آخرین باری که پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده ی کثیف رستوران دبیرستان رو میخوریم...
آخرین کلاس درس،آخرین آزمایشگاه علمی...
کوئینتین:اینا چیزای خیلی خیلی وحشتناکی ان.
ریدار: که دیگه هرگز نمیتونیم انجامشون بدیم.
بن:و همینطور کارهایی مثل این...
خب من دارم میرم دانشگاه مرکزی فلوریدا،تو میری شمال کارولینا،تو میری بوستون...
ما از زمان بچگی همدیگه رو میشناسیم و اوضاع دیگه مثل سابق نمیشه،
و این واسم ضد حاله...
ریدار: منم همینطور...
کوئینتین: بس کنید بچه ها،دارین ناراحتم میکنین.... 🎥 Paper Towns

#چکنویس #چک_نویس #نویسندگی #نویسنده #فیلم #عشق #خاطره #ماجراجویی #جاده #زندگی #عشق #رفیق #آهنگ #موزیک #موسیقی
  • بن: بچه ها،فکر کنم تا قبل از این هفته خفن ترین کاری که کردیم..دزدکی رفتن به فیلم اسنو داگز بدون پول دادن بود.

    کوئینتین: اسنو داگز؟

    بن: عاشق اون فیلمم

    کوئینتین: یادت میاد اون سری که سیگارهای بابات دزدیدیم بعد همه رو پشت خونه کشیدیم؟
    سرفه ات بند نمیومد.
    ریدار: آره،حال بهم زن بود!
    بن: فکر نمیکردم باید به داخل بکشی!
    کوئینتین: دوره خوبی بود...
    ریدار: یادت میاد یه زمانی قطعا همه داشتیم میمردیم که یهو بن فرمون گرفت و نمردیم؟
    کوئینتین: کارت عالی بود بن.
    بن:ممنون،ممنون. آره باورم نمیشه که تقریبا داره تموم میشه...
    کوئینتین:سفر جاده ایمون؟
    بن:دبیرستان
    کوئینتین:ما از دبیرستان متنفریم!

    ریدار: با این وجود راست میگه,اخیرا خیلی توو فکرشم،تموم شدن دبیرستان و این چیزا...آخرین باری که توو یه خونه متروکه با هم هستیم.
    بن با خنده: آره...آره.
    ریدار: آخرین باری که پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده ی کثیف رستوران دبیرستان رو میخوریم...
    آخرین کلاس درس،آخرین آزمایشگاه علمی...
    کوئینتین:اینا چیزای خیلی خیلی وحشتناکی ان.
    ریدار: که دیگه هرگز نمیتونیم انجامشون بدیم.
    بن:و همینطور کارهایی مثل این...
    خب من دارم میرم دانشگاه مرکزی فلوریدا،تو میری شمال کارولینا،تو میری بوستون...
    ما از زمان بچگی همدیگه رو میشناسیم و اوضاع دیگه مثل سابق نمیشه،
    و این واسم ضد حاله...
    ریدار: منم همینطور...
    کوئینتین: بس کنید بچه ها،دارین ناراحتم میکنین.... 🎥 Paper Towns

    #چکنویس #چک_نویس #نویسندگی #نویسنده #فیلم #عشق #خاطره #ماجراجویی #جاده #زندگی #عشق #رفیق #آهنگ #موزیک #موسیقی
  • 9 0 10 hours ago
  • روش خود اشتغالی یا خویش فرمایی یکی از روش های اخذ اقامت دائم کانادا برای متقاضی اصلی و خانواده وی میباشد، از نظر اداره مهاجرت کانادا سه گروه از متخصصین زیر می توانند در صورت اثبات شرایط مورد نظر از این طریق اقدام نمایند:
 هنرمندان
 ورزشکاران و مربیان ورزشی
 کشاورزان 
اداره مهاجرت کانادا افرادی را که کارمند نیستند و از طریق حرفه های فوق به صورت قراردادی کسب درآمد می کنند، خویش فرما یا خود اشتغال می خواند،برای کسب اطلاعات بیشتر با مشاوران ما در ارتباط باشید 
با آینده سازان مهر آینده ای روشن در انتظار شماست 
به ما اعتماد کنید 
دفتر مرکزی:
آدرس:شیراز خیابان ملاصدرا،ابتدای اردیبهشت،جنب بانک رفاه،طبقه سوم،واحد ۵ ☎️07132318166
📲09039081201 
دفتر تخصصی کانادا و آلمان:
آدرس:شیراز خیابان ملاصدرا،ابتدای 
هدایت ساختمان ۳۱۰،طبقه اول ☎️07132331963
📲09039081201

دفتر تخصصی شنگن:
قدوس غربی،نبش کوچه ۱۲،ساختمان آرمانی،طبقه اول واحد ۲ ☎️07191001615
📲09039081201

وب سایت  www.asmehr.ir
تلگرام  https://t.me/joinchat/AAAAAEQz3NAL6OsRsg-RxQ

واتس آپ 
https://chat.whatsapp.com
/IrvA2En8bLe2QR2Rv9XjlL

اینستاگرام Asmehrco

#ورزشکاران#هنرمندان#کشاورزی_مدرن #نقاش#نویسندگی #آینده_سازان_مهر #مهاجرت_دائم #اقامت_آسان #مشاوره_مهاجرتی #آیندتوتغییربده
  • روش خود اشتغالی یا خویش فرمایی یکی از روش های اخذ اقامت دائم کانادا برای متقاضی اصلی و خانواده وی میباشد، از نظر اداره مهاجرت کانادا سه گروه از متخصصین زیر می توانند در صورت اثبات شرایط مورد نظر از این طریق اقدام نمایند:
     هنرمندان
     ورزشکاران و مربیان ورزشی
     کشاورزان
    اداره مهاجرت کانادا افرادی را که کارمند نیستند و از طریق حرفه های فوق به صورت قراردادی کسب درآمد می کنند، خویش فرما یا خود اشتغال می خواند،برای کسب اطلاعات بیشتر با مشاوران ما در ارتباط باشید
    با آینده سازان مهر آینده ای روشن در انتظار شماست
    به ما اعتماد کنید
    دفتر مرکزی:
    آدرس:شیراز خیابان ملاصدرا،ابتدای اردیبهشت،جنب بانک رفاه،طبقه سوم،واحد ۵ ☎️07132318166
    📲09039081201
    دفتر تخصصی کانادا و آلمان:
    آدرس:شیراز خیابان ملاصدرا،ابتدای
    هدایت ساختمان ۳۱۰،طبقه اول ☎️07132331963
    📲09039081201

    دفتر تخصصی شنگن:
    قدوس غربی،نبش کوچه ۱۲،ساختمان آرمانی،طبقه اول واحد ۲ ☎️07191001615
    📲09039081201

