#چالش_نویسندگی Instagram Photos & Videos

چالش_نویسندگی - 40 posts

Top Posts

  • .
🔘
نتایج چالش پرسش شماره‌ی 7  نیماژ (اگر بخواهید یک رمان بنویسید، با چه جمله‌ای شروعش می‌کنید؟) و کامنت‌های برگزیده از نگاه مخاطبان صفحه و کارشناسان:
📖
پس از بررسی یک هفته‌ای کامنت‌ها و با تجمیع آراء 10‌نمره‌ای سه کارشناس، ضمن تشکر از نویسندگان حرفه‌ای و نزدیکان نشر نیماژ که در چالش شرکت کردند و با کنار گذاشتن آن‌ها به‌خاطر دور ماندن از هر شائبه‌ای، نام کاربری @goooooglemd با 21 امتیاز از 30 امتیاز و نام کاربری @sara11632 با 20 امتیاز از 30 امتیاز توانستند عناوین برگزیده را به‌خودشان اختصاص دهند. 
همچنین با بررسی بیشترین تعداد پسند مخاطبان صفحه‌ی نیماژ، نام کاربری @13alishah  با 157 لایک و نام کاربری @masomehbagheri_org  با 137 لایک تا لحظه‌ی شمارش آرا موفق شدند عنوان محبوب‌ترین کامنت‌های این چالش را به‌خود اختصاص دهند. .
🔘
🔘
🔘

#چالش_پرسش_نیماژ #چالش #مسابقه #نشر_نیماژ #نیماژ #رمان #چالش_نویسندگی #داستان_نویسی #داستان #جمله
  • .
    🔘
    نتایج چالش پرسش شماره‌ی 7 نیماژ (اگر بخواهید یک رمان بنویسید، با چه جمله‌ای شروعش می‌کنید؟) و کامنت‌های برگزیده از نگاه مخاطبان صفحه و کارشناسان:
    📖
    پس از بررسی یک هفته‌ای کامنت‌ها و با تجمیع آراء 10‌نمره‌ای سه کارشناس، ضمن تشکر از نویسندگان حرفه‌ای و نزدیکان نشر نیماژ که در چالش شرکت کردند و با کنار گذاشتن آن‌ها به‌خاطر دور ماندن از هر شائبه‌ای، نام کاربری @goooooglemd با 21 امتیاز از 30 امتیاز و نام کاربری @sara11632 با 20 امتیاز از 30 امتیاز توانستند عناوین برگزیده را به‌خودشان اختصاص دهند.
    همچنین با بررسی بیشترین تعداد پسند مخاطبان صفحه‌ی نیماژ، نام کاربری @13alishah با 157 لایک و نام کاربری @masomehbagheri_org با 137 لایک تا لحظه‌ی شمارش آرا موفق شدند عنوان محبوب‌ترین کامنت‌های این چالش را به‌خود اختصاص دهند. .
    🔘
    🔘
    🔘

    #چالش_پرسش_نیماژ #چالش #مسابقه #نشر_نیماژ #نیماژ #رمان #چالش_نویسندگی #داستان_نویسی #داستان #جمله
  • 1,167 75 30 May, 2019
  • #چالش_نویسندگی 
چقدر غافلگیر کننده که یک نفر آنور دنیا، همین کوچه بالایی، خیلی دور، خیلی نزدیک، تو را نمیشناسد و تورا به یک چالش زیبا دعوت میکند.
بگذریم...
برای نوشتن رمق به قلم نمانده
سوادم نم کشیده
حال خوبی ندارم ولی پناهی جز قلم و کاغذ نیست فراری از این برزخ نامرد از این زمان کثیف نیست.
آخرِ دلم را غم گرفته
تمام حرفهایم یخ زده...
سردم...
سردم ولی دلم گرما نمیخواهد...سردم و سردترم آرزوست.
دلم برف میخواهد...دلم سرما با تورا میخواهد
امروز بعد اینهمه سال دلم تورا میخواهد
کاش زمستان بود...زمستان خوب است
دلم گرمای زمستانی میخواهد...گرمی دستهایت...گرمی آغوشت
دلم قدم زدن روی برفهای نو میخواهد
از چه فرار کنم!؟!؟
دلم تو را میخواهد!!
”شرط بستم سر نیامدنت...چه بردی میشود اگر ببازم!!”
چه جمله غمگینی
امروز میخواهم فریا بزنم با تمام وجود غمگینم...و تو را میخواهم
پ.ن۱: بعد مدتها چسبید با قلم هزار ساله نوشتن
پ.ن۲: دعوت میکنم از همه چون چیز خیلی خوبیه!!! هر کسی هم این چالشو پذیرفت لطفاً منو تگ کنه خوشحال میشم ببینم بخونم
پ.ن۳: نویسنده الزاماً تجربه شخصیشو نمینویسه...شایدم مینویسه...به هر حال شیطنت نکنید
پ.ن آخر: ممنون از دوست خوبم که منو دعوت کرد @mary_asgariii 
۹۶/۵/۱
#خاموش #خطای_تیزی_که_میکشم_روی_کاغذم #عقاید_یک_احمق
  • #چالش_نویسندگی
    چقدر غافلگیر کننده که یک نفر آنور دنیا، همین کوچه بالایی، خیلی دور، خیلی نزدیک، تو را نمیشناسد و تورا به یک چالش زیبا دعوت میکند.
    بگذریم...
    برای نوشتن رمق به قلم نمانده
    سوادم نم کشیده
    حال خوبی ندارم ولی پناهی جز قلم و کاغذ نیست فراری از این برزخ نامرد از این زمان کثیف نیست.
    آخرِ دلم را غم گرفته
    تمام حرفهایم یخ زده...
    سردم...
    سردم ولی دلم گرما نمیخواهد...سردم و سردترم آرزوست.
    دلم برف میخواهد...دلم سرما با تورا میخواهد
    امروز بعد اینهمه سال دلم تورا میخواهد
    کاش زمستان بود...زمستان خوب است
    دلم گرمای زمستانی میخواهد...گرمی دستهایت...گرمی آغوشت
    دلم قدم زدن روی برفهای نو میخواهد
    از چه فرار کنم!؟!؟
    دلم تو را میخواهد!!
    ”شرط بستم سر نیامدنت...چه بردی میشود اگر ببازم!!”
    چه جمله غمگینی
    امروز میخواهم فریا بزنم با تمام وجود غمگینم...و تو را میخواهم
    پ.ن۱: بعد مدتها چسبید با قلم هزار ساله نوشتن
    پ.ن۲: دعوت میکنم از همه چون چیز خیلی خوبیه!!! هر کسی هم این چالشو پذیرفت لطفاً منو تگ کنه خوشحال میشم ببینم بخونم
    پ.ن۳: نویسنده الزاماً تجربه شخصیشو نمینویسه...شایدم مینویسه...به هر حال شیطنت نکنید
    پ.ن آخر: ممنون از دوست خوبم که منو دعوت کرد @mary_asgariii
    ۹۶/۵/۱
    #خاموش #خطای_تیزی_که_میکشم_روی_کاغذم #عقاید_یک_احمق
  • 71 10 23 July, 2017

Latest Instagram Posts

  • #Ali_Hashemi:
۳
۲
۱

شروع
اینجا خیلی تاریکه
#ملیکا_شیاسی:
ولی با وجود تاریکی ، احساس ترس نمی کنم
#Ali_Hashemi
بدون نور نمی‌تونیم زیاد دووم بیاریم
ای کاش از نور بیشتر استفاده میکردیم
قدر نور رو بیشتر می‌ دونستیم
#ملیکا_شیاسی: :
الان پشیمونی فایده نداره ، شاید تنها چیزی که الان می تونه ما رو ناامید نکنه وجود همین گل هاست
بو و عطرشون رو استشمام نمی کنی ؟
#Ali_Hashemi 
جورج یه نفس عمیق کشید
چرا امیلی
بوی خوبی دارن
#ملیکا_شیاسی:
من با این بود ، ترس رو فراموش کردم جورج
این بو شاید می خواد به ما بگه ناامید نباشیم
#Ali_Hashemi
آخه چطور یه بو می‌تونه امیدوارمون کنه
فقط می‌تونه درد زندانی شدن رو کمتر کنه
#ملیکا_شیاسی: 
شاید می خواد به ما بگه یه نور برای کمک به ما می رسه که از این برهوت نجات پیدا کنیم
همین که تو این برهوت یه گل رشد کرده می تونه حس زندگی بده!
#Ali_Hashemi
پس ما هم میتونیم رشد کنیم
ما توی این تاریکی
#ملیکا_شیاسی: 
آره نباید همین جوری بشینیم و دست دست کنیم و افسوس نور رو بخوریم 
باید یه فکری کنیم !
#Ali_Hashemi 
بیا تصور کنیم
بیا فکر آزادی بکنیم
#ملیکا_شیاسی: 
بیا به جای اینکه تصور کنیم تو تاریکی هستیم ، فکر کنیم الان آزادیم و داریم از دیدن گل ها لذت می بریم
#Ali_Hashemi
من خودم رو جلوی خونه عمو واتسون تصور میکنم
چه گل های رز قشنگی داشت
#ملیکا_شیاسی: 
و من چه قدر گل های رز آبی رو دوست داشتم و دلم می خواست اون گل ها پیش خودم باشن
#Ali_Hashemi 
یادم میمونه
اگه از اینجا رفتیم بیرون
هر روز
برات
گل رز
میارم و قبل از بیدار شدن
گل های رز آبی رنگ رو جلوی چشمانت میبینی
#ملیکا_شیاسی: 
با این حرف هات بیشتر امیدوار می شم ...
#Ali_Hashemi 
تو کجایی؟
#ملیکا_شیاسی: 
شاید یکم خنده دار به نظر برسه اما من داستان معروف شازده کوچولو رو تصور می کنم ! 
تو یه سیاره ، روییدن یه گل و وجود شازده کوچولو ، همین داستان تونست من رو امیدوار به زندگی دوباره کنه...!
#Ali_Hashemi
نه عزیزم
بخند
خنده در بند 
#Ali_Hashemi
این زنجیر ها
پوستم
رو آزار میده
داره زخم میشه
#ملیکا_شیاسی: 
واقعا متوجه نمی شم چرا باید ما زندانی بشیم؟
#Ali_Hashemi
تقصیر اون پسره چشم سفیده
به جای تشکر از ما
ما رو فروخت
ما به اون پناه دادیم
ولی این تله بود
#ملیکا_شیاسی: 
آره اگر از این جا جون سالم به در بردم خودم حسابش رو می رسم ، ما چند ماه اون رو تو خونه نگه داشتیم
اگر ما نبودیم معلوم نبود از کجا سر در می آورد
#Ali_Hashemi 
مامور ها میگرفتنش
میدونی چه بلایی سر سیاه ها میارن
از همه شون تا سر حد مرگ کار میکشن
  • #Ali_Hashemi :
    ۳
    ۲
    ۱