    وب سایت www.asmehr.ir
    تلگرام https://t.me/joinchat/AAAAAEQz3NAL6OsRsg-RxQ

    واتس آپ
    https://chat.whatsapp.com
    /IrvA2En8bLe2QR2Rv9XjlL

    اینستاگرام Asmehrco

    #ورزشکاران #هنرمندان #کشاورزی_مدرن #نقاش #نویسندگی #آینده_سازان_مهر #مهاجرت_دائم #اقامت_آسان #مشاوره_مهاجرتی #آیندتوتغییربده
  • 619 0 11 hours ago
  • #برای_تمام_عکاسان_دنیا💙❤ دوربین دست گرفتن را همه بلدن 
همه بلدن به اطرافشون نگاه کنن و پشت سر هم فلش بزنن و تصویر ضبط کنن 
اما همه بلد نیستن به تصاویر با نگاه متفاوتشون جانی تازه بدهند 
همه بلد نیستن از دید یک تصویربردار قاب پیش روشون ببینند
همه توان تحمل خستگی ِ ساعت ها پشت دوربین ایستادن را ندارند 
یعنی اگر تمام عشق عکاسی ها ؛ واقعیت های سختی این کار را بدانند محال است لحظه ای قدم در این راه بگذارند .
عکاس بودن و ثبت کردن تصاویر یعنی : 
خداحافظ خستگی 
خداحافظ دید معمولی 
خداحافظ وقت اضافی برای استراحت
و یعنی : 
سلام زندگی ، به نگاه متفاوت من از قاب دوربین خوش آمدی 💪💪😄 #زینب_صفرپور
#سایه
#نوشته_های_دلی_از_جنس_من
#من_درونم_یک_نویسنده_بزرگ_است
#قلم_ساده_من
#نویسندگی
  • #برای_تمام_عکاسان_دنیا 💙❤ دوربین دست گرفتن را همه بلدن
    همه بلدن به اطرافشون نگاه کنن و پشت سر هم فلش بزنن و تصویر ضبط کنن
    اما همه بلد نیستن به تصاویر با نگاه متفاوتشون جانی تازه بدهند
    همه بلد نیستن از دید یک تصویربردار قاب پیش روشون ببینند
    همه توان تحمل خستگی ِ ساعت ها پشت دوربین ایستادن را ندارند
    یعنی اگر تمام عشق عکاسی ها ؛ واقعیت های سختی این کار را بدانند محال است لحظه ای قدم در این راه بگذارند .
    عکاس بودن و ثبت کردن تصاویر یعنی :
    خداحافظ خستگی
    خداحافظ دید معمولی
    خداحافظ وقت اضافی برای استراحت
    و یعنی :
    سلام زندگی ، به نگاه متفاوت من از قاب دوربین خوش آمدی 💪💪😄 #زینب_صفرپور
    #سایه
    #نوشته_های_دلی_از_جنس_من
    #من_درونم_یک_نویسنده_بزرگ_است
    #قلم_ساده_من
    #نویسندگی
  • 6 2 11 hours ago
  • 📜📜 حکایت 🦋 پیله ی پروانه

شخصی تلاش پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا می کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند، اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. 
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن ، برای پروانه مقدر شده بود تا به آن وسیله، مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

نتیجه ی اخلاقی : با خودتان 🦋
@honarmandedaroon

#آزادسازی_هنرمند_درون 
#آزادی_هنرمند_درون 
#هنرمند_درون 
#هنر 
#هنر_درمانی
#آموزش 
#کارگاه_هنری
#پروانه
#پیله_پروانه
#حکایت
#داستان
#نویسندگی 
#نویسنده 
#شاعر
#شعر
#نویسنده_درون
#آزادسازی_نویسنده_درون
  • 📜📜 حکایت 🦋 پیله ی پروانه

    شخصی تلاش پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا می کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند، اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. 
    آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن ، برای پروانه مقدر شده بود تا به آن وسیله، مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

    نتیجه ی اخلاقی : با خودتان 🦋
    @honarmandedaroon

    #آزادسازی_هنرمند_درون
    #آزادی_هنرمند_درون
    #هنرمند_درون
    #هنر
    #هنر_درمانی
    #آموزش
    #کارگاه_هنری
    #پروانه
    #پیله_پروانه
    #حکایت
    #داستان
    #نویسندگی
    #نویسنده
    #شاعر
    #شعر
    #نویسنده_درون
    #آزادسازی_نویسنده_درون
  • 4 0 11 hours ago
  • نوشتن، فرصتی برای تحمل‌پذیر کردن رنج و کشف معنایی عمیق‌تر از دل آن است.

نوشتن اگر از سرگرمی فراتر برود و به مهم‌ترین مسئلۀ زندگی ما تبدیل شود، به‌تدریج قدرت شگفت‌انگیز معنایابی و معناسازی را در ما تقویت می‌کند؛ قدرتی که می‌تواند زیستن را به فرصتی ارزشمند و باشکوه‌ تبدیل کند.

نام فونت: اردیبهشت
  • نوشتن، فرصتی برای تحمل‌پذیر کردن رنج و کشف معنایی عمیق‌تر از دل آن است.

    نوشتن اگر از سرگرمی فراتر برود و به مهم‌ترین مسئلۀ زندگی ما تبدیل شود، به‌تدریج قدرت شگفت‌انگیز معنایابی و معناسازی را در ما تقویت می‌کند؛ قدرتی که می‌تواند زیستن را به فرصتی ارزشمند و باشکوه‌ تبدیل کند.

    نام فونت: اردیبهشت
  • 211 8 11 hours ago
  • 🌹🌹
.
قدم زنان از کوچه ای گذر میکردم که گویا دو دست قوی، مچ پاهایم را سفت نگه داشت.
قلبم ضرب گرفته بود.
چرا؟؟
به سمت راستم‌ نگاه کردم.
.
اینجا کافه ای بود با درهای کهنه چوبیِ آبی رنگ.
درِ کافه را که باز کردم، دیوار پر گُل و گلدانی مقابلم خودنمایی میکند.
انگار سینه فراخ کرده و به منِ حقیر فخر می فروشد.
.
زیر شیشه میز چوبی کافه، پر از کاغذ نوشته های رنگی رنگی است که دست خط آشنایی صدایم میزند!
.
چرایی ها را شناختم‌...
دستهایی که مچ پاهایم را گرفت و ضربانی که در قلبم تپیدن گرفت و سینه ی فراخ این دیوار!
.
میدانی؟
به این گلها که نگاه میکنم غرق در لذتی بی منتها می شوم‌ که لحظه به لحظه اش رنگی دیگر است.
.
عطری که هوایش نوازشم میدهد آمیخته با نفس های توست.
.
نميدانم چرا؟!
ولی در این فضا زانوانم‌ سست شده و بی تابِ سجده شکری هستم که هم اکنون واجب میدانمش.
.
گویند: شرفُ المکانِ بالمَکین!
عزت و ارزش هر مکان به آن کسی است که آنجا بوده است.
.
میدانی؟
زیبایی این مکان 
فضای دل انگیزش
هوای معطرش 
و معنایی که در آن می یابم و بیانش نتوانم؛ 
همه اش زیر سر توست...
.
زیر سر تو که به اینجا آمدی!
توقف کردی...
این مکان تو را تجربه کرد
گامهایت را بر دوش کشید
هوایش با خنده های تو معطر شد
و حضور تو "شرافتش" بخشید...
.
همه اش زیر سر توست!
.
هر کس اهل معنا باشد
"حتماً" می فهمد تو اینجا بوده ای!
.
.
#مریم_یراقی
.
#عاشقانه_نویسی
#نوشتن#نویسندگی#عطر#شرف_المکان#ارزش#شرافت#معنا#گامهایت#حضورت
  • 🌹🌹
    .
    قدم زنان از کوچه ای گذر میکردم که گویا دو دست قوی، مچ پاهایم را سفت نگه داشت.
    قلبم ضرب گرفته بود.
    چرا؟؟
    به سمت راستم‌ نگاه کردم.
    .
    اینجا کافه ای بود با درهای کهنه چوبیِ آبی رنگ.
    درِ کافه را که باز کردم، دیوار پر گُل و گلدانی مقابلم خودنمایی میکند.
    انگار سینه فراخ کرده و به منِ حقیر فخر می فروشد.
    .
    زیر شیشه میز چوبی کافه، پر از کاغذ نوشته های رنگی رنگی است که دست خط آشنایی صدایم میزند!
    .
    چرایی ها را شناختم‌...
    دستهایی که مچ پاهایم را گرفت و ضربانی که در قلبم تپیدن گرفت و سینه ی فراخ این دیوار!
    .
    میدانی؟
    به این گلها که نگاه میکنم غرق در لذتی بی منتها می شوم‌ که لحظه به لحظه اش رنگی دیگر است.
    .
    عطری که هوایش نوازشم میدهد آمیخته با نفس های توست.
    .
    نميدانم چرا؟!
    ولی در این فضا زانوانم‌ سست شده و بی تابِ سجده شکری هستم که هم اکنون واجب میدانمش.
    .
    گویند: شرفُ المکانِ بالمَکین!
    عزت و ارزش هر مکان به آن کسی است که آنجا بوده است.
    .
    میدانی؟
    زیبایی این مکان
    فضای دل انگیزش
    هوای معطرش
    و معنایی که در آن می یابم و بیانش نتوانم؛
    همه اش زیر سر توست...
    .
    زیر سر تو که به اینجا آمدی!
    توقف کردی...
    این مکان تو را تجربه کرد
    گامهایت را بر دوش کشید
    هوایش با خنده های تو معطر شد
    و حضور تو "شرافتش" بخشید...
    .
    همه اش زیر سر توست!
    .
    هر کس اهل معنا باشد
    "حتماً" می فهمد تو اینجا بوده ای!
    .
    .
    #مریم_یراقی
    .
    #عاشقانه_نویسی
    #نوشتن #نویسندگی #عطر #شرف_المکان #ارزش #شرافت #معنا #گامهایت #حضورت
  • 49 0 12 hours ago
  • ❤️
.
مامانم گفت :والا خاله جان... کی بهتر از شما، مهتاب کنیز شماست... اما هنوز سنش کمه...
خاله جواب داد : نه جانم کجا سنش کمه... ماشاالله هم جسمی و هم رفتاری آماده ی شوهره... بعدم حالا فعلا یه حرفی میزنیم و یه شیرینی ای میخوریم براشون که خیالمون راحت بشه اینا مال همن، بساط عروسی رو میذاریم برای بعد از دیپلم گرفتنِ مهرداد... بعدم خندید و زد رو پای مامانم و گفت :
یه جوری میگی هنوز زوده که انگار همین فردا که میخوایم بندازیمشون تو حجله...
و بعد جفتشون غش غش خندیدن و گفتن حالا تا قسمت چی باشه...
منم با وجود اینکه جمله ی آخر خاله یه لرزی به بدنم انداخته بود اما خیلی خیلی خیلی خوشحال بودم... با همون حال خوشم اومدم توی اتاقم... مهسا (خواهرم) به محض دیدن من گفت : چی شده، چرا انقدر خوشحالی؟
با ذوق گفتم :خاله داره در مورد من و مهرداد با مامان حرف میزنه...
مهسا با تعجب گفت :وا... مگه مهرداد خودش یکی رو زیر سر نداره... مگه تو بی خیالش نشده بودی؟ مگه تو نبودی که میگفتی از مهرداد متنفرم و...
حرفشو قطع کردم و گفتم :خب توئم،حالا من یه چیزی گفتم...
اون موقع عصبانی بودم... بعدم اون عفریته ای با مهرداد دوست شده،هرکی که میخواد باشه... مهم خاله ست که منو به عنوان عروسش انتخاب کرده...
مهسا با تمسخر گفت : برعکس میگی؟ مگه خاله میخواد تورو بگیره؟! اتفاقا مهم اینه که مهرداد کیو دوست داره و انتخاب میکنه...
هم از لحنش و هم حقیقته تلخ حرفش عصبانی شدم و گفتم :حالا این وسط چی به تو میرسه که نشستی این حرفارو به من میزنی... حداقل یکمی حسادت رو مخفی کن...
بلند شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :واقعا برات متاسفم که عشق احمقانه ت به مهرداد کور و نفهمت کرده... آخه احمق من به چیه تو باید حسادت کنم...
با حرص گفتم : وقتی زن مهرداد شدم اونوقت میفهمی، مهرداد امکان نداره با اونی که خاله راضی نیست ازدواج کنه...
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :امیدوارم همینطور که میگی باشه...
و رفت بیرون...
.
#داستان#رمان#سرگذشت#سرگذشت_های_واقعی#روانشناسی#نویسنده#نویسندگی#سرگذشت_مهتاب#پرپیچ_و_خم
  • ❤️
    .
    مامانم گفت :والا خاله جان... کی بهتر از شما، مهتاب کنیز شماست... اما هنوز سنش کمه...
    خاله جواب داد : نه جانم کجا سنش کمه... ماشاالله هم جسمی و هم رفتاری آماده ی شوهره... بعدم حالا فعلا یه حرفی میزنیم و یه شیرینی ای میخوریم براشون که خیالمون راحت بشه اینا مال همن، بساط عروسی رو میذاریم برای بعد از دیپلم گرفتنِ مهرداد... بعدم خندید و زد رو پای مامانم و گفت :
    یه جوری میگی هنوز زوده که انگار همین فردا که میخوایم بندازیمشون تو حجله...
    و بعد جفتشون غش غش خندیدن و گفتن حالا تا قسمت چی باشه...