    شروع
    اینجا خیلی تاریکه
    #ملیکا_شیاسی :
    ولی با وجود تاریکی ، احساس ترس نمی کنم
    #Ali_Hashemi
    بدون نور نمی‌تونیم زیاد دووم بیاریم
    ای کاش از نور بیشتر استفاده میکردیم
    قدر نور رو بیشتر می‌ دونستیم
    #ملیکا_شیاسی : :
    الان پشیمونی فایده نداره ، شاید تنها چیزی که الان می تونه ما رو ناامید نکنه وجود همین گل هاست
    بو و عطرشون رو استشمام نمی کنی ؟
    #Ali_Hashemi
    جورج یه نفس عمیق کشید
    چرا امیلی
    بوی خوبی دارن
    #ملیکا_شیاسی :
    من با این بود ، ترس رو فراموش کردم جورج
    این بو شاید می خواد به ما بگه ناامید نباشیم
    #Ali_Hashemi
    آخه چطور یه بو می‌تونه امیدوارمون کنه
    فقط می‌تونه درد زندانی شدن رو کمتر کنه
    #ملیکا_شیاسی :
    شاید می خواد به ما بگه یه نور برای کمک به ما می رسه که از این برهوت نجات پیدا کنیم
    همین که تو این برهوت یه گل رشد کرده می تونه حس زندگی بده!
    #Ali_Hashemi
    پس ما هم میتونیم رشد کنیم
    ما توی این تاریکی
    #ملیکا_شیاسی :
    آره نباید همین جوری بشینیم و دست دست کنیم و افسوس نور رو بخوریم
    باید یه فکری کنیم !
    #Ali_Hashemi
    بیا تصور کنیم
    بیا فکر آزادی بکنیم
    #ملیکا_شیاسی :
    بیا به جای اینکه تصور کنیم تو تاریکی هستیم ، فکر کنیم الان آزادیم و داریم از دیدن گل ها لذت می بریم
    #Ali_Hashemi
    من خودم رو جلوی خونه عمو واتسون تصور میکنم
    چه گل های رز قشنگی داشت
    #ملیکا_شیاسی :
    و من چه قدر گل های رز آبی رو دوست داشتم و دلم می خواست اون گل ها پیش خودم باشن
    #Ali_Hashemi
    یادم میمونه
    اگه از اینجا رفتیم بیرون
    هر روز
    برات
    گل رز
    میارم و قبل از بیدار شدن
    گل های رز آبی رنگ رو جلوی چشمانت میبینی
    #ملیکا_شیاسی :
    با این حرف هات بیشتر امیدوار می شم ...
    #Ali_Hashemi
    تو کجایی؟
    #ملیکا_شیاسی :
    شاید یکم خنده دار به نظر برسه اما من داستان معروف شازده کوچولو رو تصور می کنم !
    تو یه سیاره ، روییدن یه گل و وجود شازده کوچولو ، همین داستان تونست من رو امیدوار به زندگی دوباره کنه...!
    #Ali_Hashemi
    نه عزیزم
    بخند
    خنده در بند
    #Ali_Hashemi
    این زنجیر ها
    پوستم
    رو آزار میده
    داره زخم میشه
    #ملیکا_شیاسی :
    واقعا متوجه نمی شم چرا باید ما زندانی بشیم؟
    #Ali_Hashemi
    تقصیر اون پسره چشم سفیده
    به جای تشکر از ما
    ما رو فروخت
    ما به اون پناه دادیم
    ولی این تله بود
    #ملیکا_شیاسی :
    آره اگر از این جا جون سالم به در بردم خودم حسابش رو می رسم ، ما چند ماه اون رو تو خونه نگه داشتیم
    اگر ما نبودیم معلوم نبود از کجا سر در می آورد
    #Ali_Hashemi
    مامور ها میگرفتنش
    میدونی چه بلایی سر سیاه ها میارن
    از همه شون تا سر حد مرگ کار میکشن
  • 27 3 20 August, 2019
  • .
🔘
نتایج چالش پرسش شماره‌ی 7  نیماژ (اگر بخواهید یک رمان بنویسید، با چه جمله‌ای شروعش می‌کنید؟) و کامنت‌های برگزیده از نگاه مخاطبان صفحه و کارشناسان:
📖
پس از بررسی یک هفته‌ای کامنت‌ها و با تجمیع آراء 10‌نمره‌ای سه کارشناس، ضمن تشکر از نویسندگان حرفه‌ای و نزدیکان نشر نیماژ که در چالش شرکت کردند و با کنار گذاشتن آن‌ها به‌خاطر دور ماندن از هر شائبه‌ای، نام کاربری @goooooglemd با 21 امتیاز از 30 امتیاز و نام کاربری @sara11632 با 20 امتیاز از 30 امتیاز توانستند عناوین برگزیده را به‌خودشان اختصاص دهند. 
همچنین با بررسی بیشترین تعداد پسند مخاطبان صفحه‌ی نیماژ، نام کاربری @13alishah  با 157 لایک و نام کاربری @masomehbagheri_org  با 137 لایک تا لحظه‌ی شمارش آرا موفق شدند عنوان محبوب‌ترین کامنت‌های این چالش را به‌خود اختصاص دهند. .
🔘
🔘
🔘

#چالش_پرسش_نیماژ #چالش #مسابقه #نشر_نیماژ #نیماژ #رمان #چالش_نویسندگی #داستان_نویسی #داستان #جمله
  • .
    🔘
    نتایج چالش پرسش شماره‌ی 7 نیماژ (اگر بخواهید یک رمان بنویسید، با چه جمله‌ای شروعش می‌کنید؟) و کامنت‌های برگزیده از نگاه مخاطبان صفحه و کارشناسان:
    📖
    پس از بررسی یک هفته‌ای کامنت‌ها و با تجمیع آراء 10‌نمره‌ای سه کارشناس، ضمن تشکر از نویسندگان حرفه‌ای و نزدیکان نشر نیماژ که در چالش شرکت کردند و با کنار گذاشتن آن‌ها به‌خاطر دور ماندن از هر شائبه‌ای، نام کاربری @goooooglemd با 21 امتیاز از 30 امتیاز و نام کاربری @sara11632 با 20 امتیاز از 30 امتیاز توانستند عناوین برگزیده را به‌خودشان اختصاص دهند.
    همچنین با بررسی بیشترین تعداد پسند مخاطبان صفحه‌ی نیماژ، نام کاربری @13alishah با 157 لایک و نام کاربری @masomehbagheri_org با 137 لایک تا لحظه‌ی شمارش آرا موفق شدند عنوان محبوب‌ترین کامنت‌های این چالش را به‌خود اختصاص دهند. .
    🔘
    🔘
    🔘

    #چالش_پرسش_نیماژ #چالش #مسابقه #نشر_نیماژ #نیماژ #رمان #چالش_نویسندگی #داستان_نویسی #داستان #جمله
  • 1,167 75 30 May, 2019
  • جدال عقل و عشق
¤عقل
♡عشق
¤- همهمه ات سکوتم را بهم زده؛  کمی ساکن بمان! ... بی پروا شده ای ! همینطور دستت را رهامیکنی و خودت را پرت میکنی آن پایین؟ ♡- میدانی ؛ تو را کسی گوش نمیدهد 
من هم دلیلش را نمیدانم ولی به قول خودت (احتمالا) چون من بیشتر طنازی میکنم
تقصیر تو نیست ،
تو هیچ وقت طعم پرواز را نچشیده ای ؛
تو نهایت جایی که رفته ای کره ی ماه بوده ، تازه اگر رفته باشی
اما من! من تا خدا هم رفته ام ؛ در آغوشش مهربانی را ذره ذره نوشیده ام و تمام رگ هایم را پر کرده ام از عطر خداوندی اش...
من! ¤-آری تو ! 
همانی که بارها (گمان) کردی که قفست را باز کرده اند و راه آسمان را روبه رویت گسترده اند ؛ یادت نمی آید که چقدر در گوشت گفتم 
این همانی نیست که انتظارش را میکشی؟!
گوش هایت اما از نوازش های بی امانشان کر شده بود ؛ پریدی و به جای آسمان در قفس تنگ تر با صاحبی سخت تر افتادی...
باشد مرا گوش نمیدهند تو راست می گویی
اما ای کاش ذره ای از مرا در وجودت حل می کردند. ♡- من چه گناهی کرده ام که پریدن را دوست دارم اما همیشه باید تو مرا دعوت به سکون کنی؟
بیا باهم بپریم...
اینجا را ببین
پایین آبی دریاست
بالا ،  آبی آسمان
و دشتِ دورتر سبز سبز
آن ابرهارا ببین
میبینی چقد بالاست؟
اگر دست هایمان را به هم بدهیم از آنها هم بالاتر می رویم
معطل نشو
کلی راه داریم
من شک ندارم پرواز مشترک زیباتر و بلندتر از پرواز تنهاست.
می آیی؟ ¤-می آیم...اما شرط دارد ♡-آه... باز هم! هرچه باشد ، قبول ¤- کنترل ترمز و سرعت بامن.

#چالش_نویسندگی
این متن نتیجه ی یه جور مسابقه نویسندگی با دوستمه.
کار جالبی بود ؛ امتحانش کنید.
زمان مشخص کنید با موضوع مشترک و بنویسید.
  • جدال عقل و عشق
    ¤عقل
    ♡عشق
    ¤- همهمه ات سکوتم را بهم زده؛ کمی ساکن بمان! ... بی پروا شده ای ! همینطور دستت را رهامیکنی و خودت را پرت میکنی آن پایین؟ ♡- میدانی ؛ تو را کسی گوش نمیدهد
    من هم دلیلش را نمیدانم ولی به قول خودت (احتمالا) چون من بیشتر طنازی میکنم
    تقصیر تو نیست ،
    تو هیچ وقت طعم پرواز را نچشیده ای ؛
    تو نهایت جایی که رفته ای کره ی ماه بوده ، تازه اگر رفته باشی
    اما من! من تا خدا هم رفته ام ؛ در آغوشش مهربانی را ذره ذره نوشیده ام و تمام رگ هایم را پر کرده ام از عطر خداوندی اش...
    من! ¤-آری تو !
    همانی که بارها (گمان) کردی که قفست را باز کرده اند و راه آسمان را روبه رویت گسترده اند ؛ یادت نمی آید که چقدر در گوشت گفتم
    این همانی نیست که انتظارش را میکشی؟!
    گوش هایت اما از نوازش های بی امانشان کر شده بود ؛ پریدی و به جای آسمان در قفس تنگ تر با صاحبی سخت تر افتادی...
    باشد مرا گوش نمیدهند تو راست می گویی
    اما ای کاش ذره ای از مرا در وجودت حل می کردند. ♡- من چه گناهی کرده ام که پریدن را دوست دارم اما همیشه باید تو مرا دعوت به سکون کنی؟
    بیا باهم بپریم...
    اینجا را ببین
    پایین آبی دریاست
    بالا ، آبی آسمان
    و دشتِ دورتر سبز سبز
    آن ابرهارا ببین
    میبینی چقد بالاست؟
    اگر دست هایمان را به هم بدهیم از آنها هم بالاتر می رویم
    معطل نشو
    کلی راه داریم
    من شک ندارم پرواز مشترک زیباتر و بلندتر از پرواز تنهاست.
    می آیی؟ ¤-می آیم...اما شرط دارد ♡-آه... باز هم! هرچه باشد ، قبول ¤- کنترل ترمز و سرعت بامن.

    #چالش_نویسندگی
    این متن نتیجه ی یه جور مسابقه نویسندگی با دوستمه.
    کار جالبی بود ؛ امتحانش کنید.
    زمان مشخص کنید با موضوع مشترک و بنویسید.
  • 28 5 7 August, 2018
  • #چالش_نویسندگی
دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده 
بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

منتظریم
@mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • #چالش_نویسندگی
    دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده
    بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

    منتظریم
    @mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • 72 3 26 January, 2018
  • #چالش_نویسندگی
دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده 
بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

منتظریم
t.me/ketabhivad
t.me/RezVanV7

@mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • #چالش_نویسندگی
    دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده
    بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

    منتظریم
    t.me/ketabhivad
    t.me/RezVanV7

    @mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • 42 3 25 January, 2018
  • .
#چالش_نویسندگی
دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده 
بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

منتظریم
@mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • .
    #چالش_نویسندگی
    دوست عزیز بیا با هم بنویسیم درباره هر چیزی که دوست داریم، احساسی و خاطره و تصمیم و داستان هر چیزی که به ما جرات نوشتن می ده
    بنویس و برای ما بفرست تا با هم لذت ببریم!

    منتظریم
    @mashhad_ra_ketabkhan_konim
  • 24 0 25 January, 2018
  • شب بود. آسمان لباس عزا به تن کرده بود.
دلتنگی، از پنجره‌ی یخ‌زده‌ی خانه به ابرهای گریان چشم دوخته بود. عقربه‌ها به خواب عمیقی فرو رفته بودند و از سر و روی خانه مرگ می‌بارید.
لحظه‌ها بلاتکلیف بودند. نمی‌دانستند بگذرند... یا بمانند و تماشا کنند این حال غریب را!
زنی بر روی تخت دونفره، به تنهایی میان درد هایش غلت می‌زد و جانش، قطره قطره از چشمانش سرازیر می‌شد و پاک می‌کرد  خاطراتی را که در قاب‌ عکسِ شکسته‌ جا خوش کرده بودند!
نفرت شادمانه می‌رقصید و عشق زار می‌زد؛ شَک اما از دور نظاره‌گر این آشوب بود؛ آشوبی که خود به پا کرده بود. شَک آمد؛ اعتماد‌ها در هم شکستند و زندگی ویران شد!