    منم با وجود اینکه جمله ی آخر خاله یه لرزی به بدنم انداخته بود اما خیلی خیلی خیلی خوشحال بودم... با همون حال خوشم اومدم توی اتاقم... مهسا (خواهرم) به محض دیدن من گفت : چی شده، چرا انقدر خوشحالی؟
    با ذوق گفتم :خاله داره در مورد من و مهرداد با مامان حرف میزنه...
    مهسا با تعجب گفت :وا... مگه مهرداد خودش یکی رو زیر سر نداره... مگه تو بی خیالش نشده بودی؟ مگه تو نبودی که میگفتی از مهرداد متنفرم و...
    حرفشو قطع کردم و گفتم :خب توئم،حالا من یه چیزی گفتم...
    اون موقع عصبانی بودم... بعدم اون عفریته ای با مهرداد دوست شده،هرکی که میخواد باشه... مهم خاله ست که منو به عنوان عروسش انتخاب کرده...
    مهسا با تمسخر گفت : برعکس میگی؟ مگه خاله میخواد تورو بگیره؟! اتفاقا مهم اینه که مهرداد کیو دوست داره و انتخاب میکنه...
    هم از لحنش و هم حقیقته تلخ حرفش عصبانی شدم و گفتم :حالا این وسط چی به تو میرسه که نشستی این حرفارو به من میزنی... حداقل یکمی حسادت رو مخفی کن...
    بلند شد و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :واقعا برات متاسفم که عشق احمقانه ت به مهرداد کور و نفهمت کرده... آخه احمق من به چیه تو باید حسادت کنم...
    با حرص گفتم : وقتی زن مهرداد شدم اونوقت میفهمی، مهرداد امکان نداره با اونی که خاله راضی نیست ازدواج کنه...
    با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :امیدوارم همینطور که میگی باشه...
    و رفت بیرون...
    .
    #داستان #رمان #سرگذشت #سرگذشت_های_واقعی #روانشناسی #نویسنده #نویسندگی #سرگذشت_مهتاب #پرپیچ_و_خم
  • 88 0 12 hours ago
  • سلام. این پست رو برای کسانی میذارم که شوق نوشتن دارند. نویسنده های چاپی، آنلاین یا اونهایی که فقط وسوسه نوشتن رو تو دل و نوک انگشتانشون حس میکنن. بیاید اینجا از تمام اونچه که از بچگی حس میکردید تا حالا بنوبسید. چطور شد نوشتید... سختیهای راه... موانع راه... لذتهایش سرخوردگیهایش همه رو بنویسید برام جالب و مهمه. 
من خودم عاشق شخصیت سازی هستم. از بچگی تو نقاشیهایم شخصیت سازی میکردم تو بازیهایم شخصیت سازی میکردم میلیونها زن و مرد توی سر من زندگی میکنن. سرخوردگی زیاد داشتم تو نوشتن مانع زیاد داشتم. همین الان هم در یکی از همون بحرانها هستم ولی هنوز ذوق دارم برم با شخصیتهای توی ذهنم ماجراجویی کنم. از کتابهایی که در نطفه خفه میشن از کتابهایی که از جبر اقتصادی و فرهنگی به زحمت به چاپ دوم میرسن دلم گرفته ولی هنوز از نوشتن لذت میبرم. از دیدن لب تاپم که روی میز آمادس تا برم بازش کنم و در چند صفحه اتفاقاتی رو بسازم که تا اون لحظه وجود خارجی نداشتن، لذت میبرم.
🔴لطفا لطفا لطفا بنویسد برایم از شوقهاتون از ذوقهاتون حتی اگر نویسنده نبستید و فقط ذوقش رو دارید اینحا بنویسید ، انرژی خوبی برای هممون داره🔴
#کتاب #رمان #رمان_ایرانی #چاپ #چاپ_کتاب #آنلاین #کتاب_آنلاین #کتاب_آن_لاین #نویسنده #نویسندگی #نوشتن #کتاب_ایرانی
  • سلام. این پست رو برای کسانی میذارم که شوق نوشتن دارند. نویسنده های چاپی، آنلاین یا اونهایی که فقط وسوسه نوشتن رو تو دل و نوک انگشتانشون حس میکنن. بیاید اینجا از تمام اونچه که از بچگی حس میکردید تا حالا بنوبسید. چطور شد نوشتید... سختیهای راه... موانع راه... لذتهایش سرخوردگیهایش همه رو بنویسید برام جالب و مهمه.
    من خودم عاشق شخصیت سازی هستم. از بچگی تو نقاشیهایم شخصیت سازی میکردم تو بازیهایم شخصیت سازی میکردم میلیونها زن و مرد توی سر من زندگی میکنن. سرخوردگی زیاد داشتم تو نوشتن مانع زیاد داشتم. همین الان هم در یکی از همون بحرانها هستم ولی هنوز ذوق دارم برم با شخصیتهای توی ذهنم ماجراجویی کنم. از کتابهایی که در نطفه خفه میشن از کتابهایی که از جبر اقتصادی و فرهنگی به زحمت به چاپ دوم میرسن دلم گرفته ولی هنوز از نوشتن لذت میبرم. از دیدن لب تاپم که روی میز آمادس تا برم بازش کنم و در چند صفحه اتفاقاتی رو بسازم که تا اون لحظه وجود خارجی نداشتن، لذت میبرم.
    🔴لطفا لطفا لطفا بنویسد برایم از شوقهاتون از ذوقهاتون حتی اگر نویسنده نبستید و فقط ذوقش رو دارید اینحا بنویسید ، انرژی خوبی برای هممون داره🔴
    #کتاب #رمان #رمان_ایرانی #چاپ #چاپ_کتاب #آنلاین #کتاب_آنلاین #کتاب_آن_لاین #نویسنده #نویسندگی #نوشتن #کتاب_ایرانی
  • 94 20 12 hours ago
  • #پارت_دوم 
امروز دوباره پیرمرد را دیدم.. روی صندلی خوابش برده بود....به سمت کعبه دلبرش ولی  با چشمان باز 
نه...نمیتواند درست باشد..کسی با چشم باز نمیخوابد...
صدای دخترش کوچه را برداشته بود 
نزدیک تر رفتم... آمبولانس آمده بود  و مامورانش سعی در آرام کردن دختر سی و چند ساله پیرمرد داشتند 
پس او برای ابد خوابیده...این یک خواب عصرانه نیست...دیگر بازگشتی در کار نیست 
دوباره نگاهی به او انداختم... موج اشک را در چشمان دریایی اش میدیدم... لبخند کم جون روی صورتش را هم... میخندیده.... یعنی خوشحال بوده ؟؟ اگر خوشحال بوده رد اشک های روی گونه اش چه میگویند... نمیدانم...اما هر چه که بوده...
من مردی را میشناختم 
حدود 60 سال سن داشت...البته چین و چروک های صورتش ساز مخالف میزدند و تقریبا 80 ساله نشانش میدادند...چشمانش هم دریایی بود ولی بازم چین و چروک پر تعداد اطراف چشمش صخره شده بودند و مانع دیدن دریا میشدند 
چندین سال خانه اش کنار گورستانی بود که ظرفیتش سالهاست تکمیل شده 
من مردی را میشناختم که چشم انتظار لیلی خودش بود 
من مردی را میشناختم که سالها بازگشت لیلی را از خدایش خواسته بود 
من مردی را میشناختم که سی سال از خدا و لیلیش فقط یک کلمه شنیده بود ( نه ) 
من مردی را میشناختم که عاشق بود... عاشق ماند و عاشق رفت ...
#نون_الف
#نویسندگی 
#علی_سلطانی
  • #پارت_دوم
    امروز دوباره پیرمرد را دیدم.. روی صندلی خوابش برده بود....به سمت کعبه دلبرش ولی با چشمان باز
    نه...نمیتواند درست باشد..کسی با چشم باز نمیخوابد...
    صدای دخترش کوچه را برداشته بود
    نزدیک تر رفتم... آمبولانس آمده بود و مامورانش سعی در آرام کردن دختر سی و چند ساله پیرمرد داشتند
    پس او برای ابد خوابیده...این یک خواب عصرانه نیست...دیگر بازگشتی در کار نیست