و چه‌قدر سخت بود برای آینه‌ی کز کرده در کنج اتاق، که این همه‌ درد را ببیند و دم نزند...! #شهرزاد_خلقتی 
#ادب_نامه 
#چالش_نویسندگی

پ.ن:شک نکنید
مخصوصا به عشق
اعتماد‌ها رو سر هیچ و پوچ نشکنید
قضاوت نکنید 
حیفه؛
حیفه که یک سو‌تفاهم و شک ‌الکی به جدایی ختم بشه
مواظب رابطه‌هاتون باشید❤️🙏🏻 #نویسنده #نویسندگی #اعتماد #جدایی #شکست #عشق #شک #دوری #عذاب #قلم #آشوب #دلتنگی #نفرت #زندگی #ویرانی
  • شب بود. آسمان لباس عزا به تن کرده بود.
    دلتنگی، از پنجره‌ی یخ‌زده‌ی خانه به ابرهای گریان چشم دوخته بود. عقربه‌ها به خواب عمیقی فرو رفته بودند و از سر و روی خانه مرگ می‌بارید.
    لحظه‌ها بلاتکلیف بودند. نمی‌دانستند بگذرند... یا بمانند و تماشا کنند این حال غریب را!
    زنی بر روی تخت دونفره، به تنهایی میان درد هایش غلت می‌زد و جانش، قطره قطره از چشمانش سرازیر می‌شد و پاک می‌کرد خاطراتی را که در قاب‌ عکسِ شکسته‌ جا خوش کرده بودند!
    نفرت شادمانه می‌رقصید و عشق زار می‌زد؛ شَک اما از دور نظاره‌گر این آشوب بود؛ آشوبی که خود به پا کرده بود. شَک آمد؛ اعتماد‌ها در هم شکستند و زندگی ویران شد!

    و چه‌قدر سخت بود برای آینه‌ی کز کرده در کنج اتاق، که این همه‌ درد را ببیند و دم نزند...! #شهرزاد_خلقتی
    #ادب_نامه
    #چالش_نویسندگی

    پ.ن:شک نکنید
    مخصوصا به عشق
    اعتماد‌ها رو سر هیچ و پوچ نشکنید
    قضاوت نکنید
    حیفه؛
    حیفه که یک سو‌تفاهم و شک ‌الکی به جدایی ختم بشه
    مواظب رابطه‌هاتون باشید❤️🙏🏻 #نویسنده #نویسندگی #اعتماد #جدایی #شکست #عشق #شک #دوری #عذاب #قلم #آشوب #دلتنگی #نفرت #زندگی #ویرانی
  • 66 21 8 November, 2017
  • .
مادَربُزرگ همیشه خدا غُر میزنـَد
"نگاه نَکن دُخترجان شُگون نَدارد 
مگر آینه شِکسته چه دارد که هر شَب هرشَب زُل میزنی
و چِشم از آن بر نمِیداری ؟!"
دیگر نمیدانست 
این آینه و دلِ شِکسته ام هَر دو یادگارِ تُوست…
و مَن شَب هایی که از سر دِلتنگی بی خواب میشَوم
در آن زن بِلاتکلیفی را میبینَـم 
که نمیدانِد با مَرگِ رویایَش چه کُند...
#حانیه_فولادی ✏
#ممنون_خوندی🙏
#قلمم_جوان_است_کاستی_هایش_را_ببخش🙇
#💖
---
#چالش_نویسندگی
#ادب_نامه
  • .
    مادَربُزرگ همیشه خدا غُر میزنـَد
    "نگاه نَکن دُخترجان شُگون نَدارد
    مگر آینه شِکسته چه دارد که هر شَب هرشَب زُل میزنی
    و چِشم از آن بر نمِیداری ؟!"
    دیگر نمیدانست
    این آینه و دلِ شِکسته ام هَر دو یادگارِ تُوست…
    و مَن شَب هایی که از سر دِلتنگی بی خواب میشَوم
    در آن زن بِلاتکلیفی را میبینَـم
    که نمیدانِد با مَرگِ رویایَش چه کُند...
    #حانیه_فولادی
    #ممنون_خوندی 🙏
    #قلمم_جوان_است_کاستی_هایش_را_ببخش 🙇
    #💖
    ---
    #چالش_نویسندگی
    #ادب_نامه
  • 171 34 7 November, 2017
  • .
چِه زود دیر میشَود 
انگار هَمین دیروز بود 
عاشِقانه هایَم را به نامَت زدم
"أَنْکَحتُ‌ایی" خواندند وُ عروسِ دنیایَم شُدی…
وَ اَمان از آن روزی که
آخرین حَرف هایَت به تَنهایی ام خَتم شُد.
مَن ماندم وُ دوستَت دارم هایِ باد کَرده بَر رویِ دستَم…
حال نمیدانَم جانان…
بعد از این جُدایی
حِضانَت دوستَت دارم هایی
که در قَلبم ریشه زَده 
بَر عُهده یِ کیست ؟!
#حانیه_فولادی ✏
#ممنون_خوندی🙏
#قلمم_جوان_است_کاستی_هایش_را_ببخش🙇
#💖
---
#چالش_نویسندگی
#طلاق
  • .
    چِه زود دیر میشَود
    انگار هَمین دیروز بود
    عاشِقانه هایَم را به نامَت زدم
    "أَنْکَحتُ‌ایی" خواندند وُ عروسِ دنیایَم شُدی…
    وَ اَمان از آن روزی که
    آخرین حَرف هایَت به تَنهایی ام خَتم شُد.
    مَن ماندم وُ دوستَت دارم هایِ باد کَرده بَر رویِ دستَم…
    حال نمیدانَم جانان…
    بعد از این جُدایی
    حِضانَت دوستَت دارم هایی
    که در قَلبم ریشه زَده
    بَر عُهده یِ کیست ؟!
    #حانیه_فولادی
    #ممنون_خوندی 🙏
    #قلمم_جوان_است_کاستی_هایش_را_ببخش 🙇
    #💖
    ---
    #چالش_نویسندگی
    #طلاق
  • 164 35 5 November, 2017
  • #چالش_نویسندگی 
چقدر غافلگیر کننده که یک نفر آنور دنیا، همین کوچه بالایی، خیلی دور، خیلی نزدیک، تو را نمیشناسد و تورا به یک چالش زیبا دعوت میکند.
بگذریم...
برای نوشتن رمق به قلم نمانده
سوادم نم کشیده
حال خوبی ندارم ولی پناهی جز قلم و کاغذ نیست فراری از این برزخ نامرد از این زمان کثیف نیست.
آخرِ دلم را غم گرفته
تمام حرفهایم یخ زده...
سردم...
سردم ولی دلم گرما نمیخواهد...سردم و سردترم آرزوست.
دلم برف میخواهد...دلم سرما با تورا میخواهد
امروز بعد اینهمه سال دلم تورا میخواهد
کاش زمستان بود...زمستان خوب است
دلم گرمای زمستانی میخواهد...گرمی دستهایت...گرمی آغوشت
دلم قدم زدن روی برفهای نو میخواهد
از چه فرار کنم!؟!؟
دلم تو را میخواهد!!
”شرط بستم سر نیامدنت...چه بردی میشود اگر ببازم!!”
چه جمله غمگینی
امروز میخواهم فریا بزنم با تمام وجود غمگینم...و تو را میخواهم
پ.ن۱: بعد مدتها چسبید با قلم هزار ساله نوشتن
پ.ن۲: دعوت میکنم از همه چون چیز خیلی خوبیه!!! هر کسی هم این چالشو پذیرفت لطفاً منو تگ کنه خوشحال میشم ببینم بخونم
پ.ن۳: نویسنده الزاماً تجربه شخصیشو نمینویسه...شایدم مینویسه...به هر حال شیطنت نکنید
پ.ن آخر: ممنون از دوست خوبم که منو دعوت کرد @mary_asgariii 
۹۶/۵/۱
#خاموش #خطای_تیزی_که_میکشم_روی_کاغذم #عقاید_یک_احمق
  • #چالش_نویسندگی
    چقدر غافلگیر کننده که یک نفر آنور دنیا، همین کوچه بالایی، خیلی دور، خیلی نزدیک، تو را نمیشناسد و تورا به یک چالش زیبا دعوت میکند.
    بگذریم...
    برای نوشتن رمق به قلم نمانده
    سوادم نم کشیده
    حال خوبی ندارم ولی پناهی جز قلم و کاغذ نیست فراری از این برزخ نامرد از این زمان کثیف نیست.
    آخرِ دلم را غم گرفته
    تمام حرفهایم یخ زده...
    سردم...
    سردم ولی دلم گرما نمیخواهد...سردم و سردترم آرزوست.
    دلم برف میخواهد...دلم سرما با تورا میخواهد
    امروز بعد اینهمه سال دلم تورا میخواهد
    کاش زمستان بود...زمستان خوب است
    دلم گرمای زمستانی میخواهد...گرمی دستهایت...گرمی آغوشت
    دلم قدم زدن روی برفهای نو میخواهد
    از چه فرار کنم!؟!؟
    دلم تو را میخواهد!!
    ”شرط بستم سر نیامدنت...چه بردی میشود اگر ببازم!!”
    چه جمله غمگینی
    امروز میخواهم فریا بزنم با تمام وجود غمگینم...و تو را میخواهم
    پ.ن۱: بعد مدتها چسبید با قلم هزار ساله نوشتن
    پ.ن۲: دعوت میکنم از همه چون چیز خیلی خوبیه!!! هر کسی هم این چالشو پذیرفت لطفاً منو تگ کنه خوشحال میشم ببینم بخونم
    پ.ن۳: نویسنده الزاماً تجربه شخصیشو نمینویسه...شایدم مینویسه...به هر حال شیطنت نکنید
    پ.ن آخر: ممنون از دوست خوبم که منو دعوت کرد @mary_asgariii
    ۹۶/۵/۱
    #خاموش #خطای_تیزی_که_میکشم_روی_کاغذم #عقاید_یک_احمق
  • 71 10 23 July, 2017
  • من هیچ وقت ساعت استفاده نمیکنم  ولی از روزی شنیدم نزدیک سیاه چاله ها عقربه های ساعت نمیچرخن تصمیم گرفتم ساعت بخرم چون ساعته خودشم بکشه نمیتونه زمان و حرکت بده ساعت ها خیلی موجودات خبیثی هستن با سه تا عقربه و دوازده تا عدد عمر رو از ادم میگیرن باعث میشن گذشته به وجود بیا و خاطرات و لحظه ها و ادم های عزیز مارو تو گذشته زندونی کنن هی تند تند اون عقربه های دراز و بد شکل میگذرن رد میشن روز شب هفته ماه سال رو به وجود میارن  میخواهم از ساعتم انتقام بگیرم برم جایی که زمان نگذره  فکر کن ادم اونجا پیر نمیشه هیچ وقت قرار نیست چروکیده و مریض و خمیده بشیم حتی پدر بزرگ مادر بزرگ نمیشیم که یه عالمه ترشاله و تنقلات تو جیبامون بگذاریم روزها بریم بشینیم تو پارکی و هی انتظار بکشیم بچه هاو نوه نتیجه هامون بیان پیشمون و اینقدر سر و صدا بکنن که سر درد بگیریم😅😅 #چالش_نویسندگی #طنز#ساعت#پیری#
writer #time#the_ watch
  • من هیچ وقت ساعت استفاده نمیکنم ولی از روزی شنیدم نزدیک سیاه چاله ها عقربه های ساعت نمیچرخن تصمیم گرفتم ساعت بخرم چون ساعته خودشم بکشه نمیتونه زمان و حرکت بده ساعت ها خیلی موجودات خبیثی هستن با سه تا عقربه و دوازده تا عدد عمر رو از ادم میگیرن باعث میشن گذشته به وجود بیا و خاطرات و لحظه ها و ادم های عزیز مارو تو گذشته زندونی کنن هی تند تند اون عقربه های دراز و بد شکل میگذرن رد میشن روز شب هفته ماه سال رو به وجود میارن میخواهم از ساعتم انتقام بگیرم برم جایی که زمان نگذره فکر کن ادم اونجا پیر نمیشه هیچ وقت قرار نیست چروکیده و مریض و خمیده بشیم حتی پدر بزرگ مادر بزرگ نمیشیم که یه عالمه ترشاله و تنقلات تو جیبامون بگذاریم روزها بریم بشینیم تو پارکی و هی انتظار بکشیم بچه هاو نوه نتیجه هامون بیان پیشمون و اینقدر سر و صدا بکنن که سر درد بگیریم😅😅 #چالش_نویسندگی #طنز #ساعت #پیری #
    writer #time #the_ watch
  • 189 4 2 November, 2016
  • چند روز پیش توی پارکینگ وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم یه پرنده کوچلو کنار ماشین نشسته بود اولش فکر کردم گنجشکه رفتم نزدیکش دیدم نپرید صاف داشت تو چشمام نگاه میکرد رفتم جلو تر دیدم یه مرغ عشق کچولو زرد رنگ و خوشکله یه لحظه مثل یه شکارچی ماهر پریدم طرفش و تو یه چشم بهم زدن گرفتمش
 خیلی ظریف و ناز بود قلبش تند تند میزد ترسیده بود تا حالا هر چی مرغ عشق دیده بودم تو قفس با جفتش عاشقانه در حال بوسه و بازی بودن هیچ وقت یه مرغ عشق تو دستم نگرفته بودم
 مژی گفت حتما مال یکی از همسایه هاست از قفس فرار کرده
 خلاصه رفتیم بیرون یه قفس براش خریدیمو آوردیمش تو خونه گذاشتیمش تو قفس داشتیم  نگاهش میکردیم و هی به قفسش میزدیم فقط یه گوشه نشسته بود و زل زده بود به ما انگار خیلی افسرده بود گفتم مژی نکنه مریضه داره میمیره مژی گفت شاید بخاطر اینکه از جفتش جدا شده دپرسه شنیدم مرغ عشق اگه از جفتش جدا بشه میمیره باید حتما یه جفت داشته باشه همینجور داشتیم نظرات فیلسوفانه میدادیم و تصمیم گرفتیم بریم یه جفت براش بخریم که مرغ عشقه گفت ساکت سرم رفت.منو مژی مات و مبهوت یه نگاه بهش انداختیم گفتیم تو حرف میزنی؟گفت پ ن پ دارم آواز میخونم دارم حرف میزنم دیگه چیه هی برای خودتون میبرید و میدوزید کی جفت خواست اصلا به چه حقی منو گرفتید زندونی کردید؟گفتم بیا این جای دستت درد نکنه است تو یه پرنده ضعیف قفسی هستی تو فضا بیرون نمیتونستی دوام بیاری گفت من خودم و بهتر میشنایم یا شماها؟
 اه گند زدی به تمام نقشه های من گفتم ای بابا مگه چیکار کردیم؟
گفت سال ها بود نقشه فرار از زندون و میکشیدم و هی تمرین کردم تا بالاخره امروز خودمو زدم به مردن تونستم از اون قفس کوفتی بیام بیرون و یه نفس راحت بکشم و طعم آزادی رو حس کنم اونوقت شما خروس های بی محل سر رسیدید
 مرغ عشقه خیلی بی اعصابی بود گفتم تو مثلا مرغ عشقی یکم مهربون باش 
چطور دلت اومد جفتت و ول کنی؟ گفت اولا به شما مربوط نیست دوما از دست همون سلیته فرار کردم دیونم کرده بود تو یه وجب جا هی به پرو پام میپیچید و ماچ وبوس عشوه ....خسته شده بودم ازش تازه انتخاب خودمم که نبود همینجور انداخته بودنش به من 
گفتم مرغ عشق به عاشق بودنش معروفه تو چطور مرغ عشقی هستی؟
گفت کی گفته شما ادما برا خودتون داستان درست میکنید و خودتونم باور میکنید ما رو هم مجبور میکنید نقش بازی کنیم بابا دلم ترکید دلم پوسید دلم میخواست برم بیرون بدون قید وبند تفریح کنم بگردم داف های دیگه رو ببینم یه کم جونی کنم (ادامه در کامنت اول)#چالش_نویسندگی #مرغ_عشق#تخیلی #writer #bird_lovers منظور همه مردها نیست😅
  • چند روز پیش توی پارکینگ وقتی خواستیم سوار ماشین بشیم یه پرنده کوچلو کنار ماشین نشسته بود اولش فکر کردم گنجشکه رفتم نزدیکش دیدم نپرید صاف داشت تو چشمام نگاه میکرد رفتم جلو تر دیدم یه مرغ عشق کچولو زرد رنگ و خوشکله یه لحظه مثل یه شکارچی ماهر پریدم طرفش و تو یه چشم بهم زدن گرفتمش
    خیلی ظریف و ناز بود قلبش تند تند میزد ترسیده بود تا حالا هر چی مرغ عشق دیده بودم تو قفس با جفتش عاشقانه در حال بوسه و بازی بودن هیچ وقت یه مرغ عشق تو دستم نگرفته بودم
    مژی گفت حتما مال یکی از همسایه هاست از قفس فرار کرده
    خلاصه رفتیم بیرون یه قفس براش خریدیمو آوردیمش تو خونه گذاشتیمش تو قفس داشتیم نگاهش میکردیم و هی به قفسش میزدیم فقط یه گوشه نشسته بود و زل زده بود به ما انگار خیلی افسرده بود گفتم مژی نکنه مریضه داره میمیره مژی گفت شاید بخاطر اینکه از جفتش جدا شده دپرسه شنیدم مرغ عشق اگه از جفتش جدا بشه میمیره باید حتما یه جفت داشته باشه همینجور داشتیم نظرات فیلسوفانه میدادیم و تصمیم گرفتیم بریم یه جفت براش بخریم که مرغ عشقه گفت ساکت سرم رفت.منو مژی مات و مبهوت یه نگاه بهش انداختیم گفتیم تو حرف میزنی؟گفت پ ن پ دارم آواز میخونم دارم حرف میزنم دیگه چیه هی برای خودتون میبرید و میدوزید کی جفت خواست اصلا به چه حقی منو گرفتید زندونی کردید؟گفتم بیا این جای دستت درد نکنه است تو یه پرنده ضعیف قفسی هستی تو فضا بیرون نمیتونستی دوام بیاری گفت من خودم و بهتر میشنایم یا شماها؟
    اه گند زدی به تمام نقشه های من گفتم ای بابا مگه چیکار کردیم؟
    گفت سال ها بود نقشه فرار از زندون و میکشیدم و هی تمرین کردم تا بالاخره امروز خودمو زدم به مردن تونستم از اون قفس کوفتی بیام بیرون و یه نفس راحت بکشم و طعم آزادی رو حس کنم اونوقت شما خروس های بی محل سر رسیدید
    مرغ عشقه خیلی بی اعصابی بود گفتم تو مثلا مرغ عشقی یکم مهربون باش
    چطور دلت اومد جفتت و ول کنی؟ گفت اولا به شما مربوط نیست دوما از دست همون سلیته فرار کردم دیونم کرده بود تو یه وجب جا هی به پرو پام میپیچید و ماچ وبوس عشوه ....خسته شده بودم ازش تازه انتخاب خودمم که نبود همینجور انداخته بودنش به من
    گفتم مرغ عشق به عاشق بودنش معروفه تو چطور مرغ عشقی هستی؟
    گفت کی گفته شما ادما برا خودتون داستان درست میکنید و خودتونم باور میکنید ما رو هم مجبور میکنید نقش بازی کنیم بابا دلم ترکید دلم پوسید دلم میخواست برم بیرون بدون قید وبند تفریح کنم بگردم داف های دیگه رو ببینم یه کم جونی کنم (ادامه در کامنت اول) #چالش_نویسندگی #مرغ_عشق #تخیلی #writer #bird_lovers منظور همه مردها نیست😅
  • 182 39 15 September, 2016
  • ژاپنی ها کشورشان را ((نیپون کوکو))خطاب میکنند که به معنای خاستگاه خورشیداست.
یعنی ژاپن اولین کشوریه که خورشید در آن طلوع میکنه
سالها بود مردم ژاپن به مناسبت قدر دانی از  مهربانی خورشید که آنها را برای اولین طلوع خود انتخاب کرده هر صبح در بلند ترین تپه در نزدیکی هیروشیما دور هم جمع میشدند و طلوع خورشید را در کنار هم نگاه میکردن و به خورشید صبح بخیر میگفتن و روزشون را به زیبایی هر چه تمام تر شروع میکردن
در یکی از روزهای اوت هزارو نهصدو چهل پنج وقتی که عده ای از مردم بعد از گفتن صبح بخیر به خورشید برای شروع یه روز زیبا اماده رفتن شده بودن طلوع یه خورشید دیگه رو دیدن. اما این بار طلوع این خورشید با ویرانی بزرگ و مرگباری همراه بود خورشید دوم بلافاصله بعد از اومدنش هزارتا زندگی را به پایان رسوند خورشیدی به اسم ((پسر کوچک))
ساداکو هم در آن روز به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگش در بالای تپه  بود وطلوع پسر کوچک را دید.
صبح اون روز نور پسر کوچک مستقیم از چشمانش گذشت و وارد خونش شد و اونومریض کرد.مریضی که هیچ وقت قرار نبود خوب بشه.
 دوستاش و برادرش ازش خواستن افسانه درنای کاغذی رو زنده کنه طبق این افسانه اگر هزارتا درنا میساخت میتونست زنده بمونه
 با اسرار زیاد بقیه شروع کرد به ساختن درناهای کاغذی.
هزارتا درنا نیاز داشت تا افسانه رو زنده کنه اما نه برای زنده موندن خودش بلکه برای زنده کردن صلح.
برای همین روی درناهاش این جلمه رو مینوشت.
((من صلح را بر بال تو مینویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی)) اما ساداکو نمیدونست هیچ افسانه ای نمیتونه صلح رو زنده کنه صلح یه کلمه نفرین شده است
 نمیدونست در راه صلح هزاران بچه قربانی میشن و صلح از خون بچه هایی مثل خودش تغذیه میکنه برای همینه قبل از این که درناهاشو کامل کنه و بتونه افسانه صلح زنده کنه در دوازده سالگی با ششصدوچهل و چهار تا درنای حامل پیام صلح کنار تختش درگذشت 
پ.ن پسر کوچک اسم اولین بمب اتمی است که روی هیروشیما انداختن
ساداکو ساساکی دختری ژاپنی بود که وقتی دو سالش بود در اثر تشعشعات رادیواکتیو به جا مانده از بمب اتم (پسر کوچک) دچار سرطان خون شد و در 12سالگی درگذشت 
#ژاپن#جنگ#بمب اتم#هیروشیما#صلح#افسانه#چالش_نویسندگی #کودکان جنگ
#Japan#War#Peace#Hiroshima
#日本#広島#爆弾#戦争#ピース
  • ژاپنی ها کشورشان را ((نیپون کوکو))خطاب میکنند که به معنای خاستگاه خورشیداست.
    یعنی ژاپن اولین کشوریه که خورشید در آن طلوع میکنه
    سالها بود مردم ژاپن به مناسبت قدر دانی از مهربانی خورشید که آنها را برای اولین طلوع خود انتخاب کرده هر صبح در بلند ترین تپه در نزدیکی هیروشیما دور هم جمع میشدند و طلوع خورشید را در کنار هم نگاه میکردن و به خورشید صبح بخیر میگفتن و روزشون را به زیبایی هر چه تمام تر شروع میکردن
    در یکی از روزهای اوت هزارو نهصدو چهل پنج وقتی که عده ای از مردم بعد از گفتن صبح بخیر به خورشید برای شروع یه روز زیبا اماده رفتن شده بودن طلوع یه خورشید دیگه رو دیدن. اما این بار طلوع این خورشید با ویرانی بزرگ و مرگباری همراه بود خورشید دوم بلافاصله بعد از اومدنش هزارتا زندگی را به پایان رسوند خورشیدی به اسم ((پسر کوچک))
    ساداکو هم در آن روز به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگش در بالای تپه بود وطلوع پسر کوچک را دید.
    صبح اون روز نور پسر کوچک مستقیم از چشمانش گذشت و وارد خونش شد و اونومریض کرد.مریضی که هیچ وقت قرار نبود خوب بشه.
    دوستاش و برادرش ازش خواستن افسانه درنای کاغذی رو زنده کنه طبق این افسانه اگر هزارتا درنا میساخت میتونست زنده بمونه
    با اسرار زیاد بقیه شروع کرد به ساختن درناهای کاغذی.
    هزارتا درنا نیاز داشت تا افسانه رو زنده کنه اما نه برای زنده موندن خودش بلکه برای زنده کردن صلح.
    برای همین روی درناهاش این جلمه رو مینوشت.
    ((من صلح را بر بال تو مینویسم تا تو به همه جهان پرواز کنی)) اما ساداکو نمیدونست هیچ افسانه ای نمیتونه صلح رو زنده کنه صلح یه کلمه نفرین شده است
    نمیدونست در راه صلح هزاران بچه قربانی میشن و صلح از خون بچه هایی مثل خودش تغذیه میکنه برای همینه قبل از این که درناهاشو کامل کنه و بتونه افسانه صلح زنده کنه در دوازده سالگی با ششصدوچهل و چهار تا درنای حامل پیام صلح کنار تختش درگذشت
    پ.ن پسر کوچک اسم اولین بمب اتمی است که روی هیروشیما انداختن
    ساداکو ساساکی دختری ژاپنی بود که وقتی دو سالش بود در اثر تشعشعات رادیواکتیو به جا مانده از بمب اتم (پسر کوچک) دچار سرطان خون شد و در 12سالگی درگذشت
    #ژاپن #جنگ #بمب اتم #هیروشیما #صلح #افسانه #چالش_نویسندگی #کودکان جنگ
    #Japan #War #Peace #Hiroshima
    #日本 #広島 #爆弾 #戦争 #ピース
  • 136 23 9 September, 2016
  • میگن در علم فیزیک امکان اینکه فردی مسافر زمان باشد وجود دارد. اما در جهان ما آن شخص فقط میتواند از گذشته بیایید و محال است که روزی فردی مسافر از آینده بیاید.
 ببین من نمیتوانم به گذشته بیاییم چون در آینده زندگی میکنم. آینده ی بی تو و دارم با خاطرات تو روزگارم رو میگذرونم. من هر لحظه و هر ثانیه در خیالم به گذشته سفر میکنم اما این فقط خیال است. تو میتوانی بیایی.بار سفر را ببند با چمدانی از خاطرات خوبمان بیا. اینجا زندگی بدون تو برایم رنگی ندارد زندگی من تاریک و سرد است بیا و با وجودت زندگی مرا گرما ببخش.
نمیدانم کی و کجا وچطور در گذشته جا ماندی؟
معذرت میخواهم  میدانی من عاشق سفر به آینده بودم .نمیدانستم روزی و جایی در آینده حسرت گذشته را خواهم خورد آخر فکر میکردم تو هم در این سفر با من خواهی بود .میدانم اشتباه کردم اما همه اشتباه میکنن اینجا در آینده همه حسرت گذشته را میخوردند همان جور که آدمهای گذشته آرزوی سفر به آینده را دارند شاید این قانون زندگی باشد اما ببین با علم فیزیک میشود بیایی تو میتوانی حتی اون زمان هم میتوانستی بیایی نمیدانم در آینده چه دیده بود که ترسیدی و لحظه اخر خودت را جا گذاشتی و بی رحمانه کولبار سنگینی از خاطراتت را برای من گذاشتی.بیا و نگذار بی تو در  خیال گذشته غرق بشوم 
نونزدهم هم تولد سحر جونه یعنی شش روز دیگه این عکسم میبینید برای همینه سحر داره از گذشته میاد به آینده سفرش از الان شروع شده شش روز دیگه به دنیا میاد😅😅😅😅😅 (پیشاپیش مبارک تولدت من اینجا منتظرتم)