    دوباره نگاهی به او انداختم... موج اشک را در چشمان دریایی اش میدیدم... لبخند کم جون روی صورتش را هم... میخندیده.... یعنی خوشحال بوده ؟؟ اگر خوشحال بوده رد اشک های روی گونه اش چه میگویند... نمیدانم...اما هر چه که بوده...
    من مردی را میشناختم
    حدود 60 سال سن داشت...البته چین و چروک های صورتش ساز مخالف میزدند و تقریبا 80 ساله نشانش میدادند...چشمانش هم دریایی بود ولی بازم چین و چروک پر تعداد اطراف چشمش صخره شده بودند و مانع دیدن دریا میشدند
    چندین سال خانه اش کنار گورستانی بود که ظرفیتش سالهاست تکمیل شده
    من مردی را میشناختم که چشم انتظار لیلی خودش بود
    من مردی را میشناختم که سالها بازگشت لیلی را از خدایش خواسته بود
    من مردی را میشناختم که سی سال از خدا و لیلیش فقط یک کلمه شنیده بود ( نه )
    من مردی را میشناختم که عاشق بود... عاشق ماند و عاشق رفت ...
    #نون_الف
    #نویسندگی
    #علی_سلطانی
  • 36 0 12 hours ago
  • هنوز،اونجا
امروز! دوباره صبح تیره و بی محتوا فرا رسید.البته از نظر من، بقیه بهش میگن صبح تابستونی و آفتابی.به هر حال، چه تیره و بی محتوا، چه تابستونی و آفتابی هممون از روی عادت همیشگی یا به عبارتی (هیچی) چشامونو باز میکنیم و به ساعت روی دیوار یا ساعت کوچکی که روی عسلی کنار تخت قرار دارد نگاه میکنیم،بعد آبی به صورتامون میزنیم؛ عه! گفتم صورتامون، صورتای سفید و روشنی که اگه اون دنیا آب حقیقت بهش بخوره شصت هفتاد لیتر چرک گندکاریامون ازش بیرون میچکه! میگفتم، بعد میریم آشپزخونه و یه فنجون قهوه یا چای را هول هولکی هورت میکشیم، و مرحله ی سختش، از اون لونه ی گرم و خشک که اسمشو گذشتیم (خانه) میزنیم بیرون.
منم از لونم زدم بیرون.الان تو کافه فارنهایت نشستم.جایی که هر یکی دو ماه یه بار با چهار پنج تا از بچه های دانشگاه دور هم میشینیم اسپرسو میخوریم.بچه ها همیشه شروع میکنن به یاوه گویی و حرف های مسخره کلیشه ای.اغلب من ساکتم و نا خود آگاه ذهنم میره پیش (لطیف بسیار زیبا).راستش نمیدونم، من فقط وقتایی که روی صندلی همین کافه میشینم به (او) فکر میکنم.یادمه یه بار موقعی که دانشجو بودم روی همین صندلی قرمز چسبیده به دیوار نشسته بودم و فنجون اسپرسو را با انگشتانم فشار میدادم.لطیف بسیار زیبا کنارم نشسته بود.بهم گفت دردتو روی این خالی نکن،تو انگشتات میشکنه؛ آخرشم به خودت ضرر میرسونه.به ما ها بگو چی شده.
بچه ها هم گیر دادن که مهراد چته! من بدون اینکه به بچه ها نگاه کنم سرمو به طرف لطیف بسیار زیبا چرخوندمو بهش گفتم که تو برای من با این فنجون هیچ فرقی نداری، اگه الان بهت دردمو بگم دگرگون میشی، منم از دگرگونی تو حالم بد میشه، آخرش به خودم ضرر میرسه؛ ولی تو برای من از این فنجون با ارزش تری، ترجیح میدم این فنجون تو انگشتام خورد بشه و خون ازشون بپاشه ولی حالم از دگرگونی تو بد نشه.
وقتی اینو گفتم بچه ها برام کف زدن؛ پیله کردن که پری مهرداد برای اولین بار تو زندگیش حرفشو زد، بله رو بگو شیرینیتونو بدیم.او دست به سینه نشست و هیچی نگفت، برای اولین بار سکوت کرده بود، مثل همیشه ی من؛ ولی این سکوت علامت رضایت نبود، او سکوت کرد و رفت از کافه بیرون.
اون موقع ها گذشت، ولی من هنوز اونجام، روی صندلی قرمز چسبیده به دیوار.
#نویسندگی #عکاسی
  • هنوز،اونجا
    امروز! دوباره صبح تیره و بی محتوا فرا رسید.البته از نظر من، بقیه بهش میگن صبح تابستونی و آفتابی.به هر حال، چه تیره و بی محتوا، چه تابستونی و آفتابی هممون از روی عادت همیشگی یا به عبارتی (هیچی) چشامونو باز میکنیم و به ساعت روی دیوار یا ساعت کوچکی که روی عسلی کنار تخت قرار دارد نگاه میکنیم،بعد آبی به صورتامون میزنیم؛ عه! گفتم صورتامون، صورتای سفید و روشنی که اگه اون دنیا آب حقیقت بهش بخوره شصت هفتاد لیتر چرک گندکاریامون ازش بیرون میچکه! میگفتم، بعد میریم آشپزخونه و یه فنجون قهوه یا چای را هول هولکی هورت میکشیم، و مرحله ی سختش، از اون لونه ی گرم و خشک که اسمشو گذشتیم (خانه) میزنیم بیرون.
    منم از لونم زدم بیرون.الان تو کافه فارنهایت نشستم.جایی که هر یکی دو ماه یه بار با چهار پنج تا از بچه های دانشگاه دور هم میشینیم اسپرسو میخوریم.بچه ها همیشه شروع میکنن به یاوه گویی و حرف های مسخره کلیشه ای.اغلب من ساکتم و نا خود آگاه ذهنم میره پیش (لطیف بسیار زیبا).راستش نمیدونم، من فقط وقتایی که روی صندلی همین کافه میشینم به (او) فکر میکنم.یادمه یه بار موقعی که دانشجو بودم روی همین صندلی قرمز چسبیده به دیوار نشسته بودم و فنجون اسپرسو را با انگشتانم فشار میدادم.لطیف بسیار زیبا کنارم نشسته بود.بهم گفت دردتو روی این خالی نکن،تو انگشتات میشکنه؛ آخرشم به خودت ضرر میرسونه.به ما ها بگو چی شده.
    بچه ها هم گیر دادن که مهراد چته! من بدون اینکه به بچه ها نگاه کنم سرمو به طرف لطیف بسیار زیبا چرخوندمو بهش گفتم که تو برای من با این فنجون هیچ فرقی نداری، اگه الان بهت دردمو بگم دگرگون میشی، منم از دگرگونی تو حالم بد میشه، آخرش به خودم ضرر میرسه؛ ولی تو برای من از این فنجون با ارزش تری، ترجیح میدم این فنجون تو انگشتام خورد بشه و خون ازشون بپاشه ولی حالم از دگرگونی تو بد نشه.
    وقتی اینو گفتم بچه ها برام کف زدن؛ پیله کردن که پری مهرداد برای اولین بار تو زندگیش حرفشو زد، بله رو بگو شیرینیتونو بدیم.او دست به سینه نشست و هیچی نگفت، برای اولین بار سکوت کرده بود، مثل همیشه ی من؛ ولی این سکوت علامت رضایت نبود، او سکوت کرد و رفت از کافه بیرون.
    اون موقع ها گذشت، ولی من هنوز اونجام، روی صندلی قرمز چسبیده به دیوار.
    #نویسندگی #عکاسی
  • 4 0 12 hours ago
  • یک عمر است که با آب پاکی دستهایمان را می‌شوییم و تیر خلاص را در قلب خودمان فرو میکنیم، به امید اینکه بتوانیم در هجوم دردهای بعدی کمتر آسیب ببینیم. اما بی فایده است، چرا که دردمان از خودمان است، ما خود تولید کننده دردیم.
#بابک_ب #نویسنده
  • یک عمر است که با آب پاکی دستهایمان را می‌شوییم و تیر خلاص را در قلب خودمان فرو میکنیم، به امید اینکه بتوانیم در هجوم دردهای بعدی کمتر آسیب ببینیم. اما بی فایده است، چرا که دردمان از خودمان است، ما خود تولید کننده دردیم.
    #بابک_ب #نویسنده
  • 35 1 12 hours ago
  • . سی‌وهفتمین جشنواره فرهنگی و هنری دانش‌آموزان کشور.