#writer#past#future #trip#memories#Physics#Travel to the Future
#دلنوشته#چالش_نویسندگی #سفر#زمان#گذشته#آینده#فیزیک#سفر در زمان
  • میگن در علم فیزیک امکان اینکه فردی مسافر زمان باشد وجود دارد. اما در جهان ما آن شخص فقط میتواند از گذشته بیایید و محال است که روزی فردی مسافر از آینده بیاید.
    ببین من نمیتوانم به گذشته بیاییم چون در آینده زندگی میکنم. آینده ی بی تو و دارم با خاطرات تو روزگارم رو میگذرونم. من هر لحظه و هر ثانیه در خیالم به گذشته سفر میکنم اما این فقط خیال است. تو میتوانی بیایی.بار سفر را ببند با چمدانی از خاطرات خوبمان بیا. اینجا زندگی بدون تو برایم رنگی ندارد زندگی من تاریک و سرد است بیا و با وجودت زندگی مرا گرما ببخش.
    نمیدانم کی و کجا وچطور در گذشته جا ماندی؟
    معذرت میخواهم میدانی من عاشق سفر به آینده بودم .نمیدانستم روزی و جایی در آینده حسرت گذشته را خواهم خورد آخر فکر میکردم تو هم در این سفر با من خواهی بود .میدانم اشتباه کردم اما همه اشتباه میکنن اینجا در آینده همه حسرت گذشته را میخوردند همان جور که آدمهای گذشته آرزوی سفر به آینده را دارند شاید این قانون زندگی باشد اما ببین با علم فیزیک میشود بیایی تو میتوانی حتی اون زمان هم میتوانستی بیایی نمیدانم در آینده چه دیده بود که ترسیدی و لحظه اخر خودت را جا گذاشتی و بی رحمانه کولبار سنگینی از خاطراتت را برای من گذاشتی.بیا و نگذار بی تو در خیال گذشته غرق بشوم
    نونزدهم هم تولد سحر جونه یعنی شش روز دیگه این عکسم میبینید برای همینه سحر داره از گذشته میاد به آینده سفرش از الان شروع شده شش روز دیگه به دنیا میاد😅😅😅😅😅 (پیشاپیش مبارک تولدت من اینجا منتظرتم)

    #writer #past #future #trip #memories #Physics #Travel to the Future
    #دلنوشته #چالش_نویسندگی #سفر #زمان #گذشته #آینده #فیزیک #سفر در زمان
  • 190 22 3 September, 2016
  • بیست و دو سال پیش یه کامیون عاشق سرنوشت یه زندگی رو تغییر داد یه کامیون ده چرخ سر زرد با بار سبز اون عضوی از یه خانواده هفت نفره بود.همه دوستش داشتن وقتی صاحبش احمد اقا اونو درب خونه پارک میکرد بچه هاش از سر کول کامیون بالا میرفت و باهاش بازی میکردن حتی توی سیزده بدرم باهاشون بود عکس یادگاری باهاشون می انداخت کامیون خیلی مهربونی بود شاید بخاطر همین سرنوشتت اونجوری شد.
خلاصه کامیون عاشق با احمد اقا و خانوادش روزگار زیبایی رو میگذروندن اینقدر رابطشون خوب بود که زن احمد اقا بهش حسادت میکرد تا این که یه روز خاکستری پاییز وقتی که هوا خیلی دو نفره بو  احمد اقا با کامیونش راهی جاده شدن ساعت ها رفتن و رفتن تا خسته شدن رفتن استراحتگاه همیشگی کامیون ها که یه خستگی در کنن تقریبا همه اونجا همدیگرو میشناختن اما اون روز یه چیزی فرق کرده یه کامیون قشنگ مامانی قرمز به استرحتگاه اومده بود دفعه اولش بود همه پچ پچ میکردن در موردش
 فوق العاده زیبا بود صدای نازی داشت همونجا با همون نگاه اول کامیون عاشق ما دلشو باخت اما پیش خودش گفت اون کجا من کجا چند بار خواست بره باهاش حرف بزنه اما جراتشو نداشت تا اینکه احمد اقا خستگی شو در کرد و اماده رفتن شد اما کامیون ناتلنگی میگرد دلش با رفتن نبود احمد اقا گفت چت شده یهو. بزن بریم بچه ها تو خونه منتظرن با اکراه حرکت کرد. از اون روز به بعد کامیون دل و دماغ درس حسابی نداشت هر روز یه جاییش خراب میشد همش میخواست بره تو جاده تا دوباره اونو ببینه و زمانی که میدیدش روحیه تازه ای میگرفت شاد وسر حال میشد یه وقتای هم بود مدت طولانی نمیدیدتش و حسابی دمغ میشد احمد اقا یه چیزای فهمیده بود 
چندین ماه گذشت یه روزی تو اردیبهشت وقتی رسیدن به استراحت گاه دیدن همه سیاه پوشیدن و ناراحت هستن احمد اقا تعجب کرد پیاده شده گفت چیه شده یکی از راننده ها گفت مگه خبر نداری کامیون قرمز حاج علی تصادف کرده هر دوشون از بین رفتن حادثه بدی بوده احمد اقا برگشت به کامیونش نگاه کرد  انگار دنیا سرش خراب شده بود کمر خم شده بود احمد اقا رفت کنارش یا دستی بهش کشید و گفت روزگار بی رحمیه هر کسی یه قسمتی داره اینم قسمت اون بوده.از اون روز هر روز حال کامیون عاشق بدتر میشد دیگه هیچی ارومش نمیکرد نمیخواست بره تو جاده.با اکراه راهی جاده میشد یه روز از طرف اداره بهشون دستور دادن یه بار ویژه رو برسونن احمد اقا رفت ادراه و بهشون گفت (ادامه پست در کامنت اول)#چالش_نویسندگی#عاشقی#مرگ# Writing
  • بیست و دو سال پیش یه کامیون عاشق سرنوشت یه زندگی رو تغییر داد یه کامیون ده چرخ سر زرد با بار سبز اون عضوی از یه خانواده هفت نفره بود.همه دوستش داشتن وقتی صاحبش احمد اقا اونو درب خونه پارک میکرد بچه هاش از سر کول کامیون بالا میرفت و باهاش بازی میکردن حتی توی سیزده بدرم باهاشون بود عکس یادگاری باهاشون می انداخت کامیون خیلی مهربونی بود شاید بخاطر همین سرنوشتت اونجوری شد.
    خلاصه کامیون عاشق با احمد اقا و خانوادش روزگار زیبایی رو میگذروندن اینقدر رابطشون خوب بود که زن احمد اقا بهش حسادت میکرد تا این که یه روز خاکستری پاییز وقتی که هوا خیلی دو نفره بو احمد اقا با کامیونش راهی جاده شدن ساعت ها رفتن و رفتن تا خسته شدن رفتن استراحتگاه همیشگی کامیون ها که یه خستگی در کنن تقریبا همه اونجا همدیگرو میشناختن اما اون روز یه چیزی فرق کرده یه کامیون قشنگ مامانی قرمز به استرحتگاه اومده بود دفعه اولش بود همه پچ پچ میکردن در موردش
    فوق العاده زیبا بود صدای نازی داشت همونجا با همون نگاه اول کامیون عاشق ما دلشو باخت اما پیش خودش گفت اون کجا من کجا چند بار خواست بره باهاش حرف بزنه اما جراتشو نداشت تا اینکه احمد اقا خستگی شو در کرد و اماده رفتن شد اما کامیون ناتلنگی میگرد دلش با رفتن نبود احمد اقا گفت چت شده یهو. بزن بریم بچه ها تو خونه منتظرن با اکراه حرکت کرد. از اون روز به بعد کامیون دل و دماغ درس حسابی نداشت هر روز یه جاییش خراب میشد همش میخواست بره تو جاده تا دوباره اونو ببینه و زمانی که میدیدش روحیه تازه ای میگرفت شاد وسر حال میشد یه وقتای هم بود مدت طولانی نمیدیدتش و حسابی دمغ میشد احمد اقا یه چیزای فهمیده بود
    چندین ماه گذشت یه روزی تو اردیبهشت وقتی رسیدن به استراحت گاه دیدن همه سیاه پوشیدن و ناراحت هستن احمد اقا تعجب کرد پیاده شده گفت چیه شده یکی از راننده ها گفت مگه خبر نداری کامیون قرمز حاج علی تصادف کرده هر دوشون از بین رفتن حادثه بدی بوده احمد اقا برگشت به کامیونش نگاه کرد انگار دنیا سرش خراب شده بود کمر خم شده بود احمد اقا رفت کنارش یا دستی بهش کشید و گفت روزگار بی رحمیه هر کسی یه قسمتی داره اینم قسمت اون بوده.از اون روز هر روز حال کامیون عاشق بدتر میشد دیگه هیچی ارومش نمیکرد نمیخواست بره تو جاده.با اکراه راهی جاده میشد یه روز از طرف اداره بهشون دستور دادن یه بار ویژه رو برسونن احمد اقا رفت ادراه و بهشون گفت (ادامه پست در کامنت اول) #چالش_نویسندگی #عاشقی #مرگ # Writing
  • 121 33 25 August, 2016
  • چشامو بستم که بخوابم داشتم تو ذهنم خاطراتمو مرور میکردم یهو یه خاطر از جلو چشم رد شد یه خاطره بد بود سریع ازش رد شدم به یه خاطره دیگه نگاه کردم انگار ندیدمش صدام زد گفت:آهای  چته چرا منو نمیبینی چرا تا به من رسیدی خودتو زدی به اون راه؟بازم بهش توجه نکردم داشتم همینجور به بقیه خاطره ها نگاه میکردم دیدم داره همینجور حرف میزنه ول کن نبود برگشتم گفتم چی میگی؟گفت من چی میگم؟ خودت چی میگی؟ یه جوری رفتار میکنی انگار من وجود ندارم. 
گفتم چرا  بهت توجه کنم تو یه خاطره بدی آزار دهنده ای دوست ندارم.گفت: وقتی داشتی منو می ساختی چی؟ اون موقع که دوستم داشتی. گفتم نه خیر اشتباه فکر میکردم به خیالم داشتم خاطره خوب میساختم.گفت:خودت کردی حالام باید تاوانشو بدی گفتم تو اصلا چی میگی ولم کن بابا چقدر باید تاوان بدم تو خسته نمیشی فقط بلدی آزارم بدی؟رومو برگردوندم نمیخواستم بهش فکر کنم خودم و سرگرم یه خاطره دیگه کردم بیشتر حرصش گرفت هی سوت میزد دست تکون میداد کلا رو مخم بود رفتم یه پاک کن برداشتم هر کار کردم پاک نشد کثیف تر شد عصبانی شدم یه چسب آوردم زدم رو دهنش فقط یه ثانیه دوام آورد بازم چسبو کند گفت: فایده نداره تو نمیتونی من نابود کنی دیگه داشتم دیوونه میشدم بلند شدم شروع کردم داد زدن گفتم دست از سرم بردار راحتم بگذار روزگارم و سیاه کردی نمی خواهم نمیتونم ولم کن..همینجور داد میزدم و گریه میکردم هر چی دم دستم بود ریختم بهم. روبرو جلوی آینه ایستاده بودو بلند بلند می خندید یه مجسمه دم دستم بود برداشتم و پرت کردم طرفش جا خالی داد خورد به آیینه و آینه شکست دیگه خونم به جوش اومده بود رفتم بنزین آوردم ریختم روش که آتیشش بزنم یهو یه صدای گفت نکن برگشتم دیدم یه خاطره خوب بغلم ایستاده آرومم اومد طرفم و گفت من و به یادت بیار گفتم این خاطره کوفتی نمیگذاره دیوونم کرده گفت بگذار کمکت کنم.تو اینجوری نمیتونی اونو بسوزونی فقط خودت می سوزی اون قوی تر میشه نگاهش کردم گفتم چیکار کنم؟ تو کمکم کن همینجور اشک می ریختم نشستم بغل دیوار اومد نشست کنارم گفت فقط یه راه هست که اونو ضعیف کنی . اون از بین نمیره البته هیچ خاطره ای از بین نمیره باید کم رنگش کنی گفتم چجوری اخه؟گفت شروع کن به ساختن خاطره های خوب اونم به تعداد زیاد.اگه خاطره های خوب زیادی بسازی ماها با کمک هم اون شکست میدیم یه گوشه حبسش میکنیم که نتونه هی اذیتت کنه البته زمان هم خیلی میتونه کمک کنه گذشت زمان اونو ضعیف میکنه حتی اگه روزی هم سر وصدا بکنه تو هیاهوی صدای خاطرات خوبت صداش گم میشه بلند شو از همین الان شروع کن تو میتونی{ادامه در کامنت اول}
  • چشامو بستم که بخوابم داشتم تو ذهنم خاطراتمو مرور میکردم یهو یه خاطر از جلو چشم رد شد یه خاطره بد بود سریع ازش رد شدم به یه خاطره دیگه نگاه کردم انگار ندیدمش صدام زد گفت:آهای چته چرا منو نمیبینی چرا تا به من رسیدی خودتو زدی به اون راه؟بازم بهش توجه نکردم داشتم همینجور به بقیه خاطره ها نگاه میکردم دیدم داره همینجور حرف میزنه ول کن نبود برگشتم گفتم چی میگی؟گفت من چی میگم؟ خودت چی میگی؟ یه جوری رفتار میکنی انگار من وجود ندارم.
    گفتم چرا بهت توجه کنم تو یه خاطره بدی آزار دهنده ای دوست ندارم.گفت: وقتی داشتی منو می ساختی چی؟ اون موقع که دوستم داشتی. گفتم نه خیر اشتباه فکر میکردم به خیالم داشتم خاطره خوب میساختم.گفت:خودت کردی حالام باید تاوانشو بدی گفتم تو اصلا چی میگی ولم کن بابا چقدر باید تاوان بدم تو خسته نمیشی فقط بلدی آزارم بدی؟رومو برگردوندم نمیخواستم بهش فکر کنم خودم و سرگرم یه خاطره دیگه کردم بیشتر حرصش گرفت هی سوت میزد دست تکون میداد کلا رو مخم بود رفتم یه پاک کن برداشتم هر کار کردم پاک نشد کثیف تر شد عصبانی شدم یه چسب آوردم زدم رو دهنش فقط یه ثانیه دوام آورد بازم چسبو کند گفت: فایده نداره تو نمیتونی من نابود کنی دیگه داشتم دیوونه میشدم بلند شدم شروع کردم داد زدن گفتم دست از سرم بردار راحتم بگذار روزگارم و سیاه کردی نمی خواهم نمیتونم ولم کن..همینجور داد میزدم و گریه میکردم هر چی دم دستم بود ریختم بهم. روبرو جلوی آینه ایستاده بودو بلند بلند می خندید یه مجسمه دم دستم بود برداشتم و پرت کردم طرفش جا خالی داد خورد به آیینه و آینه شکست دیگه خونم به جوش اومده بود رفتم بنزین آوردم ریختم روش که آتیشش بزنم یهو یه صدای گفت نکن برگشتم دیدم یه خاطره خوب بغلم ایستاده آرومم اومد طرفم و گفت من و به یادت بیار گفتم این خاطره کوفتی نمیگذاره دیوونم کرده گفت بگذار کمکت کنم.تو اینجوری نمیتونی اونو بسوزونی فقط خودت می سوزی اون قوی تر میشه نگاهش کردم گفتم چیکار کنم؟ تو کمکم کن همینجور اشک می ریختم نشستم بغل دیوار اومد نشست کنارم گفت فقط یه راه هست که اونو ضعیف کنی . اون از بین نمیره البته هیچ خاطره ای از بین نمیره باید کم رنگش کنی گفتم چجوری اخه؟گفت شروع کن به ساختن خاطره های خوب اونم به تعداد زیاد.اگه خاطره های خوب زیادی بسازی ماها با کمک هم اون شکست میدیم یه گوشه حبسش میکنیم که نتونه هی اذیتت کنه البته زمان هم خیلی میتونه کمک کنه گذشت زمان اونو ضعیف میکنه حتی اگه روزی هم سر وصدا بکنه تو هیاهوی صدای خاطرات خوبت صداش گم میشه بلند شو از همین الان شروع کن تو میتونی{ادامه در کامنت اول}
  • 108 20 16 hours ago
  • تا حالا به صداهای شب گوش دادی؟