سه‌شنبه و چهارشنبه ۲۹-۳۰ مردادماه ، در کنار دانش‌آموزان برگزیده‌ی کشور ساعت‌های متفاوتی را تجربه خواهم کرد. تجربه‌ای که در زمان دانش‌آموزی خودم نتوانستم به دست بیاورم و جزیی از آرزوهای برباد رفته‌ام شد. 
قرار است در این دو روز کارگاه و نشست ادبی داشته باشیم و درس بدهیم و درس بگیریم. بچه‌ها هرجا که باشند شور و شوقی به پا می‌کنند، ستودنی. و ما نویسندگانی که برای آنها می‌نویسیم بیش از هر کمیتی به این کیفیت نیاز داریم.
#فرهاد_حسن‌_زاده #نویسندگی #دانش_آموز #ادبیات_داستانی #اردوگاه_شهید_باهنر #منظریه #تهران
  • . سی‌وهفتمین جشنواره فرهنگی و هنری دانش‌آموزان کشور.

    سه‌شنبه و چهارشنبه ۲۹-۳۰ مردادماه ، در کنار دانش‌آموزان برگزیده‌ی کشور ساعت‌های متفاوتی را تجربه خواهم کرد. تجربه‌ای که در زمان دانش‌آموزی خودم نتوانستم به دست بیاورم و جزیی از آرزوهای برباد رفته‌ام شد.
    قرار است در این دو روز کارگاه و نشست ادبی داشته باشیم و درس بدهیم و درس بگیریم. بچه‌ها هرجا که باشند شور و شوقی به پا می‌کنند، ستودنی. و ما نویسندگانی که برای آنها می‌نویسیم بیش از هر کمیتی به این کیفیت نیاز داریم.
    #فرهاد_حسن ‌_زاده #نویسندگی #دانش_آموز #ادبیات_داستانی #اردوگاه_شهید_باهنر #منظریه #تهران
  • 164 2 13 hours ago
  • 🎀
وقتی تموم شد، همه مشغول حرف زدن باهم شدن و سکوت  جلسه بهم خورد! آقا بزرگ ارات صدا کرد تا جلو بره، صداش میشنیدم:« این صیغه از نظر من شبه داره! مراعات کنید تا کس و کارش بیان و عقد خونده بشه!»
آرات سرشو تکون داد و من از خجالت به گلهای قالی خیره شدم چندتا خانم جلو اومدن و کنارم نشستن، یکیشون جلوم
اونیکه که معلوم سنش بیشتر دستشو جلو اورد:« من زیبام! یجورایی جاریت محسوب میشما!» بعد با دست به داداش ارات اشاره کرد:« خانمِ بهتاشم!»
دختری سمت دیگه م و جای آرات نشسته بود دستمو گرفت و پر محبت گفت:« منم سونا م! خواهر شوهر بزرگت! اون اقا نسبتا کچله کنار داداش بهتاش، شوهرمه، ناصر، اونم دخترمه که داره با ماهان بازی میکنه
دختری که جلوم نشست بود خندید:« منم خواهر شوهر کوچکتم، مارال!»
لبخند غمگینی زدم:« منم الهه م!»
مارال محکم روی پام کوبید:« همش همین؟ چندسالته چیکار میکنی اینارو بگو!»
معذب بودم برعکس اونها:« نوزده سالمه، درس میخوندم!»
مارال پر حسرت گفت:« دانشگاه؟ چی میخوندی؟»
گردنبند آرات توی دستم چرخوندم:« حسابداری!»
مارال اه کشید و اروم گفت :« خوشبحالت! منم بیست و دو سالمه! عاشقه بازیگریم!» برگشت و با افسوس به اقا بزرگ و عزیز نگاه کرد:«حیف که نمیشه!»
زیبا بازوی مارال نوازش کرد:« دیگه غصه شو نخور!»
متعجب گفتم:« چرا نمیشه؟»
سونا بچه کوچکشو توی بغلش تکون داد:« چون اقا بزرگ اجازه نمیده بره دانشگاه!»
آرات جلو اومد دستشو سمتم دراز کرد:« اذیتت کردن بگوها!»
گردنبد توی دستش گذاشتم:« اینو بگیر!»
زیبا زد به پهلوم:« بنداز گردنت!»
معذب گفتم:« نه مال اراته!»
آرات رو زانو نشست و گردبند باز کرد
خودمو عقب کشیدم:« چیکار میکنی؟»
-«میخوام گردنبند بندازم گردنت!»
دستمو انداختم گردنبند بگیرم:« زشته!»
ارات گردنبند و گردنم انداخت، از روسریم رد کرد:« خیلیم خوشگله اسم منه ها!»
سونا خندید:« راستشو بگو چیکار کردی دل داداشمو اینجوری بردی!»
خجالت زده گفتم:« هیچی بخدا»
بلند شدم
مارال گفت:« کجا؟»
-«برم دیگه!»
آرات خندید:« انقدر زود خانواده شوهر فراریت دادن! شام اینجایم!»
  • 🎀
    وقتی تموم شد، همه مشغول حرف زدن باهم شدن و سکوت جلسه بهم خورد! آقا بزرگ ارات صدا کرد تا جلو بره، صداش میشنیدم:« این صیغه از نظر من شبه داره! مراعات کنید تا کس و کارش بیان و عقد خونده بشه!»
    آرات سرشو تکون داد و من از خجالت به گلهای قالی خیره شدم چندتا خانم جلو اومدن و کنارم نشستن، یکیشون جلوم
    اونیکه که معلوم سنش بیشتر دستشو جلو اورد:« من زیبام! یجورایی جاریت محسوب میشما!» بعد با دست به داداش ارات اشاره کرد:« خانمِ بهتاشم!»
    دختری سمت دیگه م و جای آرات نشسته بود دستمو گرفت و پر محبت گفت:« منم سونا م! خواهر شوهر بزرگت! اون اقا نسبتا کچله کنار داداش بهتاش، شوهرمه، ناصر، اونم دخترمه که داره با ماهان بازی میکنه
    دختری که جلوم نشست بود خندید:« منم خواهر شوهر کوچکتم، مارال!»
    لبخند غمگینی زدم:« منم الهه م!»
    مارال محکم روی پام کوبید:« همش همین؟ چندسالته چیکار میکنی اینارو بگو!»
    معذب بودم برعکس اونها:« نوزده سالمه، درس میخوندم!»
    مارال پر حسرت گفت:« دانشگاه؟ چی میخوندی؟»
    گردنبند آرات توی دستم چرخوندم:« حسابداری!»
    مارال اه کشید و اروم گفت :« خوشبحالت! منم بیست و دو سالمه! عاشقه بازیگریم!» برگشت و با افسوس به اقا بزرگ و عزیز نگاه کرد:«حیف که نمیشه!»
    زیبا بازوی مارال نوازش کرد:« دیگه غصه شو نخور!»
    متعجب گفتم:« چرا نمیشه؟»
    سونا بچه کوچکشو توی بغلش تکون داد:« چون اقا بزرگ اجازه نمیده بره دانشگاه!»
    آرات جلو اومد دستشو سمتم دراز کرد:« اذیتت کردن بگوها!»
    گردنبد توی دستش گذاشتم:« اینو بگیر!»
    زیبا زد به پهلوم:« بنداز گردنت!»
    معذب گفتم:« نه مال اراته!»
    آرات رو زانو نشست و گردبند باز کرد
    خودمو عقب کشیدم:« چیکار میکنی؟»
    -«میخوام گردنبند بندازم گردنت!»
    دستمو انداختم گردنبند بگیرم:« زشته!»
    ارات گردنبند و گردنم انداخت، از روسریم رد کرد:« خیلیم خوشگله اسم منه ها!»
    سونا خندید:« راستشو بگو چیکار کردی دل داداشمو اینجوری بردی!»
    خجالت زده گفتم:« هیچی بخدا»
    بلند شدم
    مارال گفت:« کجا؟»
    -«برم دیگه!»
    آرات خندید:« انقدر زود خانواده شوهر فراریت دادن! شام اینجایم!»
  • 223 43 13 hours ago
  • .
#لطفا_ورق_بزنید 
دیروز فهمیدم تمام همّ و غم یه پدر اینه که ببینه پسر کوچک دیروزش،امروز به یه مرد تبدیل شده 
ولی وقتی پدر شدی
دقیقا همون موقع که میبینی اون بچه دیگه نیازی به کمکت نداره و مثلا در شیشه ی خیار شور رو به راحتی باز میکنه درحالیکه تو دستت دیگه اون بنیه سابق رو نداره ... یا حتی بدتر از اون، کارایی که سالها قبل انجام میدادی رو بهتر از تو انجام میده 
باید حقیقتا لحظه ی سختی باشه
باید قدرشون رو دونست اما واقعا قدر دونستن یعنی انجام دادن چه کاری؟ 
به من باشه هميشه راه حل اولم تلاش برای خندوندنه! 
کاری که بلدم 
وقتی این زد به سرم، اومدم یکم با پدرم گپ بزنم، ولی همون لحظه، داشت در خونه رو می بست که بره بیرون دنبال کاراش
و من احساس کردم چیزی درونم شکست 
چون استعاره دردناکی بود واسم که گاهی چقدر زود "دیر" میشه
امیدوارم فهمیده باشی دارم راجع به چی صحبت میکنم