چشمانت را ببند گوش کن سکوت ..... شب هم موسیقی خودش  را دارد کدام سازی را دیده ای که سکوت را چنین زیبا بنوازد .. صدای سگ ها را از دور دست و صدای هیاهویی نا مفهوم از حرکت ماشین ها درخیابان ها و جاده ها را می شنویی؟
ببین چقدر صدای شب ارامش بخش است .
چشمانت را باز کن نور ماه را ببین چگونه اتاق را زیبا کرده است از پنجره شب را تماشا کن  رنگی سیاه مخملی که با نور نقره ای ماه و نور طلایی چراغ ها تزئین شده.
 شب زیباترین قسمت زندگیست...
عاشقانه ترین لحظات در شب سپری میشود.
زیبا ترین نجواها را در شب میشنوی.. شب زیبا ترین بغل هارا دارد بغل های پر از نوازش...
شب پراز راز است رازهای نهفته از معشوقه های که با هم و در هم امیخته اند.
شب هم معشوقه ای داره برای همین چنین زیباست هزاران سال است  شب و ماه معشوقه یکدیگرند هیچ گاه ماه را بی شب و شب را بی ماه دیده ای انها بدون یگدیگر زیبا نیستن شب بدون ماه تاریک و سرد است و ماه بدون شب بی نور...
زندگی را از ماه در شب یاد بگیرید .
 زندگی در شب جاریست شبها را عاشقی کنید ....
شبهایتان مهتابی😙😙😙😙
#چالش_نویسندگی #شب#عاشقی#موسیقی #night#love#music#writing#life#moon
.عکاسی از خوممممم
  • تا حالا به صداهای شب گوش دادی؟
    چشمانت را ببند گوش کن سکوت ..... شب هم موسیقی خودش را دارد کدام سازی را دیده ای که سکوت را چنین زیبا بنوازد .. صدای سگ ها را از دور دست و صدای هیاهویی نا مفهوم از حرکت ماشین ها درخیابان ها و جاده ها را می شنویی؟
    ببین چقدر صدای شب ارامش بخش است .
    چشمانت را باز کن نور ماه را ببین چگونه اتاق را زیبا کرده است از پنجره شب را تماشا کن رنگی سیاه مخملی که با نور نقره ای ماه و نور طلایی چراغ ها تزئین شده.
    شب زیباترین قسمت زندگیست...
    عاشقانه ترین لحظات در شب سپری میشود.
    زیبا ترین نجواها را در شب میشنوی.. شب زیبا ترین بغل هارا دارد بغل های پر از نوازش...
    شب پراز راز است رازهای نهفته از معشوقه های که با هم و در هم امیخته اند.
    شب هم معشوقه ای داره برای همین چنین زیباست هزاران سال است شب و ماه معشوقه یکدیگرند هیچ گاه ماه را بی شب و شب را بی ماه دیده ای انها بدون یگدیگر زیبا نیستن شب بدون ماه تاریک و سرد است و ماه بدون شب بی نور...
    زندگی را از ماه در شب یاد بگیرید .
    زندگی در شب جاریست شبها را عاشقی کنید ....
    شبهایتان مهتابی😙😙😙😙
    #چالش_نویسندگی #شب #عاشقی #موسیقی #night #love #music #writing #life #moon
    .عکاسی از خوممممم
  • 100 28 14 August, 2016
  • باهم قرار گذاشتیم انتظار بکشیم و گفتیم هر کی انتظارش قشنگ تر  باشه عاشقتره
اون رفت که انتظار بکشه منم قلمو دفترمو برداشتم .کنار شومینه روبروی پنجره که مشرف بود به حیاط کوچیک خونمون روی کاناپه قدیمی بود که انگار صد ساله کسی  ازش استفاده نکرده بود نسشتم یه نگاه به حیاط انداختم بیرون داشت بارون میومد درختها همه لخت بودن بعضی از شاخهای تک و توکی یه برگ زرد پژمرده به زور با خودشون نگه داشته بودن تا کمتر سردشون بشه دفترمو باز کردم پیش خودم فکر کردم کشیدن انتظار خیلی باید آسون باشه من که طراحی خوندم کاری نداره مدادو بردم سمت کاغذ اما ذهنم یاری نمیکرد فکر کردم اخه انتظار چه شکلیه اصلا شکل داره؟مایع است یا جامد مرد یا زن پیر یا جون زیباست یا زشت نمیدونم چقدر گذشت گذر زمان و حس نکردم فقط یادمه تو اون حین یه نگاه به حیاط انداختم بارون بند اومده بود درختا بنظر سر حال تر میومدن اتیش شومینه ام خاموش شده بود ولی خیلی ذهنم درگیربود توجه چندانی نکردم دوباره نگاه کردم روی کاغذ این همه گذشته بود ولی هیچ تصویری نتونسته بودم بکشم چشمامو بستم گفتم هرچی تو ذهنم نقش بست و میکشم یه تصویر گنگ از یه چهره رو دیدم شروع کردم به طراحی همینجور کشیدم و کشیدم تا بالاخره چشامو باز کردم اومدم تصویرو نگاه کنم که در زدن پیش خودم گفتم خودشه اومد انتظارشو تموم کرده  درو باز کردم اون نبود پستچی بود  گفت نامه داریدنامه رو گرفتم پشت پاکت اسم خودش بود گفتم حتما وقت نکرده خودش بیاد نقاشیشو برام فرستاده پاکتو باز کردم فقط یه یادداشت کوچیک بود کلی توی پاکت و گشتم ولی واقعا چیزی نبود یادداشتو خوندم فقط یه جمله کوتاه (متاسفم نتونستم بکشمش)همین. هیچ چیز دیگه ای نبود برگشتم داخل نشستم غرق افکارم بودم که نگاهم افتاد به نقاشی خودم تازه دیدم چی کشیدم چهره یه زن بود کج و کوله زشت وقتی دقت کردم خودم بودم انگار پیرتر شده بودم صورتم چین و چروک داشت. تازه فهمیدم چطوری باید انتظارو کشید به بیرون نگاه کردم دیدم درخت ها جونه زدن هوای بیرون رنگ و بوی تازه داره انگار جوون شده یه فصل گذشته بود کشیدن انتظار من. قرار بود دو روز باشه بلند شدم  دیدم کاناپه غرق خاکه فقط قسمتی که من نشسته بودم خاک نداره همه جا بوی کهنگی گرفته بود رفتم سمت پنجره بازش کردم نسیم خنگ بهار با بوی گل یه حس خوب بهم داد برگشتم برگه نقاشیمو در آوردم از تو دفتر باهاش یه موشک درست کردم همونجوری که تو بچگی ها یادم مونده بود درستش کردم دستمو بردم عقب با تمام قدرتم پروازش دادم تا بره گم بشه و همراه خودش انتظاری رو که کشیدم رو ببره و من یادم بره چقدر احمق بودم
  • باهم قرار گذاشتیم انتظار بکشیم و گفتیم هر کی انتظارش قشنگ تر باشه عاشقتره
    اون رفت که انتظار بکشه منم قلمو دفترمو برداشتم .کنار شومینه روبروی پنجره که مشرف بود به حیاط کوچیک خونمون روی کاناپه قدیمی بود که انگار صد ساله کسی ازش استفاده نکرده بود نسشتم یه نگاه به حیاط انداختم بیرون داشت بارون میومد درختها همه لخت بودن بعضی از شاخهای تک و توکی یه برگ زرد پژمرده به زور با خودشون نگه داشته بودن تا کمتر سردشون بشه دفترمو باز کردم پیش خودم فکر کردم کشیدن انتظار خیلی باید آسون باشه من که طراحی خوندم کاری نداره مدادو بردم سمت کاغذ اما ذهنم یاری نمیکرد فکر کردم اخه انتظار چه شکلیه اصلا شکل داره؟مایع است یا جامد مرد یا زن پیر یا جون زیباست یا زشت نمیدونم چقدر گذشت گذر زمان و حس نکردم فقط یادمه تو اون حین یه نگاه به حیاط انداختم بارون بند اومده بود درختا بنظر سر حال تر میومدن اتیش شومینه ام خاموش شده بود ولی خیلی ذهنم درگیربود توجه چندانی نکردم دوباره نگاه کردم روی کاغذ این همه گذشته بود ولی هیچ تصویری نتونسته بودم بکشم چشمامو بستم گفتم هرچی تو ذهنم نقش بست و میکشم یه تصویر گنگ از یه چهره رو دیدم شروع کردم به طراحی همینجور کشیدم و کشیدم تا بالاخره چشامو باز کردم اومدم تصویرو نگاه کنم که در زدن پیش خودم گفتم خودشه اومد انتظارشو تموم کرده درو باز کردم اون نبود پستچی بود گفت نامه داریدنامه رو گرفتم پشت پاکت اسم خودش بود گفتم حتما وقت نکرده خودش بیاد نقاشیشو برام فرستاده پاکتو باز کردم فقط یه یادداشت کوچیک بود کلی توی پاکت و گشتم ولی واقعا چیزی نبود یادداشتو خوندم فقط یه جمله کوتاه (متاسفم نتونستم بکشمش)همین. هیچ چیز دیگه ای نبود برگشتم داخل نشستم غرق افکارم بودم که نگاهم افتاد به نقاشی خودم تازه دیدم چی کشیدم چهره یه زن بود کج و کوله زشت وقتی دقت کردم خودم بودم انگار پیرتر شده بودم صورتم چین و چروک داشت. تازه فهمیدم چطوری باید انتظارو کشید به بیرون نگاه کردم دیدم درخت ها جونه زدن هوای بیرون رنگ و بوی تازه داره انگار جوون شده یه فصل گذشته بود کشیدن انتظار من. قرار بود دو روز باشه بلند شدم دیدم کاناپه غرق خاکه فقط قسمتی که من نشسته بودم خاک نداره همه جا بوی کهنگی گرفته بود رفتم سمت پنجره بازش کردم نسیم خنگ بهار با بوی گل یه حس خوب بهم داد برگشتم برگه نقاشیمو در آوردم از تو دفتر باهاش یه موشک درست کردم همونجوری که تو بچگی ها یادم مونده بود درستش کردم دستمو بردم عقب با تمام قدرتم پروازش دادم تا بره گم بشه و همراه خودش انتظاری رو که کشیدم رو ببره و من یادم بره چقدر احمق بودم
  • 178 54 19 July, 2016
  • خوب حالا نوبت منه به من میگن دختر رویاها کلا روز و شبمو در رویا به سر میبرم بعضی وقتا فکر میکنم اگه بزرگترین و سیاه ترین گیلاس و بخورم تبدیل به یه ادم خاص  و خیلی معروف میشم شاید بخاطر همینه که گیلاس میوه مورد علاقمه یا یکی دیگه اینه که بازیگر بشم استعدادشم دارما ولی کاش لهجه نداشتم که این خودش میشه یه رویا  یه رویایی که تازیگیا بهش فکر اینه که باید خودمو پیدا کنم یا چرا تا الان نتونستم خودمو پیدا کنم خلاصه همینطور که گفتم من دختر رویایی هستم که تمام رویاهام جا نمیشن بنویسم یا خسته میشم که بنویسمشون اینقد زیادن که نمیدونم به کدوم یکیشون رسیدگی کنم😛 
#چالش_نویسندگی
  • خوب حالا نوبت منه به من میگن دختر رویاها کلا روز و شبمو در رویا به سر میبرم بعضی وقتا فکر میکنم اگه بزرگترین و سیاه ترین گیلاس و بخورم تبدیل به یه ادم خاص و خیلی معروف میشم شاید بخاطر همینه که گیلاس میوه مورد علاقمه یا یکی دیگه اینه که بازیگر بشم استعدادشم دارما ولی کاش لهجه نداشتم که این خودش میشه یه رویا یه رویایی که تازیگیا بهش فکر اینه که باید خودمو پیدا کنم یا چرا تا الان نتونستم خودمو پیدا کنم خلاصه همینطور که گفتم من دختر رویایی هستم که تمام رویاهام جا نمیشن بنویسم یا خسته میشم که بنویسمشون اینقد زیادن که نمیدونم به کدوم یکیشون رسیدگی کنم😛
    #چالش_نویسندگی
  • 159 23 12 July, 2016
  • رویای خصوصی
همه ما بلااستثنا یه رویاییی پنهونی داریم که هیچ وقت برای کسی بازگوش نکردیم چون ترس از قضاوت شدن داریم. یا به هر دلیل شخصی دیگه همیشه واسه خودمون نگهش داشتیم و هیچ وقت بازگوش نکردیم.اما امروز من میخواهم از خصوصی ترین رویام پرده برداری کنم جدا از رویاهای دیگه ای مثل معروف بودن پولدار بودن تک بودن رقصنده حرفه ای بودن رهبر بود و......
رویاییی من کمی هندی وارانه است شاید دلیل انتخاب عکس بالام همین باشه این رویا از بچگی در من بوده و همیشه با یه تم و شخصیت جدید برای خودم  باسازیش میکنم ولی موضوع همیشه ثابته میدونم کنجکاو شدید..چون همیشه ما تشنه شنیدن راز های ناگفته دیگرانیم 😆
رویا از اونجا شروع میشه که یه ادم خلاف کار حرفه ای قدرتمند پولدار عاشق اینجانب میشه و برای بدست اوردن من هرکاری انجام میده واز اونجای که من خیلی غد هستم مجبور به دزدیدن من میشه و من سر سختانه باهاش سر ناسازگاری میگذارم و اون مجبور میشه منو زندانی کنه و برای راضی کردن من برای ازدواج با خودش منو تهدید کنه و من در عین اینکه از این اتفاق لذت میبرم ولی با اکراه قبول میکنم و باهاش ازدواج میکنم و اون شخص قدرتمند خلاف کار در کنار من و با عشقی که به من داره مثل یه گربه ملوس و مهربون میشه و چون من معمولا زود از کسی خسته میشم بعد از چند سال یواشکی با خواهرم تماس میگیرم و میگم کجام. اونام واسه نجات من اقدام میکننن و ...... بقیه داستانم اونجور که دوس دارم دیگه خودم تموم میکنم  نخندید  واقعا این رویاییی فانیه که من همیشه با خودم مرورش میکنم و تا حالا جز برای شما برای کسی تعریفش نکردم😅😅😅😅😅
همیشه تقصیر این فیلمهای هندی یا فیلم های قدیم ایرانی  بود که ما بچه های ده شصت رو به باد فنا داد
#چالش_نویسندگی#رویا_پنهون#خلافکار#فانتزی#نویسندگی#طنز#دهه_شصت#داستان#راز
  • رویای خصوصی
    همه ما بلااستثنا یه رویاییی پنهونی داریم که هیچ وقت برای کسی بازگوش نکردیم چون ترس از قضاوت شدن داریم. یا به هر دلیل شخصی دیگه همیشه واسه خودمون نگهش داشتیم و هیچ وقت بازگوش نکردیم.اما امروز من میخواهم از خصوصی ترین رویام پرده برداری کنم جدا از رویاهای دیگه ای مثل معروف بودن پولدار بودن تک بودن رقصنده حرفه ای بودن رهبر بود و......
    رویاییی من کمی هندی وارانه است شاید دلیل انتخاب عکس بالام همین باشه این رویا از بچگی در من بوده و همیشه با یه تم و شخصیت جدید برای خودم باسازیش میکنم ولی موضوع همیشه ثابته میدونم کنجکاو شدید..چون همیشه ما تشنه شنیدن راز های ناگفته دیگرانیم 😆
    رویا از اونجا شروع میشه که یه ادم خلاف کار حرفه ای قدرتمند پولدار عاشق اینجانب میشه و برای بدست اوردن من هرکاری انجام میده واز اونجای که من خیلی غد هستم مجبور به دزدیدن من میشه و من سر سختانه باهاش سر ناسازگاری میگذارم و اون مجبور میشه منو زندانی کنه و برای راضی کردن من برای ازدواج با خودش منو تهدید کنه و من در عین اینکه از این اتفاق لذت میبرم ولی با اکراه قبول میکنم و باهاش ازدواج میکنم و اون شخص قدرتمند خلاف کار در کنار من و با عشقی که به من داره مثل یه گربه ملوس و مهربون میشه و چون من معمولا زود از کسی خسته میشم بعد از چند سال یواشکی با خواهرم تماس میگیرم و میگم کجام. اونام واسه نجات من اقدام میکننن و ...... بقیه داستانم اونجور که دوس دارم دیگه خودم تموم میکنم نخندید واقعا این رویاییی فانیه که من همیشه با خودم مرورش میکنم و تا حالا جز برای شما برای کسی تعریفش نکردم😅😅😅😅😅
    همیشه تقصیر این فیلمهای هندی یا فیلم های قدیم ایرانی بود که ما بچه های ده شصت رو به باد فنا داد
    #چالش_نویسندگی #رویا_پنهون #خلافکار #فانتزی #نویسندگی #طنز #دهه_شصت #داستان #راز
  • 138 62 12 July, 2016
  • بهترین حالت زندگی اینه که از خودت راضی باشی خودتو دوس داشته باشی. خیلی خوبه بتونی از خودت راضی باشی اونم به مدت طولانی اخه یه جاهای یه وقتای یه کاری انجام میدی واسه یه لحظه از خودت راضی میشی ولی اینکه در هر حال و هر صورتی از خودت راضی باشی  کم پیش میاد. همه ادم ها یه کرم خوردگی های تو خودشون دارن که از بچه گی شکل  میگیرن همینجور که بزرگ میشی کرم خوردگی ها بیشتر میشه یه قسمتاییی که دیگه اینقدر کرم خوردگیش شدیده کار به عصب کشی میرسه بعدشم روکش اما این روکش خیلی چسبش دوم نداره یه روزی دوباره در میاد و کرم خوردگیه خودشو نشون میده معمولا ما خودمون خیلی تلاش میکنیم خودمونو ترمیم کنیم وقتی روکش و میگذاریم دوباره برمیگردیم به زندگی ولی بعضی ادم ها نمک به زخمت میپاشن خیلی ریز و دوستانه در لباس میش. کرم خوردگیتو به یادت میارن اون وقت که واقعا از خودمون بدمون میاد ناراضی میشم چون واقعا داریم تلاش میکنم خودمو ترمیم کنم این کار اونام نشون دهنده اینه که اونام یه کرم خوردگی دارن که جاش درد میکنه وقتی که مغز استخونشون بابت این درد میسوزه میخوان تنهایی دردو تحمل نکن واسه همین با تو قسمتش میکنن من به شخصه از یه کم و کاستی های که تو وجودمه ناراحتم ولی واقعا دوس دارم رفع و رجوشون کنم واسه این رفع و رجون نیاز دارم از خودم راضی باشم نیاز نیست شما کمکی بکنی فقط خواهشن بگذارید تو حال خودم باشم تا از خود راضی باشم اونم به مدت طولانی 😆#از خود راضی#روکش#ترمیم#حرف دل#چالش_نویسندگی#کرم خوردگی#تحمل#چسب#تلاش#درد#سلفی
  • بهترین حالت زندگی اینه که از خودت راضی باشی خودتو دوس داشته باشی. خیلی خوبه بتونی از خودت راضی باشی اونم به مدت طولانی اخه یه جاهای یه وقتای یه کاری انجام میدی واسه یه لحظه از خودت راضی میشی ولی اینکه در هر حال و هر صورتی از خودت راضی باشی کم پیش میاد. همه ادم ها یه کرم خوردگی های تو خودشون دارن که از بچه گی شکل میگیرن همینجور که بزرگ میشی کرم خوردگی ها بیشتر میشه یه قسمتاییی که دیگه اینقدر کرم خوردگیش شدیده کار به عصب کشی میرسه بعدشم روکش اما این روکش خیلی چسبش دوم نداره یه روزی دوباره در میاد و کرم خوردگیه خودشو نشون میده معمولا ما خودمون خیلی تلاش میکنیم خودمونو ترمیم کنیم وقتی روکش و میگذاریم دوباره برمیگردیم به زندگی ولی بعضی ادم ها نمک به زخمت میپاشن خیلی ریز و دوستانه در لباس میش. کرم خوردگیتو به یادت میارن اون وقت که واقعا از خودمون بدمون میاد ناراضی میشم چون واقعا داریم تلاش میکنم خودمو ترمیم کنم این کار اونام نشون دهنده اینه که اونام یه کرم خوردگی دارن که جاش درد میکنه وقتی که مغز استخونشون بابت این درد میسوزه میخوان تنهایی دردو تحمل نکن واسه همین با تو قسمتش میکنن من به شخصه از یه کم و کاستی های که تو وجودمه ناراحتم ولی واقعا دوس دارم رفع و رجوشون کنم واسه این رفع و رجون نیاز دارم از خودم راضی باشم نیاز نیست شما کمکی بکنی فقط خواهشن بگذارید تو حال خودم باشم تا از خود راضی باشم اونم به مدت طولانی 😆 #از خود راضی #روکش #ترمیم #حرف دل #چالش_نویسندگی #کرم خوردگی #تحمل #چسب #تلاش #درد #سلفی
  • 171 27 1 July, 2016
  • یه قرص قرمز یه قرص ابی کدومو انتخاب میکنی؟قرص ابی توانایی پرواز کردن و رفتن به دنیایی جدید و تجربه کردن چیز های خارق العاده قرص قرمز برگشتن به گذشته و توانایی تغییر دادن اشتباهات زندگیتو داری.....
از بچه ها پرسیدم کدوم و انتخاب میکنید؟
سحر گفت : فک کن چه باحاله بتونم پرواز کنم و یه دنیایی جدیدو تجربه کنم من قرص ابی رو انتخاب میکنم
مهلا گفت:من عاشق پرواز کردن و تجربه کردن اتفاق های جدیدم منم ابی رو میخواهم تازه رنگ مورد علاقمه
سمانه مردد بود بین دوتا رنگ ولی بازم ابی رو انتخاب کرد  از قرمزه هم بدش نمیومد 
مژگان قرص قرمز و دوست داشت گفت من صد درصد برمیگشتم به گذشته خیلی چیزارو که دوست دارم تغییر بدم کارهایی رو که ارزوم بود انجام بدم و با سهل انگاری پشت گوش انداختم  و انجام میدادم و حتما کلاس پیانو رو ادامه میدادم
منم مثل مژگان قرص قرمز  انتخاب کردم گفتم منم حتما برمیگشتم و انتخابه های اشتباهمو اصلاح میکردم سحر گفت امکان نداره تو اگه صد دفعه دیگه ام بر میگشتی همون تصمیماتو میگرفتی.
با خودم گفتم صد البته همون تصمیم های قبلی رو میگرفتم من میخواستم برگردم به گذشته چون دلم واسه خیلی ها و خیلی چیزا تنگ شده بود
دوس داشتم برگردم به شیش سالگیم  زمانی که پدر داشتم تا دوباره حس کنم وبه یاد بیارم نوازشو محبتشو 
برگردم به خونه پدری اون خونه بزرگ با تک درخت سیب یادگاریش
دوباره با سعید و مژگان یه عالمه خراب کاری کنیم و مامور مخصوص حاکم بزرگ(مرتضی کومان)سر برسه و از ترس قالب تهی کنیم و الفرار
دلم تنگه واسه زمانی که لنگ کفشو پرت میکردم و همیشه میخورد به هدف(پس کله مصطفی)
زمانی که سعید کلک باز با وعده دادن بازی اتاری ساعت 4صبح منو مژی رو بیدار میکرد تا زیر پامون علف سبز بشه همونجا خواب بریم
یا برای خرگوشی که گربه بدجنس خفش کرد مراسم تدفین بگیریم  به خاک بسپاریمشو زار زار گریه کنیم😅😅
دوباره مرتضی شبا وقت خواب اهنگ های حمید حامی و مانی رهنما و شادمهرو...بگذاره تا با صدای موزیک خواب بریم یه لالاییی عالی.
برگردم و تمام کسایی که الان زنده نیستن یا اونایی که زنده ان ولی نمیدونم کجان و دوباره ببینم بغلشون کنم باهاشون وقت بگذرونم یه دل سیر تماشاشون بکنم همه خاطرات خوب و مرور کنم 
از همه بیشتر دلم برای خودم تنگ شده برم خودمو صدا بزنم مثل وقت های که استادم صدام میکنه اهای مینای دیونه غصه نخور زندگیت قراره خیلی تغییر کنه نترسی کم نیاری تو قراره  به تمام چیزایی که آرزوته برسی راه سختی در پیش داری. (هر چی که باید اتفاق بیوفته میوفته یه روز نگران نباش)#نوستالوژی#خانواده#چالش_نویسندگی#عشق
  • یه قرص قرمز یه قرص ابی کدومو انتخاب میکنی؟قرص ابی توانایی پرواز کردن و رفتن به دنیایی جدید و تجربه کردن چیز های خارق العاده قرص قرمز برگشتن به گذشته و توانایی تغییر دادن اشتباهات زندگیتو داری.....
    از بچه ها پرسیدم کدوم و انتخاب میکنید؟
    سحر گفت : فک کن چه باحاله بتونم پرواز کنم و یه دنیایی جدیدو تجربه کنم من قرص ابی رو انتخاب میکنم
    مهلا گفت:من عاشق پرواز کردن و تجربه کردن اتفاق های جدیدم منم ابی رو میخواهم تازه رنگ مورد علاقمه
    سمانه مردد بود بین دوتا رنگ ولی بازم ابی رو انتخاب کرد از قرمزه هم بدش نمیومد
    مژگان قرص قرمز و دوست داشت گفت من صد درصد برمیگشتم به گذشته خیلی چیزارو که دوست دارم تغییر بدم کارهایی رو که ارزوم بود انجام بدم و با سهل انگاری پشت گوش انداختم و انجام میدادم و حتما کلاس پیانو رو ادامه میدادم
    منم مثل مژگان قرص قرمز انتخاب کردم گفتم منم حتما برمیگشتم و انتخابه های اشتباهمو اصلاح میکردم سحر گفت امکان نداره تو اگه صد دفعه دیگه ام بر میگشتی همون تصمیماتو میگرفتی.
    با خودم گفتم صد البته همون تصمیم های قبلی رو میگرفتم من میخواستم برگردم به گذشته چون دلم واسه خیلی ها و خیلی چیزا تنگ شده بود
    دوس داشتم برگردم به شیش سالگیم زمانی که پدر داشتم تا دوباره حس کنم وبه یاد بیارم نوازشو محبتشو
    برگردم به خونه پدری اون خونه بزرگ با تک درخت سیب یادگاریش
    دوباره با سعید و مژگان یه عالمه خراب کاری کنیم و مامور مخصوص حاکم بزرگ(مرتضی کومان)سر برسه و از ترس قالب تهی کنیم و الفرار
    دلم تنگه واسه زمانی که لنگ کفشو پرت میکردم و همیشه میخورد به هدف(پس کله مصطفی)
    زمانی که سعید کلک باز با وعده دادن بازی اتاری ساعت 4صبح منو مژی رو بیدار میکرد تا زیر پامون علف سبز بشه همونجا خواب بریم
    یا برای خرگوشی که گربه بدجنس خفش کرد مراسم تدفین بگیریم به خاک بسپاریمشو زار زار گریه کنیم😅😅
    دوباره مرتضی شبا وقت خواب اهنگ های حمید حامی و مانی رهنما و شادمهرو...بگذاره تا با صدای موزیک خواب بریم یه لالاییی عالی.
    برگردم و تمام کسایی که الان زنده نیستن یا اونایی که زنده ان ولی نمیدونم کجان و دوباره ببینم بغلشون کنم باهاشون وقت بگذرونم یه دل سیر تماشاشون بکنم همه خاطرات خوب و مرور کنم
    از همه بیشتر دلم برای خودم تنگ شده برم خودمو صدا بزنم مثل وقت های که استادم صدام میکنه اهای مینای دیونه غصه نخور زندگیت قراره خیلی تغییر کنه نترسی کم نیاری تو قراره به تمام چیزایی که آرزوته برسی راه سختی در پیش داری. (هر چی که باید اتفاق بیوفته میوفته یه روز نگران نباش) #نوستالوژی #خانواده #چالش_نویسندگی #عشق
  • 117 66 26 June, 2016