پ.ن:رفقای نازنین زیادی دارم که از نعمت داشتن پدر محرومند. ولی امیدوارم همیشه به خاطرشون باشه که اگر پدرانشون درقید حیات بودند چقدر به ثمره عمرشون افتخار میکردند ❤

#پدر #نويس #نوشته #نویسندگی #نویسنده #داستانک #داستان_کوتاه #دلنوشته
  • .
    #لطفا_ورق_بزنید
    دیروز فهمیدم تمام همّ و غم یه پدر اینه که ببینه پسر کوچک دیروزش،امروز به یه مرد تبدیل شده
    ولی وقتی پدر شدی
    دقیقا همون موقع که میبینی اون بچه دیگه نیازی به کمکت نداره و مثلا در شیشه ی خیار شور رو به راحتی باز میکنه درحالیکه تو دستت دیگه اون بنیه سابق رو نداره ... یا حتی بدتر از اون، کارایی که سالها قبل انجام میدادی رو بهتر از تو انجام میده
    باید حقیقتا لحظه ی سختی باشه
    باید قدرشون رو دونست اما واقعا قدر دونستن یعنی انجام دادن چه کاری؟
    به من باشه هميشه راه حل اولم تلاش برای خندوندنه!
    کاری که بلدم
    وقتی این زد به سرم، اومدم یکم با پدرم گپ بزنم، ولی همون لحظه، داشت در خونه رو می بست که بره بیرون دنبال کاراش
    و من احساس کردم چیزی درونم شکست
    چون استعاره دردناکی بود واسم که گاهی چقدر زود "دیر" میشه
    امیدوارم فهمیده باشی دارم راجع به چی صحبت میکنم

    پ.ن:رفقای نازنین زیادی دارم که از نعمت داشتن پدر محرومند. ولی امیدوارم همیشه به خاطرشون باشه که اگر پدرانشون درقید حیات بودند چقدر به ثمره عمرشون افتخار میکردند ❤

    #پدر #نويس #نوشته #نویسندگی #نویسنده #داستانک #داستان_کوتاه #دلنوشته
  • 53 4 14 hours ago
  • 🎀
آرات عصبی گفت:« چه طرز حرف زدنه آقا؟ مادر داره، مادرش ایران نیست!»
اصلا نمیفهمیدم این حرفها چیه که آرات میزنه،
خواستم بهش اعتراض کنم که دستمو گرفت یجوری نگاهم کرد شبیه کسی که وایستا من دارم درستش میکنم
آقا بزرگ مکث کرد:« همین دیگه وقتی خانواده نباشه، بچه اینجوری زندگی خراب کن میشه!»
آرات دندوناشو رو هم فشار داد:« اونیکه زندگی خراب کنه منم! بی خانواده م؟»
آقا بزرگ اخم سنگینی به آرات کرد:« اینطوری که نمیتونی عقدش کنی، اجازه پدری، پدربزرگی، عموی لازمه...»
عمه خانم چادرشو جلو کشید:« چه حرفا میزنی خان داداش اول بپرس اصلا دختر یا..»
نفهمیدم حرف عمه خانم چیه که آرات اونجوری اتش گرفت پاشد:« عمه داری یکاری میکنی احترام بی احترام شه!»
اقا بزرگ تشر زد:« آرات»
آرات مثل اتش فشان میجوشید:« آرات نداره که! کسی حق نداره همچین حرفی بزنه! خودت دختر داری عمه! بترس از روی که خدا انتقام این حرفها و قضاوتهاتو از دخترت بگیره!»
عمه خانم سری تکون داد:« دختر منو با این ...»
آقا بزرگ حرف زد:« لاالله الا الله؛ بس کنید! الان این دختر میخوای عقدش کنی؟»
آرات نفس عمیقی کشید:« برای عقد مادرش باید بیاد! نمیشه که مادرش نباشه تو مراسمش!»
بنظرم فهمیدم چرا ارات این دروغارو گفت، چون این خانواده دیونه کار به عقد و عروسی میکشوندن!
عزیز خانم پوزخند زد:« مراسم! خودم مراسم ختمشو بگیرم!»
آرات سرشو تکون داد:« واسه سارا هم از این دعاهای خیر کرده بودی؟ که ختمشو گرفتی؟»
رنگ عزیز خانم پرید.
آرات روشو از مادرش برگردوند و به اقا بزرگ منتظر نگاه کرد
-«بدون محرمیت خوبیت نداره، زن و مرد نامحرم توی یه خونه باشند! یه صیغه محرمیت بینتون میخونم. مادرش که اومد عقد کنید!»
اقا بزرگ به من نگاه کرد، پر از نفرت و انزجار،  کتاب جلوشو باز کرد و کاغذی برداشت:« برای صیغه باید مهریه تعیین کنی!چقدر میخوای؟»
از لحن تحقیر امیزش متنفرم، انگار میخواد منو بخره:«هیچی!»
عمه خانم پوزخند زد:« لیاقتتم همینه!»
خیلی ساکت بودم، پرو شدن واسه همین پوزخند تحقیر امیزی زدم:«اگه لیاقت برای شما  با پول و سکه مشخص میشه تقصیر من نیست!»
ارات گردنبند طلای اسمشو جلوم گرفت:« بعنوان مهریه قبول میکنی؟»
بی تفاوت گفتم:«همینم نمیخوام!»
آقا بزرگ عینکشو به چشم زد:« بدون مهریه نمیشه، اگر قبول میکنی صیغه رو بخونم اگر نه چیز دیگه‌ی ازش بخواه!»
گردنبند گرفتم و اقا بزرگ شروع کرد به خوندن!
  • 🎀
    آرات عصبی گفت:« چه طرز حرف زدنه آقا؟ مادر داره، مادرش ایران نیست!»
    اصلا نمیفهمیدم این حرفها چیه که آرات میزنه،
    خواستم بهش اعتراض کنم که دستمو گرفت یجوری نگاهم کرد شبیه کسی که وایستا من دارم درستش میکنم
    آقا بزرگ مکث کرد:« همین دیگه وقتی خانواده نباشه، بچه اینجوری زندگی خراب کن میشه!»
    آرات دندوناشو رو هم فشار داد:« اونیکه زندگی خراب کنه منم! بی خانواده م؟»
    آقا بزرگ اخم سنگینی به آرات کرد:« اینطوری که نمیتونی عقدش کنی، اجازه پدری، پدربزرگی، عموی لازمه...»
    عمه خانم چادرشو جلو کشید:« چه حرفا میزنی خان داداش اول بپرس اصلا دختر یا..»
    نفهمیدم حرف عمه خانم چیه که آرات اونجوری اتش گرفت پاشد:« عمه داری یکاری میکنی احترام بی احترام شه!»
    اقا بزرگ تشر زد:« آرات»
    آرات مثل اتش فشان میجوشید:« آرات نداره که! کسی حق نداره همچین حرفی بزنه! خودت دختر داری عمه! بترس از روی که خدا انتقام این حرفها و قضاوتهاتو از دخترت بگیره!»
    عمه خانم سری تکون داد:« دختر منو با این ...»
    آقا بزرگ حرف زد:« لاالله الا الله؛ بس کنید! الان این دختر میخوای عقدش کنی؟»
    آرات نفس عمیقی کشید:« برای عقد مادرش باید بیاد! نمیشه که مادرش نباشه تو مراسمش!»
    بنظرم فهمیدم چرا ارات این دروغارو گفت، چون این خانواده دیونه کار به عقد و عروسی میکشوندن!
    عزیز خانم پوزخند زد:« مراسم! خودم مراسم ختمشو بگیرم!»
    آرات سرشو تکون داد:« واسه سارا هم از این دعاهای خیر کرده بودی؟ که ختمشو گرفتی؟»
    رنگ عزیز خانم پرید.
    آرات روشو از مادرش برگردوند و به اقا بزرگ منتظر نگاه کرد
    -«بدون محرمیت خوبیت نداره، زن و مرد نامحرم توی یه خونه باشند! یه صیغه محرمیت بینتون میخونم. مادرش که اومد عقد کنید!»
    اقا بزرگ به من نگاه کرد، پر از نفرت و انزجار، کتاب جلوشو باز کرد و کاغذی برداشت:« برای صیغه باید مهریه تعیین کنی!چقدر میخوای؟»
    از لحن تحقیر امیزش متنفرم، انگار میخواد منو بخره:«هیچی!»
    عمه خانم پوزخند زد:« لیاقتتم همینه!»
    خیلی ساکت بودم، پرو شدن واسه همین پوزخند تحقیر امیزی زدم:«اگه لیاقت برای شما با پول و سکه مشخص میشه تقصیر من نیست!»
    ارات گردنبند طلای اسمشو جلوم گرفت:« بعنوان مهریه قبول میکنی؟»
    بی تفاوت گفتم:«همینم نمیخوام!»
    آقا بزرگ عینکشو به چشم زد:« بدون مهریه نمیشه، اگر قبول میکنی صیغه رو بخونم اگر نه چیز دیگه‌ی ازش بخواه!»
    گردنبند گرفتم و اقا بزرگ شروع کرد به خوندن!
  • 176 29 14 hours ago